پیامِ مشرق · علامہ محمد اقبال

Chapter 6: خرده

میخورد هر ذره ما پیچ و تابمحشری در هر دم ما مضمر استبا سکندر خضر در ظلمات گفتمرگ مشکل ، زندگی مشکل تر است

دردانه ادا شناس دریاستاز گردش آسیا چه داند؟

کلک را ناله از تهی مغزی استقلم سرمه را صریری نیست

گل گفت که عیش نو بهاری خوشتریک صبح چمن ز روزگاری خوشترزان پیش که کس ترا بدستار زندمردن بکنار شاخساری خوشتر

سخنگو طفلک و برنا و پیر استسخن را سالی و ماهی نباشد

چشم را بینائی افزاید سه چیزسبزه و آب روان و روی خوشکالبد ، را فربهی می آوردجامهٔ قز جان بی غم ، بوی خوش

ای برادر من ترا از زندگی دادم نشانخواب را مرگ سبک دان مرگ را خواب گران

طاقت عفو در تو نیست اگرخیز و با دشمنان در آ به ستیزسینه را کارگاه کینه بسازسرکه در انگبین خویش مریز

از نزاکتهای طبع موشکاف او مپرسکز دم بادی زجاج شاعر ما بشکندکی تواند گفت شرح کارزار زندگی«می پرد رنگش حبابی چون بدریا بشکند»

در جهان مانند جوی کوهساراز نشیب و هم فراز آگاه شویا مثال سیل بی زنهار خیزفارغ از پست و بلند راه شو

ایکه گل چیدی منال از نیش خارخار هم می روید از باد بهار

مزن وسمه بر ریش و ابروی خویشجوانی ز دزدیدن سال نیست

ندارد کار با دون همتان عشقتذرو مرده را شاهین نگیرد

نقد شاعر در خور بازار نیستنان به سیم نسترن نتوان خرید

چه خوش بودی اگر مرد نکوییز بند باستان آزاد رفتیاگر تقلید بودی شیوهٔ خوبپیمبر هم ره اجداد رفتی

منم که طوف حرم کرده ام بتی به کنارمنم که پیش بتان نعره های هو زده امدلم هنوز تقاضای جستجو داردقدم بجادهٔ باریک تر ز مو زده ام

The end.