رموزِ بیخودی · علامہ محمد اقبال

Chapter 1: پیشکش به حضور ملت اسلامیه

جهد کن در بیخودی خود را بیابزود تر والله اعلم بالصواب

مولانای روم


منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشقاین نشه بمن نیست اگر با دگری هست

عرفی

ای ترا حق خاتم اقوام کردبر تو هر آغاز را انجام کرد

ای مثال انبیا پاکان توهمگر دلها جگر چاکان تو

ای نظر بر حسن ترسازاده ئیای ز راه کعبه دور افتاده ئی

ای فلک مشت غبار کوی تو«ای تماشا گاه عالم روی تو»

همچو موج ، آتش ته پا میروی«تو کجا بهر تماشا میروی»

رمز سوز آموز از پروانه ئیدر شرر تعمیر کن کاشانه ئی

طرح عشق انداز اندر جان خویشتازه کن با مصطفی پیمان خویش

خاطرم از صحبت ترسا گرفتتا نقاب روی تو بالا گرفت

هم نوا از جلوه ی اغیار گفتداستان گیسو و رخسار گفت

بر در ساقی جبین فرسود اوقصه ی مغ زادگان پیمود او

من شهید تیغ ابروی تو امخاکم و آسوده ی کوی تو ام

از ستایش گستری بالاترمپیش هر دیوان فرو ناید سرم

از سخن آئینه سازم کرده اندوز سکندر بی نیازم کرده اند

بار احسان بر نتابد گردنمدر گلستان غنچه گردد دامنم

سخت کوشم مثل خنجر در جهانآب خود می گیرم از سنگ گران

گرچه بحرم موج من بیتاب نیستبر کف من کاسه ی گرداب نیست

پرده ی رنگم شمیمی نیستمصید هر موج نسیمی نیستم

در شرار آباد هستی اخگرمخلعتی بخشد مرا خاکسترم

بر درت جانم نیاز آورده استهدیه ی سوز و گداز آورده است

ز آسمان آبگون یم می چکدبر دل گرمم دمادم می چکد

من ز جو باریکتر می سازمشتا به صحن گلشنت اندازمش

زانکه تو محبوب یار ماستیهمچو دل اندر کنار ماستی

عشق تا طرح فغان در سینه ریختآتش او از دلم آئینه ریخت

مثل گل از هم شکافم سینه راپیش تو آویزم این آئینه را

تا نگاهی افکنی بر روی خویشمی شوی زنجیری گیسوی خویش

باز خوانم قصه ی پارینه اتتازه سازم داغهای سینه ات

از پی قوم ز خود نامحرمیخواستم از حق حیات محکمی

در سکوت نیم شب نالان بدمعالم اندر خواب و من گریان بدم

جانم از صبر و سکون محروم بودورد من یاحی و یاقیوم بود

آرزوئی داشتم خون کردمشتا ز راه دیده بیرون کردمش

سوختن چون لاله پیهم تا کجااز سحر دریوز شبنم تا کجا؟

اشک خود بر خویش می ریزم چو شمعبا شب یلدا در آویزم چو شمع

جلوه را افزودم و خود کاستمدیگران را محفلی آراستم

یک نفس فرصت ز سوز سینه نیستهفته ام شرمنده ی آدینه نیست

جانم اندر پیکر فرسوده ئیجلوه ی آهی است گرد آلوده ئی

چون مرا صبح ازل حق آفریدناله در ابریشم عودم تپید

ناله ئی افشا گر اسرار عشقخونبهای حسرت گفتار عشق

فطرت آتش دهد خاشاک راشوخی پروانه بخشد خاک را

عشق را داغی مثال لاله بسدر گریبانش گل یک ناله بس

من همین یک گل بدستارت زنممحشری بر خواب سرشارت زنم

تا ز خاکت لاله زار آید پدیداز دمت باد بهار آید پدید

تمهید : در معنی ربط فرد و ملت

فرد را ربط جماعت رحمت استجوهر او را کمال از ملت است

تاتوانی با جماعت یار باشرونق هنگامه ی احرار باش

حرز جان کن گفته ی خیرالبشرهست شیطان از جماعت دور تر

فرد و قوم آئینه ی یک دیگرندسلک و گوهر کهکشان و اخترند

فرد می گیرد ز ملت احترامملت از افراد می یابد نظام

فرد تا اندر جماعت گم شودقطره ی وسعت طلب قلزم شود

مایه دار سیرت دیرینه اورفته و آینده را آئینه او

وصل استقبال و ماضی ذات اوچون ابد لا انتها اوقات او

در دلش ذوق نمو از ملت استاحتساب کار او از ملت است

پیکرش از قوم و هم جانش ز قومظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم

در زبان قوم گویا می شودبر ره اسلاف پویا می شود

پخته تر از گرمی صحبت شودتا بمعنی فرد هم ملت شود

وحدت او مستقیم از کثرت استکثرت اندر وحدت او وحدت است

لفظ چون از بیت خود بیرون نشستگوهر مضمون بجیب خود شکست

برگ سبزی کز نهال خویش ریختاز بهاران تار امیدش گسیخت

هر که آب از زمزم ملت نخوردشعله های نغمه در عودش فسرد

فرد تنها از مقاصد غافل استقوتش آشفتگی را مایل است

قوم با ضبط آشنا گرداندشنرم رو مثل صبا گرداندش

پا به گل مانند شمشادش کنددست و پا بندد که آزادش کند

چون اسیر حلقه ی آئین شودآهوی رم خوی او مشکین شود

تو خودی از بیخودی نشناختیخویش را اندر گمان انداختی

جوهر نوریست اندر خاک تویک شعاعش جلوه ی ادراک تو

عیشت از عیشش غم تو از غمشزنده ئی از انقلاب هر دمش

واحد است و بر نمی تابد دوئیمن ز تاب او من استم تو توئی

خویش دار و خویش باز و خویش سازنازها می پرورد اندر نیاز

آتشی از سوز او گردد بلنداین شرر بر شعله اندازد کمند

فطرتش آزاد و هم زنجیری استجزو او را قوت کل گیری است

خوگر پیکار پیهم دیدمشهم خودی هم زندگی نامیدمش

چون ز خلوت خویش را بیرون دهدپای در هنگامه ی جلوت نهد

نقش گیر اندر دلش «او» می شود«من» ز هم می ریزد و «تو» می شود

جبر ، قطع اختیارش می کنداز محبت مایه دارش می کند

ناز تا ناز است کم خیزد نیازناز ها سازد بهم خیزد نیاز

در جماعت خود شکن گردد خودیتا ز گلبرگی چمن گردد خودی

«نکته ها چون تیغ پولاد است تیزگر نمی فهمی ز پیش ما گریز»

در معنی اینکه ملت از اختلاط افراد پیدا میشود و تکمیل تربیت او از نبوت است

از چه رو بر بسته ربط مردم استرشته ی این داستان سر در گم است

در جماعت فرد را بینیم مااز چمن او را چو گل چینیم ما

فطرتش وارفته ی یکتائی استحفظ او از انجمن آرائی است

سوزدش در شاهراه زندگیآتش آوردگاه زندگی

مردمان خوگر بیکدیگر شوندسفته در یک رشته چون گوهر شوند

در نبرد زندگی یار همندمثل همکاران گرفتار همند

محفل انجم ز جذب باهم استهستی کوکب ز کوکب محکم است

خیمه گاه کاروان کوه و جبلمرغزار و دامن صحرا و تل

سست و بیجان تار و پود کار اونا گشوده غنچه ی پندار او

ساز برق آهنگ او ننواختهنغمه اش در پرده نا پرداخته

گوشمال جستجو نا خورده ئیزخمه های آرزو نا خورده ئی

نا بسامان محفل نوزاده اشمی توان با پنبه چیدن باده اش

نو دمیده سبزه ی خاکش هنوزسرد خون اندر رگ تاکش هنوز

منزل دیو و پری اندیشه اشاز گمان خود رمیدن پیشه اش

تنگ میدان هستی خامش هنوزفکر او زیر لب بامش هنوز

بیم جان سرمایه ی آب و گلشهم ز باد تند می لرزد دلش

جان او از سخت کوشی رم زندپنچه در دامان فطرت کم زند

هر چه از خود می دمد برداردشهر چه از بالا فتد برداردش

تا خدا صاحبدلی پیدا کندکو ز حرفی دفتری املا کند

ساز پردازی که از آوازه ئیخاک را بخشد حیات تازه ئی

ذره ی بی مایه ضو گیرد ازوهر متاعی ارج نو گیرد ازو

زنده از یک دم دو صد پیکر کندمحفلی رنگین ز یک ساغر کند

دیده ی او می کشد لب جان دمدتا دوئی میرد یکی پیدا شود

رشته اش کو بر فلک دارد سریپارهای زندگی را همگری

تازه انداز نظر پیدا کندگلستان در دشت و در پیدا کند

از تف او ملتی مثل سپندبر جهد شور افکن و هنگامه بند

یک شرر می افکند اندر دلششعله ی در گیر می گردد گلش

نقش پایش خاک را بینا کندذره را چشمک زن سینا کند

عقل عریان را دهد پیرایه ئیبخشد این بی مایه را سرمایه ئی

دامن خود میزند بر اخگرشهر چه غش باشد رباید از زرش

بندها از پا گشاید بنده رااز خداوندان رباید بنده را

گویدش تو بنده ی دیگر نه ئیزین بتان بی زبان کمتر نه ئی

تا سوی یک مدعایش می کشدحلقه ی آئین بپایش می کشد

نکته ی توحید باز آموزدشرسم و آئین نیاز آموزدش