رکن اول: توحید
در جهان کیف و کم گردید عقلپی به منزل برد از توحید عقل
ورنه این بیچاره را منزل کجاستکشتی ادراک را ساحل کجاست
اهل حق را رمز توحید ازبر استدر «اتی الرحمن عبدا»ٔ مضمر است
تا ز اسرار تو بنماید تراامتحانش از عمل باید ترا
دین ازو حکمت ازو آئین ازوزور ازو قوت ازو تمکین ازو
عالمان را جلوه اش حیرت دهدعاشقان را بر عمل قدرت دهد
پست اندر سایه اش گردد بلندخاک چون اکسیر گردد ارجمند
قدرت او برگزیند بنده رانوع دیگر آفریند بنده را
در ره حق تیز تر گردد تکشگرم تر از برق خون اندر رگش
بیم و شک میرد عمل گیرد حیاتچشم می بیند ضمیر کائنات
چون مقام عبدهٔ محکم شودکاسه ی دریوزه جام جم شود
ملت بیضا تن و جان لاالهساز ما را پرده گردان لااله
لااله سرمایه ی اسرار مارشته اش شیرازه ی افکار ما
حرفش از لب چون بدل آید همیزندگی را قوت افزاید همی
نقش او گر سنگ گیرد دل شوددل گر از یادش نسوزد گل شود
چون دل از سوز غمش افروختیمخرمن امکان ز آهی سوختیم
آب دلها در میان سینه هاسوز او بگداخت این آئینه ها
شعله اش چون لاله در رگهای مانیست غیر از داغ او کالای ما
اسود از توحید احمر می شودخویش فاروق و ابوذر می شود
دل مقام خویشی و بیگانگی استشوق را مستی ز هم پیمانگی است
ملت از یک رنگی دلهاستیروشن از یک جلوه این سیناستی
قوم را اندیشه ها باید یکیدر ضمیرش مدعا باید یکی
جذبه باید در سرشت او یکیهم عیار خوب و زشت او یکی
گر نباشد سوز حق در ساز فکرنیست ممکن این چنین انداز فکر
ما مسلمانیم و اولاد خلیلاز «ابیکم» گیر اگر خواهی دلیل
با وطن وابسته تقدیر اممبر نسب بنیاد تعمیر امم
اصل ملت در وطن دیدن که چهباد و آب و گل پرستیدن که چه
بر نسب نازان شدن نادانی استحکم او اندر تن و تن فانی است
ملت ما را اساس دیگر استاین اساس اندر دل ما مضمر است
حاضریم و دل بغایب بسته ایمپس ز بند این و آن وارسته ایم
رشته ی این قوم مثل انجم استچون نگه هم از نگاه ما گم است
تیر خوش پیکان یک کیشیم مایک نما یک بین یک اندیشیم ما
مدعای ما مآل ما یکیستطرز و انداز خیال ما یکیست
ما ز نعمتهای او اخوان شدیمیک زبان و یکدل و یکجان شدیم
در معنی اینکه یأس و حزن و خوف ام الخبائث است و قاطع حیات و توحید ازالهٔ این امراض خبیثه می کند
مرگ را سامان ز قطع آرزوستزندگانی محکم از لاتقنطوا ست
تا امید از آرزوی پیهم استنا امیدی زندگانی را سم است
نا امیدی همچو گور افشاردتگرچه الوندی ز پا می آردت
ناتوانی بنده ی احسان اونامرادی بسته ی دامان او
زندگی را یأس خواب آور بوداین دلیل سستی عنصر بود
چشم جانرا سرمه اش اعمی کندروز روشن را شب یلدا کند
از دمش میرد قوای زندگیخشک گردد چشمه های زندگی
خفته با غم در ته یک چادر استغم رگ جان را مثال نشتر است
ای که در زندان غم باشی اسیراز نبی تعلیم لاتحزن بگیر
این سبق صدیق را صدیق کردسر خوش از پیمانه ی تحقیق کرد
از رضا مسلم مثال کوکب استدر ره هستی تبسم بر لب است
گر خدا داری ز غم آزاد شواز خیال بیش و کم آزاد شو
قوت ایمان حیات افزایدتورد «لا خوف علیهم» بایدت
چون کلیمی سوی فرعونی رودقلب او از لاتخف محکم شود
بیم غیر الله عمل را دشمن استکاروان زندگی را رهزن است
عزم محکم ممکنات اندیش ازوهمت عالی تأمل کیش ازو
تخم او چون در گلت خود را نشاندزندگی از خود نمائی باز ماند
فطرت او تنگ تاب و سازگاربا دل لرزان و دست رعشه دار
دزدد از پا طاقت رفتار رامی رباید از دماغ افکار را
دشمنت ترسان اگر بیند ترااز خیابانت چو گل چیند ترا
ضرب تیغ او قوی تر می فتدهم نگاهش مثل خنجر می فتد
بیم چون بند است اندر پای ماورنه صد سیل است در دریای ما
بر نمی آید اگر آهنگ تونرم از بیم است تار چنگ تو
گوشتابش ده که گردد نغمه خیزبر فلک از ناله آرد رستخیز
بیم ، جاسوسی است از اقلیم مرگاندرونش تیره مثل میم مرگ
چشم او برهمزن کار حیاتگوش او بزگیر اخبار حیات
هر شر پنهان که اندر قلب تستاصل او بیم است اگر بینی درست
لابه و مکاری و کین و دروغاین همه از خوف می گیرد فروغ
پرده ی زور و ریا پیراهنشفتنه را آغوش مادر دامنش
زانکه از همت نباشد استوارمی شود خوشنود با ناسازگار
هر که رمز مصطفی فهمیده استشرک را در خوف مضمر دیده است
محاورهٔ تیر و شمشیر
سر حق تیر از لب سوفار گفتتیغ را در گرمی پیکار گفت
ای پریها جوهر اندر قاف توذوالفقار حیدر از اسلاف تو
قوت بازوی خالد دیده ئیشام را بر سر شفق پاشیده ئی
آتش قهر خدا سرمایه اتجنت الفردوس زیر سایه ات
در هوایم یا میان ترکشمهر کجا باشم سراپا آتشم
از کمان آیم چو سوی سینه مننیک می بینم به توی سینه من
گر نباشد در میان قلب سلیمفارغ از اندیشه های یأس و بیم
چاک چاک از نوک خود گردانمشنیمه ئی از موج خون پوشانمش
ور صفای او ز قلب مؤمن استظاهرش روشن ز نور باطن است
از تف او آب گردد جان منهمچو شبنم می چکد پیکان من
حکایت شیر و شهنشاه عالمگیررحمة الله علیه
شاه عالمگیر گردون آستاناعتبار دودمان گورگان
پایه ی اسلامیان برتر ازواحترام شرع پیغمبر ازو
در میان کارزار کفر و دینترکش ما را خدنگ آخرین
تخم الحادی که اکبر پروریدباز اندر فطرت دارا دمید
شمع دل در سینه ها روشن نبودملت ما از فساد ایمن نبود
حق گزید از هند عالمگیر راآن فقیر صاحب شمشیر را
از پی احیای دین مأمور کردبهر تجدید یقین مأمور کرد
برق تیغش خرمن الحاد سوختشمع دین در محفل ما بر فروخت
کور ذوقان داستانها ساختندوسعت ادراک او نشناختند
شعله ی توحید را پروانه بودچون براهیم اندرین بتخانه بود
در صف شاهنشان یکتاستیفقر او از تربتش پیداستی
روزی آن زیبنده ی تاج و سریرآن سپهدار و شهنشاه و فقیر
صبحگاهان شد به سیر بیشه ئیبا پرستاری وفا اندیشه ئی
سر خوش از کیفیت باد سحرطایران تسبیح خوان بر هر شجر
شاه رمز آگاه شد محو نمازخیمه بر زد در حقیقت از مجاز
شیر ببر آمد پدید از طرف دشتاز خروش او فلک لرزنده گشت
بوی انسان دادش از انسان خبرپنجه عالمگیر را زد بر کمر
