شهید ناز او بزم وجود استنیاز اندر نهاد هست و بود استنمی بینی که از مهر فلک تاببه سیمای سحر داغ سجود است
دل من روشن از سوز درون استجهان بین چشم من از اشک خون استز رمز زندگی بیگانه تر بادکسی کو عشق را گوید جنون است
به باغان باد فروردین دهد عشقبه راغان غنچه چون پروین دهد عشقشعاع مهر او قلزم شکاف استبه ماهی دیدهٔ ره بین دهد عشق
عقابان را بهای کم نهد عشقتذروان را ببازان سر دهد عشقنگه دارد دل ما خویشتن راولیکن از کمینش بر جهد عشق
به برگ لاله رنگ آمیزی عشقبه جان ما بلا انگیزی عشقاگر این خاکدان را واشگافیدرونش بنگری خونریزی عشق
نه هر کس از محبت مایه دار استنه با هر کس محبت سازگار استبروید لاله با داغ جگر تابدل لعل بدخشان بی شرار است
درین گلشن پریشان مثل بویمنمیدانم چه میخواهم چه جویمبرآید آرزو یا بر نیایدشهید سوز و ساز آرزویم
جهان مشت گل و دل حاصل اوستهمین یک قطرهٔ خون مشکل اوستنگاه ما دو بین افتاد ورنهجهان هر کسی اندر دل اوست
سحر می گفت بلبل باغبان رادرین گِل جز نهال غم نگیردبه پیری میرسد خار بیابانولی گل چون جوان گردد بمیرد
جهان ما که نابود است بودشزیان توام همی زاید بسودشکهن را نو کن و طرح دگر ریزدل ما بر نتابد دیر و زودش
نوای عشق را ساز است آدمگشاید راز و خود رازست آدمجهان او آفرید این خوبتر ساختمگر با ایزد انباز است آدم
نه من انجام و نی آغاز جویمهمه رازم جهان راز جویمگر از روی حقیقت پرده گیرندهمان بوک و مگر را باز جویم
دلا نارائی پروانه تا کینگیری شیوهٔ مردانه تا کییکی خود را به سوز خویشتن سوزطواف آتش بیگانه تا کی
تنی پیدا کن از مشت غباریتنی محکم تر از سنگین حصاریدرون او دل درد آشنائیچو جوئی در کنار کوهساری
ز آب و گل خدا خوش پیکری ساختجهانی از ارم زیبا تری ساختولی ساقی به آن آتش که داردز خاک من جهان دیگری ساخت
به یزدان روز محشر برهمن گفتفروغ زندگی تاب شرر بودولیکن گر نرنجی با تو گویمصنم از آدمی پاینده تر بود
گذشتی تیز گام ای اختر صبحمگر از خواب ما بیزار رفتیمن از ناآگهی گم کرده راهمتو بیدار آمدی بیدار رفتی
تهی از های و هو میخانه بودیگل ما از شرر بیگانه بودینبودی عشق و این هنگامهٔ عشقاگر دل چون خرد فرزانه بودی
ترا ای تازه پرواز آفریدندسراپا لذت بال آزمائیهوس ما را گران پرواز داردتو از ذوق پریدن پر گشائی
چه لذت یارب اندر هست و بود استدل هر ذره در جوش نمود استشکافد شاخ را چون غنچهٔ گلتبسم ریز از ذوق وجود است
شنیدم در عدم پروانه میگفتدمی از زندگی تاب تبم بخشپریشان کن سحر خاکسترم راولیکن سوز و ساز یک شبم بخش
مسلمانان مرا حرفی است در دلکه روشن تر ز جان جبرئیل استنهانش دارم از آزر نهادانکه این سری ز اسرار خلیل است
به کویش رهسپاری ای دل ای دلمرا تنها گذاری ای دل ای دلدمادم آرزوها آفرینیمگر کاری نداری ای دل ای دل
رهی در سینهٔ انجم گشائیولی از خویشتن ناآشنائییکی بر خود گشا چون دانه چشمیکه از زیر زمین نخلی بر آئی
