رموزِ بیخودی · علامہ محمد اقبال

Chapter 3: خلاصهٔ مطالب مثنوی در تفسیر سورهٔ اخلاص

قل هوالله احد

من شبی صدیق را دیدم بخوابگل ز خاک راه او چیدم بخواب

آن «امن الناس» بر مولای ماآن کلیم اول سینای ما

همت او کشت ملت را چو ابرثانی اسلام و غار و بدر و قبر

گفتمش ای خاصهٔ خاصان عشقعشق تو سر مطلع دیوان عشق

پخته از دستت اساس کار ماچاره ئی فرما پی آزار ما

گفت تا کی در هوس گردی اسیرآب و تاب از سورهٔ اخلاص گیر

اینکه در صد سینه پیچد یک نفسسری از اسرار توحید است و بس

رنگ او بر کن مثال او شویدر جهان عکس جمال او شوی

آنکه نام تو مسلمان کرده استاز دوئی سوی یکی آورده است

خویشتن را ترک و افغان خوانده ئیوای بر تو آنچه بودی مانده ئی

وارهان نامیده را از نامهاساز با خم در گذر از جامها

ای که تو رسوای نام افتاده ئیاز درخت خویش خام افتاده ئی

با یکی ساز از دوئی بردار رختوحدت خود را مگردان لخت لخت

ای پرستار یکی گر تو توئیتا کجا باشی سبق خوان دوئی

تو در خود را بخود پوشیده ئیدر دل آور آنچه بر لب چیده ئی

صد ملل از ملتی انگیختیبر حصار خود شبیخون ریختی

یک شو و توحید را مشهود کنغائبش را از عمل موجود کن

لذت ایمان فزاید در عملمرده آن ایمان که ناید در عمل

الله الصمد

گر به الله الصمد دل بسته‌ایاز حد اسباب بیرون جسته‌ای

بندهٔ حق بندهٔ اسباب نیستزندگانی گردش دولاب نیست

مسلم استی بی نیاز از غیر شواهل عالم را سراپا خیر شو

پیش منعم شکوهٔ گردون مکندست خویش از آستین بیرون مکن

چون علی در ساز با نان شعیرگردن مرحب شکن خیبر بگیر

منت از اهل کرم بردن چرانشتر لا و نعم خوردن چرا

رزق خود را از کف دونان مگیریوسف استی خویش را ارزان مگیر

گرچه باشی مور و هم بی بال و پرحاجتی پیش سلیمانی مبر

راه دشوار است سامان کم بگیردر جهان آزاد زی آزاد میر

سبحهٔ «اقلل من الدنیا» شماراز «تعش حراً» شوی سرمایه دار

تا توانی کیمیا شو گل مشودر جهان منعم شو و سائل مشو

ای شناسای مقام بوعلیجرعه ئی آرم ز جام بوعلی

«پشت پا زن تخت کیکاوس راسر بده از کف مده ناموس را»