دست شه نادیده خنجر بر کشیدشرزه شیری را شکم از هم درید
دل بخود راهی نداد اندیشه راشیر قالین کرد شیر بیشه را
باز سوی حق رمید آن ناصبوربود معراجش نماز با حضور
این چنین دل خود نما و خود شکندارد اندر سینه ی مؤمن وطن
بنده ی حق پیش مولا لاستیپیش باطل از نعم بر جاستی
تو هم ای نادان دلی آور بدستشاهدی را محملی آور بدست
خویش را در باز و خود را بازگیردام گستر از نیاز و ناز گیر
عشق را آتش زن اندیشه کنروبه حق باش و شیری پیشه کن
خوف حق عنوان ایمان است و بسخوف غیر از شرک پنهان است و بس
رکن دوم: رسالت
تارک آفل براهیم خلیلانبیا را نقش پای او دلیل
آن خدای لم یزل را آیتیداشت در دل آرزوی ملتی
جوی اشک از چشم بیخوابش چکیدتا پیام «طهرابیتی» شنید
بهر ما ویرانه ئی آباد کردطائفان را خانه ئی بنیاد کرد
تا نهال «تب علینا» غنچه بستصورت کار بهار ما نشست
حق تعالی پیکر ما آفریدوز رسالت در تن ما جان دمید
حرف بی صوت اندرین عالم بدیماز رسالت مصرع موزون شدیم
از رسالت در جهان تکوین مااز رسالت دین ما آئین ما
از رسالت صد هزار ما یک استجزو ما از جزو «مالاینفک» است
آن که شان اوست «یهدی من یرید»از رسالت حلقه گرد ما کشید
حلقه ی ملت محیط افزاستیمرکز او وادی بطحا ستی
ما ز حکم نسبت او ملتیماهل عالم را پیام رحمتیم
از میان بحر او خیزیم مامثل موج از هم نمیریزیم ما
امتش در حرز دیوار حرمنعره زن مانند شیران در اجم
معنی حرفم کنی تحقیق اگربنگری با دیده ی صدیق اگر
قوت قلب و جگر گردد نبیاز خدا محبوب تر گردد نبی
قلب مؤمن را کتابش قوت استحکمتش حبل الورید ملت است
دامنش از دست دادن ، مردن استچون گل از باد خزان افسردن است
زندگی قوم از دم او یافت استاین سحر از آفتابش تافت است
فرد از حق ، ملت از وی زنده استاز شعاع مهر او تابنده است
از رسالت هم نوا گشتیم ماهم نفس هم مدعا گشتیم ما
کثرت هم مدعا وحدت شودپخته چون وحدت شود ملت شود
زنده هر کثرت ز بند وحدت استوحدت مسلم ز دین فطرت است
دین فطرت از نبی آموختیمدر ره حق مشعلی افروختیم
این گهر از بحر بی پایان اوستما که یک جانیم از احسان اوست
تا نه این وحدت ز دست ما رودهستی ما با ابد همدم شود
پس خدا بر ما شریعت ختم کردبر رسول ما رسالت ختم کرد
رونق از ما محفل ایام رااو رسل را ختم و ما اقوام را
خدمت ساقی گری با ما گذاشتداد ما را آخرین جامی که داشت
«لا نبی بعدی» ز احسان خداستپرده ی ناموس دین مصطفی است
قوم را سرمایه ی قوت ازوحفظ سر وحدت ملت ازو
حق تعالی نقش هر دعوی شکستتا ابد اسلام را شیرازه بست
دل ز غیر الله مسلمان بر کندنعره ی لا قوم بعدی می زند
در معنی اینکه مقصود رسالت محمدیه تشکیل و تأسیس حریت و مساوات و اخوت بنی نوع آدم است
بود انسان در جهان انسان پرستناکس و نابود مند و زیر دست
سطوت کسری و قیصر رهزنشبند ها در دست و پا و گردنش
کاهن و پاپا و سلطان و امیربهر یک نخچیر صد نخچیر گیر
صاحب اورنگ و هم پیر کنشتباج بر کشت خراب او نوشت
در کلیسا اسقف رضوان فروشبهر این صید زبون دامی بدوش
برهمن گل از خیابانش ببردخرمنش مغ زاده با آتش سپرد
از غلامی فطرت او دون شدهنغمه ها اندر نی او خون شده
تا امینی حق بحقداران سپردبندگان را مسند خاقان سپرد
شعله ها از مرده خاکستر گشادکوهکن را پایه ی پرویز داد
اعتبار کار بندان را فزودخواجگی از کار فرمایان ربود
قوت او هر کهن پیکر شکستنوع انسان را حصار تازه بست
تازه جان اندر تن آدم دمیدبنده را باز از خداوندان خرید
زادن او مرگ دنیای کهنمرگ آتشخانه و دیر و شمن
حریت زاد از ضمیر پاک اواین می نوشین چکید از تاک او
عصر نو کاین صد چراغ آورده استچشم در آغوش او وا کرده است
نقش نو بر صفحه هستی کشیدامتی گیتی گشائی آفرید
امتی از ما سوا بیگانه ئیبر چراغ مصطفی پروانه ئی
امتی از گرمی حق سینه تابذره اش شمع حریم آفتاب
کائنات از کیف او رنگین شدهکعبه ها بتخانه های چین شده
مرسلان و انبیا آبای اواکرم او نزد حق اتقای او
«کل مؤمن اخوة» اندر دلشحریت سرمایه آب و گلش
نا شکیب امتیازات آمدهدر نهاد او مساوات آمده
همچو سرو آزاد فرزندان اوپخته از «قالوا بلی» پیمان او
سجده ی حق گل بسیمایش زدهماه و انجم بوسه بر پایش زده
حکایت بوعبید و جابان در معنی اخوت اسلامیه
شد اسیر مسلمی اندر نبردقائدی از قائدان یزد جرد
گبر باران دیده و عیار بودحیله جو و پرفن و مکار بود
از مقام خود خبردارش نکردهم ز نام خود خبردارش نکرد
گفت می خواهم که جان بخشی مراچون مسلمانان امان بخشی مرا
کرد مسلم تیغ را اندر نیامگفت خونتریختن بر من حرام
چون درفش کاویانی چاک شدآتش اولاد ساسان خاک شد
آشکارا شد که جابان است اومیر سربازان ایران است او
قتل او از میر عسکر خواستنداز فریب او سخن آراستند
بوعبید آن سید فوج حجازدر وغا عزمش ز لشکر بی نیاز
گفت ای یاران مسلمانیم ماتار چنگیم و یک آهنگیم ما
نعره ی حیدر نوای بوذر استگرچه از حلق بلال و قنبر است
هر یکی از ما امین ملت استصلح وکینش ، صلح وکین ملت است
ملت ار گردد اساس جان فردعهد ملت می شود پیمان فرد
گرچه جابان دشمن ما بوده استمسلمی او را امان بخشوده است
خون او ای معشر خیرالانامبر دم تیغ مسلمانان حرام
حکایت سلطان مراد و معمار در معنی مساوات اسلامیه
بود معماری ز اقلیم خجنددر فن تعمیر نام او بلند
ساخت آن صنعت گر فرهاد زادمسجدی از حکم سلطان مراد
خوش نیامد شاه را تعمیر اوخشمگین گردید از تقصیر او
آتش سوزنده از چشمش چکیددست آن بیچاره از خنجر برید
جوی خون از ساعد معمار رفتپیش قاضی ناتوان و زار رفت
آن هنرمندی که دستش سنگ سفتداستان جور سلطان باز گفت
گفت ای پیغام حق گفتار توحفظ آئین محمد کار تو
سفته گوش سطوت شاهان نیمقطع کن از روی قرآن دعویم
قاضی عادل بدندان خسته لبکرد شه را در حضور خود طلب
رنگ شه از هیبت قرآن پریدپیش قاضی چون خطاکاران رسید
از خجالت دیده بر پا دوختهعارض او لاله ها اندوخته
یک طرف فریادی دعوی گرییک طرف شاهنشه گردون فری