سحر در شاخسار بوستانیچه خوش میگفت مرغ نغمه خوانیبر آور هر چه اندر سینه داریسرودی ، ناله ئی ، آهی فغانی
ترا یک نکتهٔ سر بسته گویماگر درس حیات از من بگیریبمیری گر به تن جانی نداریوگر جانی به تن داری نمیری
بهل افسانهٔ آن پا چراغیحدیث سوز او آزار گوش استمن آن پروانه را پروانه دانمکه جانش سخت کوش و شعله نوش است
ترا از خویشتن بیگانه سازدمن آن آبی طربناکی ندارمبه بازارم مجو دیگر متاعیچو گل جز سینهٔ چاکی ندارم
زیان بینی ز سیر بوستانماگر جانت شهید جستجو نیستنمایم آنچه هست اندر رگ گلبهار من طلسم رنگ و بو نیست
برون از ورطهٔ بود و عدم شوفزونتر زین جهان کیف و کم شوخودی تعمیر کن در پیکر خویشچو ابراهیم معمار حرم شو
ز مرغان چمن نا آشنایمبه شاخ آشیان تنها سرایماگر نازک دلی از من کران گیرکه خونم می تراود از نوایم
جهان یارب چه خوش هنگامه داردهمه را مست یک پیمانه کردینگه را با نگه آمیز دادیدل از دل جان ز جان بیگانه کردی
سکندر با خضر خوش نکته ئی گفتشریک سوز و ساز بحر و بر شوتو این جنگ از کنار عرصه بینیبمیر اندر نبرد و زنده تر شو
سریر کیقباد ، اکلیل جم خاککلیسا و بتستان و حرم خاکولیکن من ندانم گوهرم چیستنگاهم برتر از گردون تنم خاک
اگر در مشت خاک تو نهادنددل صد پارهٔ خونابه باریز ابر نو بهاران گریه آموزکه از اشک تو روید لاله زاری
دمادم نقش های تازه ریزدبیک صورت قرار زندگی نیستاگر امروز تو تصویر دوش استبخاک تو شرار زندگی نیست
چو ذوق نغمه ام در جلوت آردقیامت افکنم در محفل خویشچو می خواهم دمی خلوت بگیرمجهان را گم کنم اندر دل خویش
چه میپرسی میان سینه دل چیستخرد چون سوز پیدا کرد دل شددل از ذوق تپش دل بود لیکنچو یک دم از تپش افتاد گل شد
خرد گفت او بچشم اندر نگنجدنگاه شوق در امید و بیم استنمیگردد کهن افسانهٔ طورکه در هر دل تمنای کلیم است
کنشت و مسجد و بتخانه و دیرجز این مشت گلی پیدا نکردیز حکم غیر نتوان جز بدل رستتو ای غافل دلی پیدا نکردی
نه پیوستم درین بستان سرا دلز بند این و آن آزاده رفتمچو باد صبح گردیدم دمی چندگلان را آب و رنگی داده رفتم
به خود باز آورد رند کهن رامی برنا که من در جام کردممن این می چون مغان دور پیشینز چشم مست ساقی وام کردم
سفالم را می او جام جم کرددرون قطره ام پوشیده یم کردخرد اندر سرم بتخانه ئی ریختخلیل عشق دیرم را حرم کرد
خرد زنجیری امروز و دوش استپرستار بتان چشم و گوش استصنم در آستین پوشیده داردبرهمن زادهٔ زنار پوش است
خرد اندر سر هر کس نهادندتنم چون دیگران از خاک و خون استولی این راز کس جز من نداندضمیر خاک و خونم بیچگون است
گدای جلوه رفتی بر سر طورکه جان تو ز خود نامحرمی هستقدم در جستجوی آدمی زنخدا هم در تلاش آدمی هست
بگو جبریل را از من پیامیمرا آن پیکر نوری ندادندولی تاب و تب ما خاکیان بینبه نوری ذوق مهجوری ندادند
