پیامِ مشرق · علامہ محمد اقبال

Chapter 5: نقش فرنگ

پیام

از من ای باد صبا گوی به دانای فرنگعقل تا بال گشود است گرفتارتر است

برق را این به جگر می‌زند آن رام کندعشق از عقل فسون پیشه جگردارتر است

چشم جز رنگ گل و لاله نبیند ورنهآنچه در پردهٔ رنگ است پدیدارتر است

عجب آن نیست که اعجاز مسیحا داریعجب این است که بیمار تو بیمارتر است

دانش اندوخته‌ای دل ز کف انداخته‌ایآه زان نقد گرانمایه که درباخته‌ای

حکمت و فلسفه کاری‌ست که پایانش نیستسیلی عشق و محبت به دبستانش نیست

بیشتر راه دل مردم بیدار زندفتنه‌ای نیست که در چشم سخندانش نیست

دل ز ناز خنک او به تپیدن نرسدلذتی در خلش غمزهٔ پنهانش نیست

دشت و کهسار نوردید و غزالی نگرفتطوف گلشن زد و یک گل به گریبانش نیست

چاره این است که از عشق گشادی طلبیمپیش او سجده گذاریم و مرادی طلبیم

عقل چون پای درین راه خم اندر خم زدشعله در آب دوانید و جهان بر هم زد

کیمیاسازیِ او ریگ روان را زر کردبر دل سوخته اکسیر محبت کم زد

وای بر سادگی ما که فسونش خوردیمرهزنی بود کمین کرد و ره آدم زد

هنرش خاک برآورد ز تهذیب فرنگباز آن خاک به چشم پسر مریم زد

شرری کاشتن و شعله درودن تا کی؟عقده بر دل زدن و باز گشودن تا کی؟

عقل خودبین دگر و عقل جهان‌بین دگر استبال بلبل دگر و بازوی شاهین دگر است

دگر است آنکه برد دانهٔ افتاده ز خاکآنکه گیرد خورش از دانهٔ پروین دگر است

دگر است آنکه زند سیر چمن مثل نسیمآنکه در شد به ضمیر گل و نسرین دگر است

دگر است آن سوی نه پرده گشادن نظریاین سوی پرده گمان و ظن و تخمین دگر است

ای خوش آن عقل که پهنای دو عالم با اوستنور اِفرِشته و سوز دل آدم با اوست

ما ز خلوتکدهٔ عشق برون تاخته‌ایمخاک پا را صفت آینه پرداخته‌ایم

در نگر همت ما را که به داوی فکنیمدو جهان را که نهان برده عیان باخته‌ایم

پیش ما می‌گذرد سلسلهٔ شام و سحربر لب جوی روان خیمه برافراخته‌ایم

در دل ما که برین دیر کهن شب خون ریختآتشی بود که در خشک و تر انداخته‌ایم

شعله بودیم، شکستیم و شرر گردیدیمصاحب ذوق و تمنا و نظر گردیدیم

عشق گردید هوس‌پیشه و هر بند گسستآدم از فتنه او صورت ماهی در شست

رزم بر بزم پسندید و سپاهی آراستتیغ او جز به سر و سینهٔ یاران ننشست

رهزنی را که بنا کرد جهانبانی گفتستم خواجگی او کمر بنده شکست

بی‌حجابانه به بانگ دف و نی می‌رقصدجامی از خون عزیزان تُنُک‌مایه به دست

وقت آن است که آیین دگر تازه کنیملوح دل پاک بشوییم و ز سر تازه کنیم

افسر پادشهی رفت و به یغمایی رفتنی اسکندری و نغمهٔ دارایی رفت

کوهکن تیشه به دست آمد و پرویزی خواستعشرت خواجگی و محنت لالایی رفت

یوسفی را ز اسیری به عزیزی بردندهمه افسانه و افسون زلیخایی رفت

رازهایی که نهان بود به بازار افتادآن سخن‌سازی و آن انجمن‌آرایی رفت

چشم بگشای اگر چشم تو صاحب‌نظر استزندگی در پی تعمیر جهان دگر است

من درین خاک کهن گوهر جان می‌بینمچشم هر ذره چو اَنجُم نگران می‌بینم

دانه‌ای را که به آغوش زمین است هنوزشاخ در شاخ و برومند و جوان می‌بینم

کوه را مثل پر کاه سبک می‌یابمپر کاهی صفت کوه گران می‌بینم

انقلابی که نگنجد به ضمیر افلاکبینم و هیچ ندانم که چه سان می‌بینم

خرم آن کس که درین گرد سواری بیندجوهر نغمه ز لرزیدن تاری بیند

زندگی جوی روان است و روان خواهد بوداین می کهنه جوان است و جوان خواهد بود

آنچه بود است و نباید ز میان خواهد رفتآنچه بایست و نبود است همان خواهد بود

عشق از لذت دیدار سراپا نظر استحسن مشتاق نمود است و عیان خواهد بود

آن زمینی که بر او گریهٔ خونین زده‌اماشک من در جگرش لعل گران خواهد بود

مژدهٔ صبح درین تیره شبانم دادندشمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند

جمعیت الاقوام

بَرفِتَد تا روشِ رزم درین بزم کهندردمندان جهان طرح نو انداخته‌اندمن ازین بیش ندانم که کفن دزدی چندبهرِ تقسیم قبور انجمنی ساخته‌اند!