خود بخود گردد در میخانه بازبر تهی پیمانگان بی نیاز

قاید اسلامیان هارون رشیدآنکه نقفور آب تیغ او چشید

گفت مالک را که ای مولای قومروشن از خاک درت سیمای قوم

ای نوا پرداز گلزار حدیثاز تو خواهم درس اسرار حدیث

لعل تا کی پرده بند اندر یمنخیز و در دارالخلافت خیمه زن

ای خوشا تابانی روز عراقای خوشا حسن نظر سوز عراق

میچکد آب خضر از تاک اومرهم زخم مسیحا خاک او

گفت مالک مصطفی را چاکرمنیست جز سودای او اندر سرم

من که باشم بستهٔ فتراک اوبر نخیزم از حریم پاک او

زنده از تقبیل خاک یثربمخوشتر از روز عراق آمد شبم

عشق می گوید که فرمانم پذیرپادشاهان را بخدمت هم مگیر

تو همی خواهی مرا آقا شویبندهٔ آزاد را مولا شوی

بهر تعلیم تو آیم بر درتخادم ملت نگردد چاکرت

بهره ئی خواهی اگر از علم دیندر میان حلقهٔ درسم نشین

بی نیازی نازها دارد بسیناز او اندازها دارد بسی

بی نیازی رنگ حق پوشیدن استرنگ غیر از پیرهن شوئیدن است

علم غیر آموختی اندوختیروی خویش از غازه اش افروختی

ارجمندیاز شعارش میبریمن ندانم تو توئی یا دیگری

از نسیمش خاک تو خاموش گشتوز گل و ریحان تهی آغوش گشت

کشت خود از دست خود ویران مکناز سحابش گدیهٔ باران مکن

عقل تو زنجیری افکار غیردر گلوی تو نفس از تار غیر

بر زبانت گفتگوها مستعاردر دل تو آرزوها مستعار

قمریانت را نواها خواستهسروهایت را قباها خواسته

باده می گیری بجام از دیگرانجام هم گیری بوام از دیگران

آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»سوی قوم خویش باز آید اگر

می شناسد شمع او پروانه رانیک داند خویش و هم بیگانه را

«لست منی» گویدت مولای ماوای ما ، ای وای ما ، ای وای ما ،

زندگانی مثل انجم تا کجاهستی خود در سحر گم تا کجا

ریوی از صبح دروغی خورده ئیرخت از پهنای گردون برده ئی

آفتاب استی یکی در خود نگراز نجوم دیگران تابی مخر

بر دل خود نقش غیر انداختیخاک بردی کیمیا در باختی

تا کجا رخشی ز تاب دیگرانسر سبک ساز از شراب دیگران

تا کجا طوف چراغ محفلیز آتش خود سوز اگر داری دلی

چون نظر در پرده های خویش باشمی پر و اما بجای خویش باش

در جهان مثل حباب ای هوشمندراه خلوت خانه بر اغیار بند

فرد ، فرد آمد که خود را وا شناختقوم ، قوم آمد که جز با خود نساخت

از پیام مصطفی آگاه شوفارغ از ارباب دون الله شو

لم یلد و لم یولد

قوم تو از رنگ و خون بالاتر استقیمت یک اسودش صد احمر است

قطرهٔ آب وضوی قنبریدر بها برتر ز خون قیصری

فارغ از باب و ام و اعمام باشهمچو سلمان زادهٔ اسلام باش

نکته ئی ای همدم فرزانه بینشهد را در خانه های لانه بین

قطره ئی از لالهٔ حمراستیقطره ئی از نرگس شهلاستی

این نمی گوید که من از عبهرمآن نمی گوید من از نیلوفرم

ملت ما شان ابراهیمی استشهد ما ایمان ابراهیمی است

گر نسب را جزو ملت کرده ئیرخنه در کار اخوت کرده ئی

در زمین ما نگیرد ریشه اتهست نا مسلم هنوز اندیشه ات

ابن مسعود آن چراغ افروز عشقجسم و جان او سراپا سوز عشق

سوخت از مرگ برادر سینه اشآب گردید از گداز آئینه اش

گریه های خویش را پایان ندیددر غمش چون مادران شیون کشید

« ای دریغا آن سبق خوان نیازیار من اندر دبستان نیاز»

«آه آن سرو سهی بالای مندر ره عشق نبی همپای من»

«حیف او محروم دربار نبیچشم من روشن ز دیدار نبی»

نیست از روم و عرب پیوند مانیست پابند نسب پیوند ما

دل به محبوب حجازی بسته ایمزین جهت با یکدگر پیوسته ایم

رشتهٔ ما یک تولایش بس استچشم ما را کیف صهبایش بس است

مستی او تا بخون ما دویدکهنه را آتش زد و نو آفرید

عشق او سرمایهٔ جمعیت استهمچو خون اندر عروق ملت است

عشق در جان و نسب در پیکر استرشتهٔ عشق از نسب محکم تر است

عشق ورزی از نسب باید گذشتهم ز ایران و عرب باید گذشت

امت او مثل او نور حق استهستی ما از وجودش مشتق است

«نور حق را کس نجوید زاد و بودخلعت حق را چه حاجت تار و پود»