همای علم تا افتد بدامتیقین کم کن گرفتار شکی باشعمل خواهی یقین را پخته تر کنیکی جوی و یکی بین و یکی باش
خرد بر چهرهٔ تو پرده ها بافتنگاهی تشنهٔ دیدار دارمدر افتد هر زمان اندیشه با شوقچه آشوب افکنی در جان زارم
دلت می لرزد از اندیشهٔ مرگز بیمش زرد مانند زریریبه خود باز آ خودی را پخته تر گیراگر گیری ، پس از مردن نمیری
ز پیوند تن و جانم چه پرسیبه دام چند و چون در می نیایمدم آشفته ام در پیچ و تابمچو از آغوش نی خیزم نوایم
مرا فرمود پیر نکته دانیهر امروز تو از فردا پیام استدل از خوبان بی پروا نگهدارحریمش جز به او دادن حرام است
ز رازی معنی قرآن چه پرسی؟ضمیر ما به آیاتش دلیل استخرد آتش فروزد دل بسوزدهمین تفسیر نمرود و خلیل است
من از بود و نبود خود خموشماگر گویم که هستم خود پرستمولیکن این نوای ساده کیستکسی در سینه می گوید که هستم
ز من با شاعر رنگین بیان گویچه سود از سوز اگر چون لاله سوزینه خود را می گدازی ز آتش خویشنه شام دردمندی بر فروزی
ز خوب و زشت تو ناآشنایمعیارش کرده ئی سود و زیان رادرین محفل ز من تنها تری نیستبه چشم دیگری بینم جهان را
تو ای شیخ حرم شاید ندانیجهان عشق را هم محشری هستگناه و نامه و میزان نداردنه او را مسلمی نی کافری هست
چو تاب از خود بگیرد قطرهٔ آبمیان صد گهر یک دانه گرددبه بزم همنوایان آنچنان زیکه گلشن بر تو خلوت خانه گردد
من ای دانشوران در پیچ و تابمخرد را فهم این معنی محال استچسان در مشت خاکی تن زند دلکه دل دشت غزالان خیال است
میارا بزم بر ساحل که آنجانوای زندگانی نرم خیز استبه دریا غلت و با موجش در آویزحیات جاودان اندر ستیز است
سراپا معنی سر بسته ام مننگاه حرف بافان برنتابمنه مختارم توان گفتن به مجبورکه خاک زنده ام در انقلابم
مگو از مدعای زندگانیترا بر شیوه های او نگه نیستمن از ذوق سفر آنگونه مستمکه منزل پیش من جز سنگ ره نیست
اگر کردی نگه بر پارهٔ سنگز فیض آرزوی تو گهر شدبه زر خود را مسنج ای بندهٔ زرکه زر از گوشهٔ چشم تو زر شد
وفا ناآشنا بیگانه خو بودنگاهش بیقرار از جستجو بودچو دید او را پرید از سینهٔ منندانستم که دست آموز او بود
مپرس از عشق و از نیرنگی عشقبهر رنگی که خواهی سر بر آرددرون سینه بیش از نقطه ئی نیستچو آید بر زبان پایان ندارد
مشو ای غنچهٔ نورسته دلگیرازین بستان سرا دیگر چه خواهیلب جو، بزم گل، مرغ چمن سیرصبا ، شبنم ، نوای صبحگاهی
مرا روزی گل افسرده ئی گفتنمود ما چو پرواز شرار استدلم بر محنت نقش آفرین سوختکه نقش کلک او ناپایدار است
جهان ما که پایانی نداردچو ماهی در یم ایام غرق استیکی بر دل نظر وا کن که بینییم ایام در یک جام غرق است
به مرغان چمن همداستانمزبان غنچه های بی زبانمچو میرم با صبا خاکم بیامیزکه جز طوف گلان کاری ندانم
نماید آنچه هست این وادی گل؟درون لالهٔ آتش بجان چیست؟بچشم ما چمن یک موج رنگ استکه می داند به چشم بلبلان چیست؟