گفت شه از کرده خجلت برده اماعتراف از جرم خود آورده ام
گفت قاضی فی القصاص آمد حیوةزندگی گیرد باین قانون ثبات
عبد مسلم کمتر از احرار نیستخون شه رنگین تر از معمار نیست
چون مراد این آیه ی محکم شنیددست خویش از آستین بیرون کشید
مدعی را تاب خاموشی نماندآیه ی «بالعدل و الاحسان» خواند
گفت از بهر خدا بخشیدمشاز برای مصطفی بخشیدمش
یافت موری بر سلیمانی ظفرسطوت آئین پیغمبر نگر
پیش قرآن بنده و مولا یکی استبوریا و مسند دیبا یکی است
در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا
هر که پیمان با هوالموجود بستگردنش از بند هر معبود رست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنستعشق را ناممکن ما ممکن است
عقل سفاک است و او سفاک ترپاک تر چالاک تر بیباک تر
عقل در پیچاک اسباب و عللعشق چوگان باز میدان عمل
عشق صید از زور بازو افکندعقل مکار است و دامی میزند
عقل را سرمایه از بیم و شک استعشق را عزم و یقین لاینفک است
آن کند تعمیر تا ویران کنداین کند ویران که آبادان کند
عقل چون باد است ارزان در جهانعشق کمیاب و بهای او گران
عقل محکم از اساس چون و چندعشق عریان از لباس چون و چند
عقل می گوید که خود را پیش کنعشق گوید امتحان خویش کن
عقل با غیر آشنا از اکتسابعشق از فضل است و با خود در حساب
عقل گوید شاد شو آباد شوعشق گوید بنده شو آزاد شو
عشق را آرام جان حریت استناقه اش را ساربان حریت است
آن شنیدستی که هنگام نبردعشق با عقل هوس پرور چه کرد
آن امام عاشقان پور بتولسرو آزادی ز بستان رسول
الله الله بای بسم الله پدرمعنی ذبح عظیم آمد پسر
بهر آن شهزاده ی خیر المللدوش ختم المرسلین نعم الجمل
سرخ رو عشق غیور از خون اوشوخی این مصرع از مضمون او
در میان امت ان کیوان جنابهمچو حرف قل هو الله در کتاب
موسی و فرعون و شبیر و یزیداین دو قوت از حیات آید پدید
زنده حق از قوت شبیری استباطل آخر داغ حسرت میری است
چون خلافت رشته از قرآن گسیختحریت را زهر اندر کام ریخت
خاست آن سر جلوه ی خیرالاممچون سحاب قبله باران در قدم
بر زمین کربلا بارید و رفتلاله در ویرانه ها کارید و رفت
تا قیامت قطع استبداد کردموج خون او چمن ایجاد کرد
بهر حق در خاک و خون غلتیده استپس بنای لااله گردیده است
مدعایش سلطنت بودی اگرخود نکردی با چنین سامان سفر
دشمنان چون ریگ صحرا لاتعددوستان او به یزدان هم عدد
سر ابراهیم و اسمعیل بودیعنی آن اجمال را تفصیل بود
عزم او چون کوهساران استوارپایدار و تند سیر و کامگار
تیغ بهر عزت دین است و بسمقصد او حفظ آئین است و بس
ماسوی الله را مسلمان بنده نیستپیش فرعونی سرش افکنده نیست
خون او تفسیر این اسرار کردملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ لا چون از میان بیرون کشیداز رگ ارباب باطل خون کشید
نقش الا الله بر صحرا نوشتسطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسین آموختیمز آتش او شعله ها اندوختیم
شوکت شام و فر بغداد رفتسطوت غرناطه هم از یاد رفت
تار ما از زخمه اش لرزان هنوزتازه از تکبیر او ایمان هنوز
ای صبا ای پیک دور افتادگاناشک ما بر خاک پاک او رسان
در معنی اینکه چون ملت محمدیه مؤسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد
جوهر ما با مقامی بسته نیستباده ی تندش بجامی بسته نیست
هندی و چینی سفال جام ماسترومی و شامی گل اندام ماست
قلب ما از هند و روم و شام نیستمرز و بوم او به جز اسلام نیست
پیش پیغمبر چو کعب پاک زادهدیه یی آورد از بانت سعاد
در ثنایش گوهر شب تاب سفتسیف مسلول از سیوف الهند گفت
آن مقامش برتر از چرخ بلندنامدش نسبت به اقلیمی پسند
گفت سیف من سیوف الله گوحق پرستی جز براه حق مپو
همچنان آن رازدان جزو و کلگرد پایش سرمه ی چشم رسل
گفت با امتز دنیای شمادوست دارم طاعت و طیب و نسا
گر ترا ذوق معانی رهنماستنکته ئی پوشیده در حرف «شما»ست
یعنی آن شمع شبستان وجودبود در دنیا و از دنیا نبود
جلوه ی او قدسیان را سینه سوزبود اندر آب و گل آدم هنوز
من ندانم مرز و بوم او کجاستاین قدر دانم که با ما آشناست
این عناصر را جهان ما شمردخویشتن را میهمان ما شمرد
زانکه ما از سینه جان گم کرده ایمخویش را در خاکدان گم کرده ایم
مسلم استی دل به اقلیمی مبندگم مشو اندر جهان چون و چند
می نگنجد مسلم اندر مرز و بومدر دل او یاوه گردد شام و روم
دل بدست آور که در پهنای دلمی شود گم این سرای آب و گل
عقده ی قومیت مسلم گشوداز وطن آقای ما هجرت نمود
حکمتش یک ملت گیتی نوردبر اساس کلمه ئی تعمیر کرد
تا ز بخششهای آن سلطان دینمسجد ما شد همه روی زمین
آنکه در قرآن خدا او را ستودآن که حفظ جان او موعود بود
دشمنان بی دست و پا از هیبتشلرزه بر تن از شکوه فطرتش
پس چرا از مسکن آبا گریختتو گمان داری که از اعدا گریخت
قصه گویان حق ز ما پوشیده اندمعنی هجرت غلط فهمیده اند
هجرت آئین حیات مسلم استاین ز اسباب ثبات مسلم است
معنی او از تنک آبی رم استترک شبنم بهر تسخیر یم است
بگذر از گل گلستان مقصود تستاین زیان پیرایه بند سود تست
مهر را آزاده رفتن آبروستعرصه ی آفاق زیر پای اوست
همچو جو سرمایه از باران مخواهبیکران شو در جهان پایان مخواه
بود بحر تلخ رو یک ساده دشتساحلی ورزید و از شرم آب گشت
بایدت آهنگ تسخیر همهتا تو می باشی فراگیر همه
صورت ماهی به بحر آباد شویعنی از قید مقام آزاد شو
هر که از قید جهات آزاد شدچون فلک در شش جهت آباد شد
بوی گل از ترک گل جولانگر استدر فراخای چمن خود گسترست
ای که یک جا در چمن انداختیمثل بلبل با گلی در ساختی
چون صبا بار قبول از دوش گیرگلشن اندر حلقه ی آغوش گیر
از فریب عصر نو هشیار باشره فتد ای رهرو هشیار باش
در معنی اینکه وطن اساس ملت نیست
آنچنان قطع اخوت کرده اندبر وطن تعمیر ملت کرده اند
تا وطن را شمع محفل ساختندنوع انسان را قبائل ساختند
جنتی جستند در بئس القرارتا «احلوا قومهم دار البوار»