هر که پا در بند اقلیم و جد استبی خبر از لم یلد لم یولد است

ولم یکن له کفواً احد

مسلم چشم از جهان بر بسته چیست؟فطرت این دل بحق پیوسته چیست؟

لاله ئی کو بر سر کوهی دمیدگوشهٔ دامان گلچینی ندید

آتش او شعله ئی گیرد به براز نفس های نخستین سحر

آسمان ز آغوش خود نگذاردشکوکب وامانده ئی پنداردش

بوسدش اول شعاع آفتابشبنم از چشمش بشوید گرد خواب

رشتهٔ ئی با لم یکن باید قویتا تو در اقوام بی همتا شوی

آنکه ذاتش واحد است و لاشریکبنده اش هم در نسازد با شریک

مؤمن بالای هر بالاتریغیرت او بر نتابد همسری

خرقهٔ «لا تحزنوا» اندر برش«انتم الاعلون» تاجی بر سرش

می کشد بار دو عالم دوش اوبحر و بر پروردهٔ آغوش او

بر غو تندر مدام افکنده گوشبرق اگر ریزد همی گیرد بدوش

پیش باطل تیغ و پیش حق سپرامر و نهی او عیار خیر و شر

در گره صد شعله دارد اخگرشزندگی گیرد کمال از جوهرش

در فضای این جهان های و هونغمه پیدا نیست جز تکبیر او

عفو و عدل و بذل و احسانش عظیمهم بقهر اندر مزاج او کریم

ساز او در بزم ها خاطر نوازسوز او در رزم ها آهن گداز

در گلستان با عنادل هم صفیردر بیابان جره باز صید گیر

زیر گردون می نیاساید دلشبر فلک گیرد قرار آب و گلش

طایرش منقار بر اختر زندآنسوی این کهنه چنبر بر زند

تو به پروازی پری نگشوده ئیکرمک استی زیر خاک آسوده ئی

خوار از مهجوری قرآن شدیشکوه سنج گردش دوران شدی

ای چو شبنم بر زمین افتنده ئیدر بغل داری کتاب زنده ئی

تا کجا در خاک می گیری وطنرخت بردار و سر گردون فکن

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمین

ای ظهور تو شباب زندگیجلوه ات تعبیر خواب زندگی

ای زمین از بارگاهت ارجمندآسمان از بوسهٔ بامت بلند

شش جهت روشن ز تاب روی توترک و تاجیک و عرب هندوی تو

از تو بالا پایهٔ این کائناتفقر تو سرمایهٔ این کائنات

در جهان شمع حیات افروختیبندگان را خواجگی آموختی

بی تو از نابودمندیها خجلپیکران این سرای آب و گل

تا دم تو آتشی از گل گشودتوده های خاک را آدم نمود

ذره دامن گیر مهر و ماه شدیعنی از نیروی خویش آگاه شد

تا مرا افتاد بر رویت نظراز اب و ام گشتهٔ ئی محبوب تر

عشق در من آتشی افروخت استفرصتش بادا که جانم سوخت است

ناله ئی مانند نی سامان منآن چراغ خانهٔ ویران من

از غم پنهان نگفتن مشکل استباده در مینا نهفتن مشکل است

مسلم از سر نبی بیگانه شدباز این بیت الحرم بتخانه شد

از منات و لات و عزی و هبلهر یکی دارد بتی اندر بغل

شیخ ما از برهمن کافر تر استزانکه او را سومنات اندر سر است

رخت هستی از عرب برچیده ئیدر خمستان عجم خوابیده ئی

شل ز برفاب عجم اعضای اوسرد تر از اشک او صهبای او

همچو کافر از اجل ترسنده ئیسینه اش فارغ ز قلب زنده ئی

نعشش از پیش طبیبان برده امدر حضور مصطفی آورده ام