تو خورشیدی و من سیارهٔ توسراپا نورم از نظارهٔ توز آغوش تو دورم ناتماممتو قرآنی و من سی پارهٔ تو
خیال او درون دیده خوشترغمش افزوده جان کاهیده خوشترمرا صاحبدلی این نکته آموختز منزل جادهٔ پیچیده خوشتر
دماغم کافر زنار دار استبتان را بنده و پروردگار استدلم را بین که نالد از غم عشقترا با دین و آئینم چه کار است
صنوبر بندهٔ آزادهٔ اوفروغ روی گل از بادهٔ اوحریمش آفتاب و ماه و انجمدل آدم در نگشادهٔ او
ز انجم تا به انجم صد جهان بودخرد هر جا که پر زد آسمان بودولیکن چون بخود نگریستم منکران بیکران در من نهان بود
بپای خود مزن زنجیر تقدیرته این گنبد گردان رهی هستاگر باور نداری خیز و دریابکه چون پا وا کنی جولانگهی هست
دل من در طلسم خود اسیر استجهان از پرتو او تاب گیر استمپرس از صبح و شامم ز آفتابیکه پیش روزگار من پریر است
نوا در ساز جان از زخمهٔ توچسان در جانی و از جان برونیچراغم ، با تو سوزم بی تو میرمتو ای بیچون من بی من چگونی
نفس آشفته موجی از یم اوستنی ما نغمهٔ ما از دم اوستلب جوی ابد چون سبزه رستیمرگ ما ریشهٔ ما از نم اوست
ترا درد یکی در سینه پیچیدجهان رنگ و بو را آفریدیدگر از عشق بیباکم چه رنجیکه خود این های و هو را آفریدی
کرا جوئی چرا در پیچ و تابیکه او پیداست تو زیر نقابیتلاش او کنی جز خود نبینیتلاش خود کنی جز او نیابی
تو ای کودک منش خود را ادب کنمسلمان زاده ئی ترک نسب کنبرنگ احمر و خون و رگ و پوستعرب نازد اگر ، ترک عرب کن
نه افغانیم و نی ترک و تتاریمچمن زادیم و از یک شاخساریمتمیز رنگ و بو بر ما حرام استکه ما پروردهٔ یک نو بهاریم
نهان در سینهٔ ما عالمی هستبخاک ما دلی در دل غمی هستاز آن صهبا که جان ما بر افروختهنوز اندر سبوی ما نمی هست
دل من ای دل من ایدل منیم من کشتی من ساحل منچو شبنم بر سر خاکم چکیدیو یا چون غنچه رستی از گل من
چه گویم نکتهٔ زشت و نکو چیستزبان لرزد که معنی پیچدار استبرون از شاخ بینی خار و گل رادرون او نه گل پیدا نه خار است
کسی کو درد پنهانی نداردتنی دارد ولی جانی ندارداگر جانی هوس داری طلب کنتب و تابی که پایانی ندارد
چه پرسی از کجایم چیستم من؟به خود پیچیدهام تا زیستم مندرین دریا چو موج بیقرارماگر بر خود نپیچم نیستم من
به چندین جلوه در زیر نقابینگاه شوق ما را بر نتابیدوی در خون ما چون مستی میولی بیگانه خوئی ، دیر یابی
دل از منزل تهی کن پا بره دارنگه را پاک مثل مهر و مه دارمتاع عقل و دین با دیگران بخشغم عشق ار بدست افتد نگه دار
بیا ای عشق ای رمز دل مابیا ای کشت ما ای حاصل ماکهن گشتند این خاکی نهاداندگر آدم بنا کن از گل ما
سخن درد و غم آرد ، درد و غم بهمرا این ناله های دمبدم بهسکندر را ز عیش من خبر نیستنوای دلکشی از ملک جم به
نه من بر مرکب ختلی سوارمنه از وابستگان شهریارممرا ای همنشین دولت همین بسچوکاوم سینه را لعلی بر آرم