این شجر جنت ز عالم برده استتلخی پیکار بار آورده است
مردمی اندر جهان افسانه شدآدمی از آدمی بیگانه شد
روح از تن رفت و هفت اندام ماندآدمیت گم شد و اقوام ماند
تا سیاست مسند مذهب گرفتاین شجر در گلشن مغرب گرفت
قصه ی دین مسیحائی فسردشعله ی شمع کلیسائی فسرد
اسقف از بی طاقتی در مانده ئیمهره ها از کف برون افشانده ئی
قوم عیسی بر کلیسا پازدهنقد آئین چلیپا وازده
دهریت چون جامه ی مذهب دریدمرسلی از حضرت شیطان رسید
آن فلارنساوی باطل پرستسرمه ی او دیده ی مردم شکست
نسخه ئی بهر شهنشاهان نوشتدر گل ما دانه ی پیکار کشت
فطرت او سوی ظلمت برده رختحق ز تیغ خامه ی او لخت لخت
بتگری مانند آزر پیشه اشبست نقش تازه ئی اندیشه اش
مملکت را دین او معبود ساختفکر او مذموم را محمود ساخت
بوسه تا بر پای این معبود زدنقد حق را بر عیار سود زد
باطل از تعلیم او بالیده استحیله اندازی فنی گردیده است
طرح تدبیر زبون فرجام ریختاین خسک در جاده ی ایام ریخت
شب بچشم اهل عالم چیده استمصلحت تزویر را نامیده است
در معنی اینکه ملت محمدیه نهایت زمانی هم ندارد، که دوام این ملت شریفه موعود است
در بهاران جوش بلبل دیدهایرستخیز غنچه و گل دیدهای
چون عروسان غنچه ها آراستهاز زمین یک شهر انجم خاسته
سبزه از اشک سحر شوییدهایاز سرود آب جو خوابیدهای
غنچه ئی بر می دمد از شاخسارگیردش باد نسیم اندر کنار
غنچه ئی از دست گلچین خون شوداز چمن مانند بو بیرون رود
بست قمری آشیان بلبل پریدقطره ی شبنم رسید و بو رمید
رخصت صد لاله ی ناپایدارکم نسازد رونق فصل بهار
از زیان گنج فراوانش همانمحفل گلهای خندانش همان
فصل گل از نسترن باقی تر استاز گل و سرو و سمن باقی تر است
کان گوهر پروری گوهر گریکم نگردد از شکست گوهری
صبح از مشرق ز مغرب شام رفتجام صد روز از خم ایام رفت
باده ها خوردند و صهبا باقی استدوشها خون گشت و فردا باقی است
همچنان از فردهای پی سپرهست تقویم امم پاینده تر
در سفر یار است و صحبت قائم استفرد ره گیر است و ملت قائم است
ذات او دیگر صفاتش دیگر استسنت مرگ و حیاتش دیگر است
فرد بر می خیزد از مشت گلیقوم زاید از دل صاحب دلی
فرد پور شصت و هفتاد است و بسقوم را صد سال مثل یک نفس
زنده فرد از ارتباط جان و تنزنده قوم از حفظ ناموس کهن
مرگ فرد از خشکی رود حیاتمرگ قوم از ترک مقصود حیات
گرچه ملت هم بمیرد مثل فرداز اجل فرمان پذیرد مثل فرد
امت مسلم ز آیات خداستاصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست
از اجل این قوم بی پرواستیاستوار از «نحن نزلنا»ستی
ذکر قائم از قیام ذاکر استاز دوام او دوام ذاکر است
تا خدا «ان یطفئوا» فرموده استاز فسردن این چراغ آسوده است
امتی در حق پرستی کاملیامتی محبوب هر صاحبدلی
حق برون آورد این تیغ اصیلاز نیام آرزوهای خلیل
تا صداقت زنده گردد از دمشغیر حق سوزد ز برق پیهمش
ما که توحید خدارا حجتیمحافظ رمز کتاب و حکمتیم
آسمان با ما سر پیکار داشتدر بغل یک فتنه ی تاتار داشت
بندها از پا گشود آن فتنه رابر سر ما آزمود آن فتنه را
فتنه ئی پامال راهش محشریکشته ی تیغ نگاهش محشری
خفته صد آشوب در آغوش اوصبح امروزی نزاید دوش او
سطوت مسلم بخاک و خون تپیددید بغداد آنچه روما هم ندید
تو مگر از چرخ کج رفتار پرسزان نو آئین کهن پندار پرس
آتش تاتاریان گلزار کیست؟شعله های او گل دستار کیست؟
زانکه ما را فطرت ابراهیمی استهم به مولا نسبت ابراهیمی است
از ته آتش بر اندازیم گلنار هر نمرود را سازیم گل
شعله های انقلاب روزگارچون بباغ ما رسد گردد بهار
رومیان را گرم بازاری نماندآن جهانگیری ، جهانداری نماند
شیشه ی ساسانیان در خون نشسترونق خمخانه یونان شکست
مصر هم در امتحان ناکام مانداستخوان او ته اهرام ماند
در جهان بانگ اذان بودست و هستملت اسلامیان بودست و هست
عشق آئین حیات عالم استامتزاج سالمات عالم است
عشق از سوز دل ما زنده استاز شرار لااله تابنده است
گرچه مثل غنچه دلگیریم ماگلستان میرد اگر میریم ما
در معنی اینکه نظام ملت غیر از آئین صورت نبندد و آئین ملت محمدیه قرآن است
ملتی را رفت چون آئین ز دستمثل خاک اجزای او از هم شکست
هستی مسلم ز آئین است و بسباطن دین نبی این است و بس
برگ گل شد چون ز آئین بسته شدگل ز آئین بسته شد گلدسته شد
نغمه از ضبط صدا پیداستیضبط چون رفت از صدا غوغاستی
در گلوی ما نفس موج هواستچون هوا پابند نی گردد ، نواست
تو همی دانی که آئین تو چیست؟زیر گردون سر تمکین تو چیست؟
آن کتاب زنده قرآن حکیمحکمت او لایزال است و قدیم
نسخه ی اسرار تکوین حیاتبی ثبات از قوتش گیرد ثبات
حرف او را ریب نی تبدیل نیآیه اش شرمنده ی تأویل نی
پخته تر سودای خام از زور اودر فتد با سنگ ، جام از زور او
می برد پابند و آزاد آوردصید بندان را بفریاد آورد
نوع انسان را پیام آخرینحامل او رحمة للعالمین
ارج می گیرد ازو ناارجمندبنده را از سجده سازد سر بلند
رهزنان از حفظ او رهبر شدنداز کتابی صاحب دفتر شدند
دشت پیمایان ز تاب یک چراغصد تجلی از علوم اندر دماغ
آنکه دوش کوه بارش بر نتافتسطوت او زهره ی گردون شکافت
بنگر آن سرمایه ی آمال ماگنجد اندر سینه ی اطفال ما
آن جگر تاب بیابان کم آبچشم او احمر ز سوز آفتاب
خوشتر از آهو رم جمازه اشگرم چون آتش دم جمازه اش
رخت خواب افکنده در زیر نخیلصبحدم بیدار از بانگ رحیل
دشت سیر از بام و در ناآشناهرزه گردد از حضر ناآشنا
تا دلش از گرمی قرآن تپیدموج بیتابش چو گوهر آرمید
خواند ز آیات مبین او سبقبنده آمد ‘ خواجه رفت از پیش حق
از جهانبانی نوازد ساز اومسند جم گشت پا انداز او
شهر ها از گرد پایش ریختندصد چمن از یک گلش انگیختند
ای گرفتار رسوم ایمان توشیوه های کافری زندان تو
قطع کردی امر خود را در زبرجاده پیمای الی «شئی نکر»
گر تو میخواهی مسلمان زیستننیست ممکن جز بقرآن زیستن
صوفی پشمینه پوش حال مستاز شراب نغمه ی قوال مست
آتش از شعر عراقی در دلشدر نمی سازد بقرآن محفلش