شوپنهاور و نیچه

مرغی ز آشیانه به سیر چمن پریدخاری ز شاخ گل بتن نازکش خلید

بد گفت فطرتِ چمنِ روزگار رااز درد خویش و هم ز غم دیگران تپید

داغی ز خون بی‌گنهی لاله را شمرداندر طلسمِ غنچه فریبِ بهار دید

گفت اندرین سرا که بنایش فتاده کجصبحی کجا که چرخ درو شامها نچید

نالید تا به حوصلهٔ آن نوا طرازخون گشت نغمه و ز دو چشمش فرو چکید

سوز فغان او بدل هدهدی گرفتبا نوک خویش خار ز اندام او کشید

گفتش که سود خویش ز جیب زیان برآرگل از شکاف سینه زرِ ناب آفرید

درمان ز درد ساز اگر خسته تن شویخوگر به خار شو که سراپا چمن شوی

فلسفه و سیاست

فلسفی را با سیاست دان بیک میزان مسنجچشم آن خورشید کوری دیدهٔ این بی نمیآن تراشد قول حق را حجت نا استواروین تراشد قول باطل را دلیل محکمی

صحبت رفتگان (در عالم بالا)

تولستوی

بارکش اهرمن لشکری شهریاراز پی نان جوین تیغ ستم بر کشید

زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوستمردک بیگانه دوست سینهٔ خویشان درید

داروی بیهوشی است تاج ، کلیسا ، وطنجان خداداد را خواجه بجامی خرید

کارل مارکس

رازدان جزو و کل از خویش نامحرم شد استآدم از سرمایه‌داری قاتل آدم شد است

هگل

جلوه دهد باغ و راغ معنی مستور راعین حقیقت نگر حنظل و انگور را

فطرت اضداد خیز لذت پیکار دادخواجه و مزدور را ، آمر و مأمور را

تولستوی

عقل دو رو آفرید فلسفهٔ خودپرست!درس رضا میدهی بندهٔ مزدور را؟

مزدک

دانهٔ ایران ز کشتِ زار و قیصر بر دمیدمرگ نو می رقصد اندر قصر سلطان و امیر

مدتی در آتش نمرود می سوزد خلیلتا تهی گردد حریمش از خداوندان پیر

دور پرویزی گذشت ای کشتهٔ پرویز خیزنعمت گم گشتهٔ خود را ز خسرو باز گیر

کوهکن

نگار من که بسی ساده و کم آمیز استستیزه کیش و ستم کوش و فتنه انگیز است

برون او همه بزم و درون او همه رزمزبان او ز مسیح و دلش ز چنگیز است

گسست عقل و جنون رنگ بست و دیده گداختدر آ به جلوه که جانم ز شوق لبریز است

اگرچه تیشهٔ من کوه را ز پا آوردهنوز گردش گردون بکام پرویز است

ز خاک تا به فلک هر چه هست ره پیماستقدم گشای که رفتار کاروان تیز است

نیچه

از سستی عناصر انسان دلش تپیدفکر حکیم پیکر محکم‌تر آفریدافکند در فرنگ صد آشوب تازه‌ایدیوانه‌ای به کارگه شیشه‌گر رسید

حکیم اینشتین

جلوه ئی میخواست مانند کلیم ناصبورتا ضمیر مستنیر او گشود اسرار نور

از فراز آسمان تا چشم آدم یک نفسزود پروازی که پروازش نیاید در شعور

خلوت او در زغال تیره فام اندر مغاکجلوتش سوزد درختی را چو خس بالای طور

بی تغیّر در طلسم چون و چند و بیش و کمبرتر از پست و بلند و دیر و زود و نزد و دور

در نهادش تار و شید و سوز و ساز و مرگ و زیستاهرمن از سوزِ او و سازِ او جبریل و حور