کمال زندگی خواهی بیاموزگشادن چشم و جز بر خود نبستنفرو بردن جهان را چون دم آبطلسم زیر و بالا در شکستن
تو میگوئی که آدم خاکزاد استاسیر عالم کون و فساد استولی فطرت ز اعجازی که داردبنای بحر بر جویش نهاد است
دل بیباک را ضرغام رنگ استدل ترسنده را آهو پلنگ استاگر بیمی نداری بحر صحراستاگر ترسی بهر موجش نهنگ است
ندانم باده ام یا ساغرم منگهر در دامنم یا گوهرم منچنان بینم چو بر دل دیده بندمکه جانم دیگر است و دیگرم من
تو گوئی طایر ما زیر دام استپریدن بر پر و بالش حرام استز تن بر جسته تر شد معنی جانفسان خنجر ما از نیام است
چسان زاید تمنا در دل ماچسان سوزد چراغ منزل مابچشم ما که می بیند چه بیندچسان گنجید دل اندر گل ما
چو در جنت خرامیدم پس از مرگبه چشمم این زمین و آسمان بودشکی با جان حیرانم در آویختجهان بود آن که تصویر جهان بود
جهان ما که جز انگاره ئی نیستاسیر انقلاب صبح و شام استز سوهان قضا هموار گرددهنوز این پیکر گل ناتمام است
چسان ای آفتاب آسمان گردباین دوری به چشم من در آئی؟بخاکی واصل و از خاکدان دورتو ای مژگان گسل آخر کجائی؟
تراش از تیشهٔ خود جادهٔ خویشبراه دیگران رفتن عذاب استگر از دست تو کار نادر آیدگناهی هم اگر باشد ثواب است
بمنزل رهرو دل در نسازدبه آب و آتش و گل در نسازدنپنداری که در تن آرمید استکه این دریا به ساحل در نسازد
بیا با شاهد فطرت نظر بازچرا در گوشهٔ خلوت گزینیترا حق داد چشم پاک بینیکه از نورش نگاهی آفرینی
میان آب و گل خلوت گزیدمز افلاطون و فارابی بریدمنکردم از کسی دریوزهٔ چشمجهان را جز به چشم خود ندیدم
ز آغاز خودی کس را خبر نیستخودی در حلقهٔ شام و سحر نیستز خضر این نکتهٔ نادر شنیدمکه بحر از موج خود دیرینه تر نیست
دلا رمز حیات از غنچه دریابحقیقت در مجازش بی حجاب استز خاک تیره میروید ولیکننگاهش بر شعاع آفتاب است
فروغ او به بزم باغ و راغ استگل از صهبای او روشن ایاغ استشب کس در جهان تاریک نگذاشتکه در هر دل ز داغ او چراغ است
ز خاک نرگسستان غنچه ئی رستکه خواب از چشم او شبنم فرو شستخودی از بیخودی آمد پدیدارجهان دریافت آخر آنچه می جست
جهان کز خود ندارد دستگاهیبه کوی آرزو می جست راهیز آغوش عدم دزدیده بگريختگرفت اندر دل آدم پناهی
دل من رازدان جسم و جان استنپنداری اجل بر من گران استچه غم گر یک جهان گم شد ز چشممهنوز اندر ضمیرم صد جهان است
گل رعنا چو من در مشکلی هستگرفتار طلسم محفلی هستزبان برگ او گویا نکردندولی در سینهٔ چاکش دلی هست
مزاج لالهٔ خود رو شناسمبشاخ اندر گلان را بو شناسماز آن دارد مرا مرغ چمن دوستمقام نغمه های او شناسم
جهان یک نغمه زار آرزوئیبم و زیرش ز تار آرزوئیبه چشمم هر چه هست و بود و باشددمی از روزگار آرزوئی
دل من بی قرار آرزوئیدرون سینهٔ من های و هوئیسخن ای همنشین از من چه خواهیکه من با خویش دارم گفتگوئی
دوام ما ز سوز ناتمام استچو ماهی جز تپش بر ما حرام استمجو ساحل که در آغوش ساحلتپید یک دم و مرگ دوام است