از کلاه و بوریا تاج و سریرفقر او از خانقاهان باج گیر
واعظ دستان زن افسانه بندمعنی او پست و حرف او بلند
از خطیب و دیلمی گفتار اوبا ضعیف و شاذ و مرسل کار او
از تلاوت بر تو حق دارد کتابتو ازو کامی که میخواهی بیاب
در معنی اینکه در زمانه انحطاط تقلید از اجتهاد اولی تر است
عهد حاضر فتنه ها زیر سر استطبع ناپروای او آفت گر است
بزم اقوام کهن برهم ازوشاخسار زندگی بی نم ازو
جلوه اش ما را ز ما بیگانه کردساز ما را از نوا بیگانه کرد
از دل ما آتش دیرینه بردنور و نار لااله از سینه برد
مضمحل گردد چو تقویم حیاتملت از تقلید می گیرد ثبات
راه آبا رو که این جمعیت استمعنی تقلید ضبط ملت است
در خزان ای بی نصیب از برگ و باراز شجر مگسل به امید بهار
بحر گم کردی زیان اندیش باشحافظ جوی کم آب خویش باش
شاید از سیل قهستان برخوریباز در آغوش طوفان پروری
پیکرت دارد اگر جان بصیرعبرت از احوال اسرائیل گیر
گرم و سرد روزگار او نگرسختی جان نزار او نگر
خون گران سیر است در رگهای اوسنگ صد دهلیز و یک سیمای او
پنجه ی گردون چو انگورش فشردیادگار موسی و هارون نمرد
از نوای آتشینش رفت سوزلیکن اندر سینه دم دارد هنوز
زانکه چون جمعیتش ازهم شکستجز براه رفتگان محمل نبست
ای پریشان محفل دیرینه اتمرد شمع زندگی در سینه ات
نقش بر دل معنی توحید کنچاره ی کار خود از تقلید کن
اجتهاد اندر زمان انحطاطقوم را برهم همی پیچد بساط
ز اجتهاد عالمان کم نظراقتدا بر رفتگان محفوظ تر
عقل آبایت هوس فرسوده نیستکار پاکان از غرض آلوده نیست
فکر شان ریسد همی باریک ترورعشان با مصطفی نزدیک تر
ذوق جعفر کاوش رازی نماندآبروی ملت تازی نماند
تنگ بر ما رهگذار دین شد استهر لئیمی راز دار دین شد است
ای که از اسرار دین بیگانه ئیبا یک آئین ساز اگر فرزانه ئی
من شنیدستم ز نباض حیاتاختلاف تست مقراض حیات
از یک آئینی مسلمان زنده استپیکر ملت ز قرآن زنده است
ما همه خاک و دل آگاه اوستاعتصامش کن که حبل الله اوست
چون گهر در رشته ی او سفته شوورنه مانند غبار آشفته شو
در معنی اینکه پختگی سیرت ملیه از اتباع آئین الهیه است
در شریعت معنی دیگر مجوغیر ضو در باطن گوهر مجو
این گهر را خود خدا گوهر گر استظاهرش گوهر بطونش گوهر است
علم حق غیر از شریعت هیچ نیستاصل سنت جز محبت هیچ نیست
فرد را شرع است مرقات یقینپخته تر از وی مقامات یقین
ملت از آئین حق گیرد نظاماز نظام محکمی خیزد دوام
قدرت اندر علم او پیداستیهم عصا و هم ید بیضاستی
با تو گویم سر اسلام است شرعشرع آغاز است و انجام است شرع
ای که باشی حکمت دین را امینبا تو گویم نکته ی شرع مبین
چون کسی گردد مزاحم بی سبببا مسلمان در ادای مستحب
مستحب را فرض گرادنیده اندزندگی را عین قدرت دیده اند
روز هیجا لشکر اعدا اگربر گمان صلح گردد بی خطر
گیرد آسان روزگار خویش رابشکند حصن و حصار خویش را
تا نگیرد باز کار او نظامتاختن بر کشورش آمد حرام
سر این فرمان حق دانی که چیستزیستن اندر خطرها زندگیست
شرع می خواهد که چون آئی بجنگشعله گردی واشکافی کام سنگ
آزماید قوت بازوی تومی نهد الوند پیش روی تو
باز گوید سرمه ساز الوند رااز تف خنجر گداز الوند را
نیست میش ناتوانی لاغریدرخور سر پنچه شیر نری
باز چون با صعوه خوگر می شوداز شکار خود زبون تر می شود
شارع آئین شناس خوب و زشتبهر تو این نسخه ی قدرت نوشت
از عمل آهن عصب می سازدتجای خوبی در جهان اندازدت
خسته باشی استوارت می کندپخته مثل کوهسارت می کند
هست دین مصطفی دین حیاتشرع او تفسیر آئین حیات
گر زمینی آسمان سازد تراآنچه حق می خواهد آن سازد ترا
صیقلش آئینه سازد سنگ رااز دل آهن رباید زنگ را
تا شعار مصطفی از دست رفتقوم را رمز بقا از دست رفت
آن نهال سربلند و استوارمسلم صحرائی اشتر سوار
پای تا در وادی بطحا گرفتتربیت از گرمی صحرا گرفت
آن چنان کاهید از باد عجمهمچو نی گردید از باد عجم
آنکه کشتی شیر را چون گوسفندگشت از پامال موری دردمند
آنکه از تکبیر او سنگ آب گشتاز صفیر بلبلی بیتاب گشت
آنکه عزمش کوه را کاهی شمردبا توکل دست و پای خود سپرد
آنکه ضربش گردن اعدا شکستقلب خویش از ضربهای سینه خست
آنکه گامش نقش صد هنگامه بستپای اندر گوشه ی عزلت شکست
آنکه فرمانش جهان را ناگزیربر درش اسکندر و دارا فقیر
کوشش او با قناعت ساز کردتا به کشکول گدائی ناز کرد
شیخ احمد سید گردون جنابکاسب نور از ضمیرش آفتاب
گل که می پوشد مزار پاک اولااله گویان دمد از خاک او
با مریدی گفت ای جان پدراز خیالات عجم باید حذر
زانکه فکرش گرچه از گردون گذشتاز حد دین نبی بیرون گذشت
ای برادر این نصیحت گوش کنپند آن آقای ملت گوش کن
قلب را زین حرف حق گردان قویبا عرب در ساز تا مسلم شوی
در معنی اینکه حسن سیرت ملیه از تأدب به آداب محمدیه است
سائلی مثل قضای مبرمیبر در ما زد صدای پیهمی
از غضب چوبی شکستم بر سرشحاصل دریوزه افتاد از برش
عقل در آغاز ایام شبابمی نیندیشد صواب و ناصواب
از مزاج من پدر آزرده گشتلاله زار چهره اش افسرده گشت
بر لبش آهی جگر تابی رسیددر میان سینه ی او دل تپید
کوکبی در چشم او گردید و ریختبر سر مژگان دمی تابید و ریخت
همچو آن مرغی که در فصل خزانلرزد از باد سحر در آشیان
در تنم لرزید جان غافلمرفت لیلای شکیب از محملم
گفت فردا امت خیرالرسلجمع گردد پیش آن مولای کل
غازیان ملت بیضای اوحافظان حکمت رعنای او
هم شهیدانی که دین را حجت اندمثل انجم در فضای ملت اند
زاهدان و عاشقان دل فگارعالمان و عاصیان شرمسار
در میان انجمن گردد بلندناله های این گدای دردمند
ای صراطت مشکل از بی مرکبیمن چه گویم چون مرا پرسد نبی
«حق جوانی مسلمی با تو سپردکو نصیبی از دبستانم نبرد
از تو این یک کار آسان هم نشدیعنی آن انبار گل آدم نشد»
در ملامت نرم گفتار آن کریممن رهین خجلت و امید و بیم
اندکی اندیش و یاد آر ای پسراجتماع امت خیرالبشر
باز این ریش سفید من نگرلرزه ی بیم و امید من نگر
بر پدر این جور نازیبا مکنپیش مولا بنده را رسوا مکن