من چه گویم از مقام آن حکیم نکته سنجکرده زردشتی ز نسل موسی و هارون ظهور

بایرن

مثال لاله و گل شعله از زمین رویداگر به خاکِ گلستان تراود از جامش

نبود درخورِ طبعش هوای سرد فرنگتپید پیک محبت ز سوز پیغامش

خیال او چه پریخانه ئی بنا کرد استشباب غش کند از جلوه لب بامش

گذاشت طایر معنی نشیمنِ خود راکه سازگار تر افتاد حلقهٔ دامش

نیچه

گر نوا خواهی ز پیش او گریزدر نی کلکش غریو تندر است

نیشتر اندر دل مغرب فشرددستش از خونِ چلیپا احمر است

آنکه بر طرح حرم بتخانه ساختقلب او مؤمن دماغش کافر است

خویش را در نار آن نمرود سوززانکه بستان خلیل از آذر است

جلال و هگل

می گشودم شبی به ناخن فکرعقده های حکیم المانی

آنکه اندیشه اش برهنه نمودابدی را ز کسوت آنی

پیش عرض خیال او گیتیخجل آمد ز تنگ دامانی

چون بدریای او فرو رفتمکشتی عقل گشت طوفانی

خواب بر من دمید افسونیچشم بستم ز باقی و فانی

نگه شوق تیز تر گردیدچهره بنمود پیر یزدانی

آفتابی که از تجلی اوافق روم و شام نورانی

شعله اش در جهان تیره نهادبه بیابان چراغ رهبانی

معنی از حرف او همی رویدصفت لاله های نعمانی

گفت با من چه خفته ئی برخیزبه سرابی سفینه می رانی؟

«به خرد راه عشق می پوئی؟به چراغ آفتاب می جوئی؟»

پتوفی

نفسی درین گلستان ز عروس گل سرودیبدلی غمی فزودی ز دلی غمی ربودی

تو بخون خویش بستی کف لاله را نگاریتو به آه صبحگاهی دل غنچه را گشودی

به نوای خود گم استی سخن تو مرقد توبه زمین نه باز رفتی که تو از زمین نبودی

محاوره ما بین حکیم فرانسوی اوگوست کنت و مرد مزدور

حکیم:

«بنی آدم اعضای یکدیگرند»همان نخل را شاخ و برگ و برند

دماغ ار خردزاست از فطرت استاگر پا زمین‌ساست از فطرت است

یکی کارفرما ، یکی کارسازنیاید ز محمود کار ایاز

نبینی که از قسمت کار زیستسراپا چمن می‌شود خار زیست

مرد مزدور:

فریبی به حکمت مرا ای حکیمکه نتوان شکست این طلسم قدیم

مس خام را از زر اندوده‌ایمرا خوی تسلیم فرموده‌ای

کند بحر را آبنایم اسیرز خارا برد تیشه‌ام جوی شیر

حق کوهکن دادی ای نکته‌سنجبه پرویز پرکار و نابرده رنج

خطا را به حکمت مگردان صوابخضر را نگیری به دام سراب

به دوش زمین بار، سرمایه‌دارندارد گذشت از خور و خواب و کار

جهان راست بهروزی از دست مزدندانی که این هیچ کار است دزد

پی جرم او پوزش آورده‌ایبه این عقل و دانش فسون خورده‌ای

هگل

حکمتش معقول و با محسوس در خلوت نرفتگرچه بکر فکر او پیرایه پوشد چون عروسطایر عقل فلک پرواز او دانی که چیست؟«ماکیان کز زور مستی خایه گیرد بی خروس»

جلال و گوته

نکته دان المنی را در ارمصحبتی افتاد با پیر عجم

شاعری کو همچو آن عالی جنابنیست پیغمبر ولی دارد کتاب

خواند بر دانائی اسرار قدیمقصهٔ پیمان ابلیس و حکیم

گفت رومی ای سخن را جان نگارتو ملک صید استی و یزدان شکار

فکرِ تو در کنجِ دل خلوت گزیداین جهانِ کهنه را باز آفرید

سوز و ساز جان به پیکر دیده ئیدر صدف تعمیر گوهر دیده ئی

هر کسی از رمز عشق آگاه نیستهر کسی شایان این درگاه نیست

«داند آن کو نیکبخت و محرم استزیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»

رومی

پیغام برگسن

تا بر تو آشکار شود راز زندگیخود را جدا ز شعله مثالِ شرر مکن

بهرِ نظاره جز نگهِ آشنا میاردر مرز و بومِ خود چو غریبان گذر مکن

نقشی که بسته ئی همه اوهام باطل استعقلی بهم رسان که ادب خوردهٔ دل است

میخانهٔ فرنگ

یاد ایامی که بودم در خمستان فرنگجام او روشنتر از آئینهٔ اسکندر است

چشم مست می فروشش باده را پروردگارباده‌خواران را نگاه ساقی‌اش پیغمبر است

جلوهٔ او بی کلیم و شعلهٔ او بی خلیلعقل ناپروا متاع عشق را غارتگر است

در هوایش گرمیٔ یک آهِ بیتابانه نیسترندِ این میخانه را یک لغزشِ مستانه نیست

موسیولینن و قیصر ولیم

موسیولینن

بسی گذشت که آدم درین سرای کهنمثال دانه ته سنگ آسیا بودست

فریب زاری و افسون قیصری خورد استاسیر حلقهٔ دام کلیسیا بودست

غلام گرسنه دیدی که بر درید آخرقمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست

شرار آتش جمهور کهنه سامان سوختردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت

قیصر ولیم

گناه عشوه و ناز بتان چیست؟طواف اندر سرشت برهمن هست

دمادم نو خداوندان تراشدکه بیزار از خدایان کهن هست

ز جور رهزنان کم گو که رهرومتاع خویش را خود رهزن هست

اگر تاج کئی جمهور پوشدهمان هنگامه ها در انجمن هست

هوس اندر دل آدم نمیردهمان آتش میان مرزغن هست

عروس اقتدار سحر فن راهمان پیچاک زلف پر شکن هست

«نماند ناز شیرین بی خریداراگر خسرو نباشد کوهکن هست»

حکما

لاک:

ساغرش را سحر از بادهٔ خورشید افروختورنه در محفل گل لاله تهی جام آمد

کانت:

فطرتش ذوق می آینه فامی آورداز شبستان ازل کوکب جامی آورد

برگسن:

نه مئی از ازل آورد نه جامی آوردلاله از داغ جگر سوز دوامی آورد

شعرا

برونینگ:

بی پشت بود بادهٔ سر جوش زندگیآب خضر بگیرم و در ساغر افکنم

بایرن:

از منت خضر نتوان کرد سینه داغآب از جگر بگیرم و در ساغر افکنم

غالب:

«تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تربگدازم آبگینه و در ساغر افکنم»

رومی:

آمیزشی کجا گهر پاک او کجااز تاک باده گیرم و در ساغر افکنم

خرابات فرنگ

دوش رفتم به تماشای خرابات فرنگشوخ گفتاری رندی دلم از دست ربود

گفت این نیست کلیسا که بیابی در ویصحبت دخترک زهره وش و نای و سرود

این خرابات فرنگ است و ز تأثیر میشآنچه مذموم شمارند ، نماید محمود

نیک و بد را به ترازوی دگر سنجیدیمچشمه ئی داشت ترازوی نصاری و یهود

خوب ، زشت است اگر پنجهٔ گیرات شکستزشت ، خوب است اگر تاب و توان تو فزود

تو اگر در نگری جز به ریا نیست حیاتهر که اندر گرو صدق و صفا بود نبود

دعوی صدق و صفا پردهٔ ناموس ریاستپیر ما گفت مس از سیم بباید اندود

فاش گفتم بتو اسرار نهانخانهٔ زیستبه کسی باز مگو تا که بیابی مقصود

خطاب به انگلستان

مشرقی باده چشیده است ز مینای فرنگعجبی نیست اگر توبهٔ دیرینه شکست

فکر نوزادهٔ او شیوهٔ تدبیر آموختجوش زد خون به رگ بندهٔ تقدیر پرست

ساقیا تنگ دل از شورش مستان نشویخود تو انصاف بده اینهمه هنگامه که بست؟

«بوی گل خود به چمن راه نما شد ز نخستورنه بلبل چه خبر داشت که گلزاری هست»

قسمت‌نامهٔ سرمایه‌دار و مزدور

غوغای کارخانهٔ آهنگری ز منگلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو

نخلی که شه خراج بر او می‌نهد ز منباغ بهشت و سدره و طوبا از آن تو

تلخابه‌ای که دردسر آرد از آن منصهبای پاک آدم و حوا از آن تو

مرغابی و تذرو و کبوتر از آن منظل هما و شهپر عنقا از آن تو

این خاک و آنچه در شکم او از آن منوز خاک تا به عرش معلا از آن تو

نوای مزدور

ز مزد بندهٔ کرپاس پوش محنت کشنصیب خواجهٔ ناکرده کار رخت حریر

ز خوی فشانی من لعل خاتم والیز اشک کودک من گوهر ستام امیر

ز خون من چو زلو فربهی کلیسا رابزور بازوی من دست سلطنت همه گیر

خرابه رشک گلستان ز گریهٔ سحرمشباب لاله و گل از طراوت جگرم

بیا که تازه نوا می تراود از رگ سازمئی که شیشه گدازد به ساغر اندازیم

مغان و دیر مغان را نظام تازه دهیمبنای میکده های کهن بر اندازیم

ز رهزنان چمن انتقام لاله کشیمبه بزم غنچه و گل طرح دیگر اندازیم

به طوف شمع چو پروانه زیستن تا کی؟ز خویش اینهمه بیگانه زیستن تا کی؟

آزادی بحر

بطی می گفت بحر آزاد گردیدچنین فرمان ز دیوان خضر رفتنهنگی گفت رو هر جا که خواهیولی از ما نباید بی خبر رفت