مرنج از برهمن ای واعظ شهرگر از ما سجده ئی پیش بتان خواستخدای ما که خود صورتگری کردبتی را سجده ئی از قدسیان خواست
حکیمان گرچه صد پیکر شکستندمقیم سومنات بود و هستندچسان افرشته و یزدان بگیرندهنوز آدم به فتراکی نبستند
جهانها روید از مشت گل منبیا سرمایه گیر از حاصل منغلط کردی ره سر منزل دوستدمی گم شو به صحرای دل من
هزاران سال با فطرت نشستمبه او پیوستم و از خود گسستمولیکن سر گذشتم این دو حرفستتراشیدم، پرستیدم، شکستم
به پهنای ازل پر می گشودمز بند آب و گل بیگانه بودمبچشم تو بهای من بلند استکه آوردی ببازار وجودم
درونم جلوهٔ افکار این چیست؟برون من همه اسرار این چیست؟بفرما ای حکیم نکته پردازبدن آسوده ، جان سیار ، این چیست؟
بخود نازم گدای بی نیازمتپم ، سوزم ، گدازم، نی نوازمترا از نغمه در آتش نشاندمسکندر فطرتم ، آئینه سازم
اگر آگاهی از کیف و کم خویشیمی تعمیر کن از شبنم خویشدلا دریوزهٔ مهتاب تا کیشب خود را برافروز از دم خویش
چه غم داری ، حیات دل ز دم نیستکه دل در حلقه بود و عدم نیستمخور ای کم نظر اندیشهٔ مرگاگر دم رفت دل باقی است غم نیست
تو ای دل تا نشینی در کنارمز تشریف شهان خوشتر گلیممدرون سینه ام باشی پس از مرگ؟من از دست تو در امید و بیمم
ز من گو صوفیان با صفا راخدا جویان معنی آشنا راغلام همت آن خود پرستمکه با نور خودی بیند خدا را
چو نرگس این چمن نادیده مگذرچو بو در غنچهٔ پیچیده مگذرترا حق دیدهٔ روشنتری دادخرد بیدار و دل خوابیده مگذر
تراشیدم صنم بر صورت خویشبه شکل خود خدا را نقش بستممرا از خود برون رفتن محال استبهر رنگی که هستم خود پرستم
به شبنم غنچهٔ نورسته می گفتنگاه ما چمن زادان رسا نیستدر آن پهنا که صد خورشید داردتمیز پست و بالا هست یا نیست
زمین را رازدان آسمان گیرمکان را شرح رمز لامکان گیرپرد هر ذره سوی منزل دوستنشان راه از ریگ روان گیر
ضمیر ین فکان غیر از تو کس نیستنشان بی نشان غیر از تو کس نیستقدم بیباک تر نه در ره زیستبه پهنای جهان غیر از تو کس نیست
زمین خاک در میخانهٔ مافلک یک گردش پیمانهٔ ماحدیث سوز و ساز ما دراز استجهان دیباچهٔ افسانهٔ ما
سکندر رفت و شمشیر و علم رفتخراج شهر و گنج کان و یم رفتامم را از شهان پاینده تر داننمی بینی که ایران ماند و جم رفت
ربودی دل ز چاک سینهٔ منبه غارت برده ئی گنجینهٔ منمتاع آرزویم با که دادی؟چه کردی با غم دیرینهٔ من؟
ز پیش من جهان رنگ و بو رفتزمین و آسمان و چار سو رفتتو رفتی ای دل از هنگامهٔ اوو یا از خلوت آباد تو او رفت
مرا از پردهٔ ساز آگهی نیستولی دانم نوای زندگی چیستسرودم آنچنان در شاخسارانگل از مرغ چمن پرسد که این کیست؟
نوا مستانه در محفل زدم منشرار زندگی بر گل زدم مندل از نور خرد کردم ضیا گیرخرد را بر عیار دل زدم من
عجم از نغمه های من جوان شدز سودایم متاع او گران شدهجومی بود ره گم کرده در دشتز آواز درایم کاروان شد