غنچه ئی از شاخسار مصطفیگل شو از باد بهار مصطفی
از بهارش رنگ و بو باید گرفتبهره ئی از خلق او باید گرفت
مرشد رومی چه خوش فرموده استآنکه یم در قطره اش آسوده است
«مگسل از ختم رسل ایام خویشتکیه کم کن بر فن و بر گام خویش»
فطرت مسلم سراپا شفقت استدر جهان دست و زبانش رحمت است
آنکه مهتاب از سر انگشتش دونیمرحمت او عام و اخلاقش عظیم
از مقام او اگر دور ایستیاز میان معشر ما نیستی
تو که مرغ بوستان ماستیهم صفیر و هم زبان ماستی
نغمه ئی داری اگر تنها مزنجز بشاخ بوستان ما مزن
هر چه هست از زندگی سرمایه دارمیرد اندر عنصر ناسازگار
بلبل استی در چمن پرواز کننغمه ئی با هم نوایان ساز کن
ور عقاب استی ته دریا مزیجز بخلوت خانه ی صحرا مزی
کوکبی ! می تاب بر گردون خویشپا منه بیرون ز پیرامون خویش
قطره آبی گر از نیسان بریدر فضای بوستانش پروری
تا مثال شبنم از فیض بهارغنچه ی تنگش بگیرد در کنار
از شعاع آسمان تاب سحرکز فسونش غنچه می بندد شجر
عنصر نم بر کشی از جوهرشذوق رم از سالمات مضطرش
گوهرت جز موج آبی هیچ نیستسعی تو غیر از سرابی هیچ نیست
در یم اندازش که گردد گوهریتاب او لرزد چو تاب اختری
قطره ی نیسان که مهجور از یم استنذر خاشاکی مثال شبنم است
طینت پاک مسلمان گوهر استآب و تابش از یم پیغمبر است
آب نیسانی به آغوشش در آوز میان قلزمش گوهر بر آ
در جهان روشن تر از خورشید شوصاحب تابانی جاوید شو
در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام است
می گشایم عقده از کار حیاتسازمت آگاه اسرار حیات
چون خیال از خود رمیدن پیشه اشاز جهت دامن کشیدن پیشه اش
در جهان دیر و زود آید چسانوقت او فردا و دی زاید چسان
گر نظرداری یکی بر خود نگرجز رم پیهم نه ئی ای بیخبر
تا نماید تاب نامشهود خویششعله ی او پرده بند از دود خویش
سیر او را تا سکون بیند نظرموج جویش بسته آمد در گهر
آتش او دم بخویش اندر کشیدلاله گردید و ز شاخی بر دمید
فکر خام تو گران خیز است و لنگتهمت گل بست بر پرواز رنگ
زندگی مرغ نشیمن ساز نیستطایر رنگ است و جز پرواز نیست
در قفس وامانده و آزاد همبا نواها می زند فریاد هم
از پرش پرواز شوید دمبدمچاره ی خود کرده جوید دمبدم
عقده ها خود می زند در کار خویشباز آسان می کند دشوار خویش
پا بگل گردد حیات تیزگامتا دو بالا گرددش ذوق خرام
سازها خوابیده اندر سوز اودوش و فردا زاده ی امروز او
دمبدم مشکل گر و آسان گذاردمبدم نو آفرین و تازه کار
گرچه مثل بو سراپایش رم استچون وطن در سینه ئی گیرد دم است
رشته های خویش را بر خود تندتکمه ئی گردد گره بر خود زند
در گره چون دانه دارد برگ و برچشم بر خود وا کند گردد شجر
خلعتی از آب و گل پیدا کنددست و پا و چشم و دل پیدا کند
خلوت اندر تن گزیند زندگیانجمن ها آفریند زندگی
همچنان آئین میلاد اممزندگی بر مرکزی آید بهم
حلقه را مرکز چو جان در پیکر استخط او در نقطه ی او مضمر است
قوم را ربط و نظام از مرکزیروزگارش را دوام از مرکزی
راز دار و راز ما بیت الحرمسوز ما هم ساز ما بیت الحرم
چون نفس در سینه او را پروریمجان شیرین است او ما پیکریم
تازه رو بستان ما از شبنمشمزرع ما آب گیر از زمزمش
تاب دار از ذره هایش آفتابغوطه زن اندر فضایش آفتاب
دعوی او را دلیل استیم مااز براهین خلیل استیم ما
در جهان ما را بلند آوازه کردبا حدوث ما قدم شیرازه کرد
ملت بیضا ز طوفش هم نفسهمچو صبح آفتاب اندر قفس
از حساب او یکی بسیاریتپخته از بند یکی خودداریت
تو ز پیوند حریمی زنده ئیتا طواف او کنی پاینده ئی
در جهان جان امم جمعیت استدر نگر سر حرم جمعیت است
عبرتی ای مسلم روشن ضمیراز مآل امت موسی بگیر
داد چون آن قوم مرکز را ز دسترشته ی جمعیت ملت شکست
آنکه بالید اندر آغوش رسلجزو او داننده ی اسرار کل
دهر سیلی بر بنا گوشش کشیدزندگی خون گشت و از چشمش چکید
رفت نم از ریشه های تاک اوبید مجنون هم نروید خاک او
از گل غربت زبان گم کرده ئیهم نوا هم آشیان گم کرده ئی
شمع مرد و نوحه خوان پروانه اشمشت خاکم لرزد از افسانه اش
ای ز تیغ جور گردون خسته تنای اسیر التباس و وهم و ظن
پیرهن را جامه احرام کنصبح پیدا از غبار شام کن
مثل آبا غرق اندر سجده شوآنچنان گم شو که یکسر سجده شو
مسلم پیشین نیازی آفریدتا به ناز عالم آشوبی رسید
در ره حق پا به نوک خار خستگلستان در گوشه ی دستار بست
در معنی اینکه جمعیت حقیقی از محکم گرفتن نصب العین ملیه است و نصب العین امت محمدیه حفظ و نشر توحید است
با تو آموزم زبان کائناتحرف و الفاظ است اعمال حیات
چون ز ربط مدعائی بسته شدزندگانی مطلع برجسته شد
مدعا گردد اگر مهمیز ماهمچو صرصر می رود شبدیز ما
مدعا راز بقای زندگیجمع سیماب قوای زندگی
چون حیات از مقصدی محرم شودضابط اسباب این عالم شود
خویشتن را تابع مقصد کندبهر او چیند گزیند رد کند
نا خدا را یم روی از ساحل استاختیار جاده ها از منزل است
بر دل پروانه داغ از ذوق سوزطوف او گرد چراغ از ذوق سوز
قیس اگر آواره در صحراستیمدعایش محمل لیلاستی
تا بود شهر آشنا لیلای مابر نمی خیزد به صحرا پای ما
همچو جان مقصود پنهان در عملکیف و کم از وی پذیرد هر عمل
گردش خونی که در رگهای ماستتیز از سعی حصول مدعاست
از تف او خویش را سوزد حیاتآتشی چون لاله اندوزد حیات
مدعا مضراب ساز همت استمرکزی کو جاذب هر قوت است
دست و پای قوم را جنباند اویک نظر صد چشم را گرداند او
شاهد مقصود را دیوانه شوطائف این شمع چون پروانه شو
خوش نوائی نغمه ساز قم زد استزخمهٔ معنی بر ابریشم زد است
تا کشد خار از کف پا ره سپرمی شود پوشیده محمل از نظر
گر بقدر یک نفس غافل شدیدور صد فرسنگ از منزل شدی
این کهن پیکر که عالم نام اوستز امتزاج امهات اندام اوست
صد نیستان کاشت تا یک ناله رستصد چمن خون کرد تا یک لاله رست
نقشها آورد و افکند و شکستتا به لوح زندگی نقش تو بست
ناله ها در کشت جان کاریده استتا نوای یک اذان بالیده است
مدتی پیکار با احرار داشتبا خداوندان باطل کار داشت