مرده بود از آب حیوان گفتمشسری از اسرار قرآن گفتمش

داستانی گفتم از یاران نجدنکهتی آوردم از بستان نجد

محفل از شمع نوا افروختمقوم را رمز حیات آموختم

گفت بر ما بندد افسون فرنگهست غوغایش ز قانون فرنگ

ای بصیری را ردا بخشنده ئیبربط سلما مرا بخشنده ئی

ذوق حق ده این خطا اندیش رااینکه نشناسد متاع خویش را

گر دلم آئینهٔ بی جوهر استور بحرفم غیر قرآن مضمر است

ای فروغت صبح اعصار و دهورچشم تو بینندهٔ ما فی الصدور

پردهٔ ناموس فکرم چاک کناین خیابان را ز خارم پاک کن

تنگ کن رخت حیات اندر برماهل ملت را نگهدار از شرم

سبز کشت نابسامانم مکنبهره گیر از ابر نیسانم مکن

خشک گردان باده در انگور منزهر ریز اندر می کافور من

روز محشر خوار و رسوا کن مرابی نصیب از بوسهٔ پا کن مرا

گر در اسرار قرآن سفته امبا مسلمانان اگر حق گفته ام

ایکه از احسان تو ناکس ، کس استیک دعایت مزد گفتارم بس است

عرض کن پیش خدای عزوجلعشق من گردد هم آغوش عمل

دولت جان حزین بخشیده ئیبهره ئی از علم دین بخشیده ئی

در عمل پاینده تر گردان مراآب نیسانم گهر گردان مرا

رخت جان تا در جهان آورده امآرزوی دیگری پرورده ام

همچو دل در سینه ام آسوده استمحرم از صبح حیاتم بوده است

از پدر تا نام تو آموختمآتش این آرزو افروختم

تا فلک دیرینه تر سازد مرادر قمار زندگی بازد مرا

آرزوی من جوان تر می شوداین کهن صهبا گران تر می شود

این تمنا زیر خاکم گوهر استدر شبم تاب همین یک اختر است

مدتی با لاله رویان ساختمعشق با مرغوله مویان باختم

باده ها با ماه سیمایان زدمبر چراغ عافیت دامان زدم

برقها رقصید گرد حاصلمرهزنان بردند کالای دلم

این شراب از شیشهٔ جانم نریختاین زر سارا ز دامانم نریخت

عقل آزر پیشه ام زنار بستنقش او در کشور جانم نشست

سالها بودم گرفتار شکیاز دماغ خشک من لاینفکی

حرفی از علم الیقین ناخوانده ئیدر گمان آباد حکمت مانده ئی

ظلمتم از تاب حق بیگانه بودشامم از نور شفق بیگانه بود

این تمنا در دلم خوابیده مانددر صدف مثل گهر پوشیده ماند

آخر از پیمانهٔ چشمم چکیددر ضمیر من نواها آفرید

ای ز یاد غیر تو جانم تهیبر لبش آرم اگر فرمان دهی

زندگی را از عمل سامان نبودپس مرا این آرزو شایان نبود

شرم از اظهار او آید مراشفقت تو جرأت افزاید مرا

هست شأن رحمتت گیتی نوازآرزو دارم که میرم در حجاز

مسلمی از ماسوا بیگانه ئیتا کجا زناری بتخانه ئی

حیف چون او را سرآید روزگارپیکرش را دیر گیرد در کنار

از درت خیزد اگر اجزای منوای امروزم خوشا فردای من

فرخا شهری که تو بودی در آنای خنک خاکی که آسودی در آن

«مسکن یار است و شهر شاه منپیش عاشق این بود حب الوطن»

کوکبم را دیدهٔ بیدار بخشمرقدی در سایهٔ دیوار بخش

تا بیاساید دل بی تاب منبستگی پیدا کند سیماب من

با فلک گویم که آرامم نگردیده ئی آغازم ، انجامم نگر

The end.