عجم از نغمه ام آتش بجان استصدای من درای کاروان استحدی را تیز تر خوانم چو عرفیکه ره خوابیده و محمل گران است
ز جان بیقرار آتش گشادمدلی در سینهٔ مشرق نهادمگل او شعله زار از نالهٔ منچو برق اندر نهاد او فتادم
مرا مثل نسیم آواره کردنددلم مانند گل صد پاره کردندنگاهم را که پیدا هم نبیندشهید لذت نظاره کردند
خرد کرپاس را زرینه سازدکمالش سنگ را آئینه سازدنوای شاعر جادو نگاریز نیش زندگی نوشینه سازد
ز شاخ آرزو بر خورده ام منبه راز زندگی پی برده ام منبترس از باغبان ای ناوک اندازکه پیغام بهار آورده ام من
خیالم کو گل از فردوس چیندچو مضمون غریبی آفرینددلم در سینه می لرزد چو برگیکه بر وی قطرهٔ شبنم نشیند
عجم بحریست ناپیدا کناریکه در وی گوهر الماس رنگ استولیکن من نرانم کشتی خویشبه دریائی که موجش بی نهنگ است
مگو کار جهان نااستوار استهر آن ما ابد را پرده دار استبگیر امروز را محکم که فرداهنوز اندر ضمیر روزگار است
رمیدی از خداوندان افرنگولی بر گور و گنبد سجده پاشیبه لالائی چنان عادت گرفتیز سنگ راه مولائی تراشی
قبای زندگانی چاک تا کیچو موران آشیان در خاک تا کیبپرواز آ و شاهینی بیاموزتلاش دانه در خاشاک تا کی
میان لاله و گل آشیان گیرز مرغ نغمه خوان درس فغان گیراگر از ناتوانی گشته ئی پیرنصیبی از شباب این جهان گیر
بجان من که جان نقش تن انگیختهوای جلوه این گل را دو رو کردهزاران شیوه دارد جان بیتاببدن گردد چو با یک شیوه خو کرد
به گوشم آمد از خاک مزاریکه در زیر زمین هم میتوان زیستنفس دارد ولیکن جان نداردکسی کو بر مراد دیگران زیست
مشو نومید ازین مشت غباریپریشان جلوهٔ ناپایداریچو فطرت می تراشد پیکری راتمامش می کند در روزگاری
جهان رنگ و بو فهمیدنی هستدرین وادی بسی گل چیدنی هستولی چشم از درون خود نبندیکه در جان تو چیزی دیدنی هست
تو می گوئی که من هستم خدا نیستجهان آب و گل را انتها نیستهنوز این راز بر من ناگشود استکه چشمم آنچه بیند هست یا نیست
بساطم خالی از مرغ کباب استنه در جامم می آئینه تاب استغزال من خورد برگ گیاهیولی خون دل او مشک ناب است
رگ مسلم ز سوز من تپید استز چشمش اشک بیتابم چکید استهنوز از محشر جانم نداندجهان را با نگاه من ندید است
بحرف اندر نگیری لامکانرادرون خود نگر این نکته پیداستبه تن جان آنچنان دارد نشیمنکه نتوان گفت اینجا نیست آنجاست
بهر دل عشق رنگ تازه بر کردگهی با سنگ گه با شیشه سر کردترا از خود ربود و چشم تر دادمرا با خویشتن نزدیک تر کرد
هنوز از بند آب و گل نرستیتو گوئی رومی و افغانیم منمن اول آدم بی رنگ و بویماز آن پس هندی و تورانیم من
مرا ذوق سخن خون در جگر کردغبار راه را مشت شرر کردبه گفتار محبت لب گشودمبیان این راز را پوشیده تر کرد
گریز آخر ز عقل ذوفنون کرددل خودکام را از عشق خون کردز اقبال فلک پیما چه پرسیحکیم نکته دان ما جنون کرد