تخم ایمان آخر اندر گل نشاندبا زبانت کلمهٔ توحید خواند
نقطهٔ ادوار عالم لاالهانتهای کار عالم لااله
چرخ را از زور او گردندگیمهر را پایندگی رخشندگی
بحر گوهر آفرید از تاب اوموج در دریا تپید از تاب او
خاک از موج نسیمش گل شودمشت پر از سوز او بلبل شود
شعله در رگهای تاک از سوز اوخاک مینا تابناک از سوز او
نغمه هایش خفته در ساز وجودجویدت ای زخمه ور ساز وجود
صد نوا داری چو خون در تن روانخیز و مضرابی بتار او رسان
زانکه در تکبیر راز بود تستحفظ و نشر لااله مقصود تست
تا نخیزد بانگ حق از عالمیگر مسلمانی نیاسائی دمی
می ندانی آیه ام الکتابامت عادل ترا آمد خطاب
آب و تاب چهره ایام تودر جهان شاهد علی الاقوام تو
نکته سنجان را صلای عام دهاز علوم امئی پیغام ده
امیی پاک از هوی گفتار اوشرح رمز ماغوی گفتار او
تا بدست آورد نبض کائناتوانمود اسرار تقویم حیات
از قبای لاله های این چمنپاک شست آلودگیهای کهن
در جهان وابستهٔ دینش حیاتنیست ممکن جز به آئینش حیات
ای که میداری کتابش در بغلتیز تر نه پا به میدان عمل
فکر انسان بت پرستی بت گریهر زمان در جستجوی پیکری
باز طرح آزری انداخت استتازه تر پروردگاری ساخت است
کاید از خون ریختن اندر طربنام او رنگ است و هم ملک و نسب
آدمیت کشته شد چون گوسفندپیش پای این بت ناارجمند
ای که خوردستی ز مینای خلیلگرمی خونت ز صهبای خلیل
برسر این باطل حق پیرهنتیغ «لا موجود الا هو» بزن
جلوه در تاریکی ایام کنآنچه بر تو کامل آمد عام کن
لرزم از شرم تو چون روز شمارپرسدت آن آبروی روزگار
حرف حق از حضرت ما برده ئیپس چرا با دیگران نسپرده ئی
در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم است
ای که با نادیده پیمان بستهایهمچو سیل از قید ساحل رستهای
چون نهال از خاک این گلزار خیزدل بغائب بند و با حاضر ستیز
هستی حاضر کند تفسیر غیبمی شود دیباچهٔ تسخیر غیب
ما سوا از بهر تسخیر است و بسسینهٔ او عرضهٔ تیر است و بس
از کن حق ما سوا شد آشکارتا شود پیکان تو سندان گذار
رشته ئی باید گره اندر گرهتا شود لطف گشودن را فره
غنچه ئی؟ از خود چمن تعبیر کنشبنمی؟ خورشید را تسخیر کن
از تو می آید اگر کار شگرفاز دمی گرمی گداز این شیر برف
هر که محسوسات را تسخیر کردعالمی از ذره ئی تعمیر کرد
آنکه تیرش قدسیان را سینه خستاول آدم را سر فتراک بست
عقدهٔ محسوس را اول گشودهمت از تسخیر موجود آزمود
کوه و صحرا دشت و دریا بحر و برتختهٔ تعلیم ارباب نظر
ای که از تأثیر افیون خفته ئیعالم اسباب را دون گفته ئی
خیز و وا کن دیدهٔ مخمور رادون مخوان این عالم مجبور را
غایتش توسیع ذات مسلم استامتحان ممکنات مسلم است
می زند شمشیر دوران بر تنتتا ببینی هست خون اندر تنت
سینه را از سنگ زوری ریش کنامتحان استخوان خویش کن
حق جهان را قسمت نیکان شمردجلوه اش با دیدهٔ مؤمن سپرد
کاروان را رهگذار است این جهاننقد مؤمن را عیار است این جهان
گیر او را تا نه او گیرد تراهمچو می اندر سبو گیرد ترا
دلدل اندیشه ات طوطی پر استآنکه گامش آسمان پهناور است
احتیاج زندگی میراندشبر زمین گردون سپر گرداندش
تا ز تسخیر قوای این نظامذوفنونیهای تو گردد تمام
نایب حق در جهان آدم شودبر عناصر حکم او محکم شود
تنگی ات پهنا پذیرد در جهانکار تو اندام گیرد در جهان
خویش را بر پشت باد اسوار کنیعنی این جمازه را ماهار کن
دست رنگین کن ز خون کوهسارجوی آب گوهر از دریا برآر
صد جهان در یک فضا پوشیده اندمهر ها در ذره ها پوشیده اند
از شعاعش دیده کن نادیده راوا نما اسرار نافهمیده را
تابش از خورشید عالم تاب گیربرق طاق افروز از سیلاب گیر
ثابت و سیاره گردون وطنآن خداوندان اقوام کهن
اینهمه ای خواجه آغوش تو اندپیش خیز وحلقه در گوش تو اند
جستجو را محکم از تدبیر کنانفس و آفاق را تسخیر کن
چشم خود بگشا و در اشیا نگرنشه زیر پردهٔ صهبا نگر
تا نصیب از حکمت اشیا بردناتوان باج از توانایان خورد
صورت هستی ز معنی ساده نیستاین کهن ساز از نوا افتاده نیست
برق آهنگ است هشیارش زنندخویش را چون زخمه بر تارش زنند
تو که مقصود خطاب انظریپس چرا این راه چون کوران بری
قطره ئی کز خود فروزی محرم استباده اندر تاک و بر گل شبنم است
چون بدریا در رود گوهر شودجوهرش تابنده چون اختر شود
چون صبا بر صورت گلها متنغوطه اندر معنی گلزار زن
آنکه بر اشیا کمند انداخت استمرکب از برق و حرارت ساخت است
حرف چون طایر به پرواز آوردنغمه را بی زخمه از ساز آورد
ای خرت لنگ از ره دشوار زیستغافل از هنگامهٔ پیکار زیست
همرهانت پی به منزل برده اندلیلی معنی ز محمل برده اند
تو بصحرا مثل قیس آواره ئیخسته ئی وامانده ئی بیچاره ئی
علم اسما اعتبار آدم استحکمت اشیا حصار آدم است
در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد
کودکی را دیدی ای بالغ نظرکو بود از معنی خود بی خبر
ناشناس دور و نزدیک آنچنانماه را خواهد که بر گیرد عنان
از همه بیگانه آن مامک پرستگریه مست وشیر مست و خواب مست
زیر و بم را گوش او در گیر نیستنغمه اش جز شورش زنجیر نیست
ساده و دوشیزه افکارش هنوزچون گهر پاکیزه گفتارش هنوز
جستجو سرمایه ی پندار اواز چرا ، چون ، کی ، کجا ، گفتار او
نقش گیر این و آن اندیشه اشغیر جوئی غیر بینی پیشه اش
چشمش از دنبال اگر گیرد کسیجان او آشفته می گردد بسی
فکر خامش در هوای روزگارپر گشا مانند باز نو شکار
در پی نخجیرها بگذاردشباز سوی خویشتن می آردش
تا ز آتشگیری افکار اوگل فشاند زرچک پندار او
چشم گیرایش فتد بر خویشتندستکی بر سینه می گوید که من
یاد او با خود شناسایش کندحفظ ربط دوش و فردایش کند
سفته ایامش درین تار زرندهمچو گوهر از پی یک دیگرند
گرچه هر دم کاهد ، افزاید گلش«من همانستم که بودم» در دلش
این «من» نو زاده آغاز حیاتنغمهٔ بیداری ساز حیات
ملت نوزاده مثل طفلک استطفلکی کو در کنار مامک است
طفلکی از خویشتن نا آگهیگوهر آلوده ئی خاک رهی
بسته با امروز او فرداش نیستحلقه های روز و شب در پاش نیست
چشم هستی را مثال مردم استغیر را بیننده و از خود گم است
صد گره از رشتهٔ خود وا کندتا سر تار خودی پیدا کند
گرم چون افتد به کار روزگاراین شعور تازه گردد پایدار
نقشها بردارد و اندازد اوسر گذشت خویش را می سازد او
فرد چون پیوند ایامش گسیختشانهٔ ادراک او دندانه ریخت
قوم روشن از سواد سر گذشتخود شناس آمد ز یاد سر گذشت
سر گذشت او گر از یادش رودباز اندر نیستی گم می شود
نسخهٔ بوده تو را ای هوشمندربط ایام آمده شیرازه بند
ربط ایام است ما را پیرهنسوزنش حفظ روایات کهن
چیست تاریخ ای ز خود بیگانه ئیداستانی قصه ئی افسانه ئی
این ترا از خویشتن آگه کندآشنای کار و مرد ره کند
روح را سرمایهٔ تاب است اینجسم ملت را چو اعصاب است این
همچو خنجر بر فسانت می زندباز بر روی جهانت می زند
وه چه ساز جان نگار و دلپذیرنغمه های رفته در تارش اسیر
شعلهٔ افسرده در سوزش نگردوش در آغوش امروزش نگر
شمع او بخت امم را کوکب استروشن از وی امشب و هم دیشب است
چشم پرکاری که بیند رفته راپیش تو باز آفریند رفته را
بادهٔ صد ساله در مینای اومستی پارینه در صهبای او
صید گیری کو بدام اندر کشیدطایری کز بوستان ما پرید
ضبط کن تاریخ را پاینده شواز نفسهای رمیده زنده شو
دوش را پیوند با امروز کنزندگی را مرغ دست آموز کن
رشتهٔ ایام را آور بدستورنه گردی روز کور و شب پرست
سر زند از ماضی تو حال توخیزد از حال تو استقبال تو
مشکن ار خواهی حیات لازوالرشتهٔ ماضی ز استقبال و حال
موج ادراک تسلسل زندگی استمی کشان را شور قلقل زندگی است
در معنی اینکه بقای نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام است
نغمه خیز از زخمهٔ زن ساز مرداز نیاز او دو بالا ناز مرد
پوشش عریانی مردان زن استحسن دلجو عشق را پیراهن است
عشق حق پروردهٔ آغوش اواین نوا از زخمهٔ خاموش او
آنکه نازد بر وجودش کائناتذکر او فرمود با طیب و صلوة
مسلمی کو را پرستاری شمردبهره ئی از حکمت قرآن نبرد
نیک اگر بینی امومت رحمت استزانکه او را با نبوت نسبت است
شفقت او شفقت پیغمبر استسیرت اقوام را صورتگر است
از امومت پخته تر تعمیر مادر خط سیمای او تقدیر ما
هست اگر فرهنگ تو معنی رسیحرف امت نکته ها دارد بسی
گفت آن مقصود حرف «کن فکان»زیر پای امهات آمد جنان
ملت از تکریم ارحام است و بسورنه کار زندگی خام است و بس
از امومت گرم رفتار حیاتاز امومت کشف اسرار حیات
از امومت پیچ و تاب جوی ماموج و گرداب و حباب جوی ما
آن دخ رستاق زادی جاهلیپست بالای سطبری بد گلی
نا تراشی پرورش ناداده ئیکم نگاهی کم زبانی ساده ئی
دل ز آلام امومت کرده خونگرد چشمش حلقه های نیلگون
ملت ار گیرد ز آغوشش بدستیک مسلمان غیور و حق پرست
هستی ما محکم از آلام اوستصبح ما عالم فروز از شام اوست
وان تهی آغوش نازک پیکریخانه پرورد نگاهش محشری
فکر او از تاب مغرب روشن استظاهرش زن باطن او نازن است
بندهای ملت بیضا گسیختتا ز چشمش عشوه ها حل کرده ریخت
شوخ چشم و فتنه زا آزادیشاز حیا نا آشنا آزادیش
علم او بار امومت بر نتافتبر سر شامش یکی اختر نتافت
این گل از بستان ما نارسته بهداغش از دامان ملت شسته به
لااله گویان چو انجم بی شماربسته چشم اندر ظلام روزگار
پا نبرده از عدم بیرون هنوزاز سواد کیف و کم بیرون هنوز
مضمر اندر ظلمت موجود ماآن تجلی های نامشهود ما
شبنمی بر برگ گل ننشسته ئیغنچه هائی از صبا نا خسته ئی
بر دمد این لاله زار ممکناتاز خیابان ریاض امهات
قوم را سرمایه ای صاحب نظرنیست از نقد و قماش و سیم و زر
مال او فرزند های تندرستتر دماغ و سخت کوش و چاق و چست
حافظ رمز اخوت مادرانقوت قرآن و ملت مادران
در معنی اینکه سیدة النساء فاطمة الزهراء اسوه کامله ایست برای نساء اسلام
مریم از یک نسبت عیسی عزیزاز سه نسبت حضرت زهرا عزیز
نور چشم رحمة للعالمینآن امام اولین و آخرین
آنکه جان در پیکر گیتی دمیدروزگار تازه آئین آفرید
بانوی آن تاجدار «هل اتی»مرتضی مشکل گشا شیر خدا
پادشاه و کلبه ئی ایوان اویک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشقمادر آن کاروان سالار عشق
آن یکی شمع شبستان حرمحافظ جمعیت خیرالامم
تا نشیند آتش پیکار و کینپشت پا زد بر سر تاج و نگین
وان دگر مولای ابرار جهانقوت بازوی احرار جهان
در نوای زندگی سوز از حسیناهل حق حریت آموز از حسین
سیرت فرزند ها از امهاتجوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسلیم را حاصل بتولمادران را اسوهٔ کامل بتول
بهر محتاجی دلش آنگونه سوختبا یهودی چادر خود را فروخت
نوری و هم آتشی فرمانبرشگم رضایش در رضای شوهرش
آن ادب پروردهٔ صبر و رضاآسیا گردان و لب قرآن سرا
گریه های او ز بالین بی نیازگوهر افشاندی بدامان نماز
اشک او بر چید جبریل از زمینهمچو شبنم ریخت بر عرش برین
رشتهٔ آئین حق زنجیر پاستپاس فرمان جناب مصطفی است
ورنه گرد تربتش گردیدمیسجده ها بر خاک او پاشیدمی
خطاب به مخدرات اسلام
ای ردایت پردهٔ ناموس ماتاب تو سرمایهٔ فانوس ما
طینت پاک تو ما را رحمت استقوت دین و اساس ملت است
کودک ما چون لب از شیر تو شستلااله آموختی او را نخست
می تراشد مهر تو اطوار مافکر ما گفتار ما کردار ما
برق ما کو در سحابت آرمیدبر جبل رخشید و در صحرا تپید
ای امین نعمت آئین حقدر نفسهای تو سوز دین حق
دور حاضر تر فروش و پر فن استکاروانش نقد دین را رهزن است
کور و یزدان ناشناس ادراک اوناکسان زنجیری پیچاک او
چشم او بیباک و ناپرواستیپنجهٔ مژگان او گیراستی
صید او آزاد خواند خویش راکشتهٔ او زنده داند خویش را
آب بند نخل جمعیت توئیحافظ سرمایهٔ ملت توئی
از سر سود و زیان سودا مزنگام جز بر جادهٔ آبا مزن
هوشیار از دستبرد روزگارگیر فرزندان خود را در کنار
این چمن زادان که پر نگشاده اندز آشیان خویش دور افتاده اند
فطرت تو جذبه ها دارد بلندچشم هوش از اسوهٔ زهرا مبند
تا حسینی شاخ تو بار آوردموسم پیشین بگلزار آورد