مقام حکیم آلمانی نیچه
هر کجا استیزه ی بود و نبودکس نداند سر این چرخ کبود
هر کجا مرگ آورد پیغام زیستایخوش آنمردی که داند مرگ چیست
هر کجا مانند باد ارزان حیاتبی ثبات و با تمنای ثبات
چشم من صد عالم شش روزه دیدتا حد این کائنات آمد پدید
هر جهان را ماه و پروینی دگرزندگی را رسم و آئینی دگر
وقت هر عالم روان مانند زودیر یاز اینجا و آنجا تند رو
سال ما اینجا مهی آنجا دمیبیش این عالم به آن عالم کمی
عقل ما اندر جهانی ذوفنوندر جهان دیگری خوار و زبون
بر ثغور این جهان چون و چندبود مردی با صدای دردمند
دیدهٔ او از عقابان تیز ترطلعت او شاهد سوز جگر
دمبدم سوز درون او فزودبر لبش بیتی که صد بارش سرود
«نه جبریلی نه فردوسی نه حوری نی خداوندیکف خاکی که میسوزد ز جان آرزومندی»
من به رومی گفتم این دیوانه کیستگفت« این فرزانهٔ المانوی ست
در میان این دو عالم جای اوستنغمهٔ دیرینه اندر نای اوست
باز این حلاج بی دار و رسننوع دیگر گفته آن حرف کهن
حرف او بی باک و افکارش عظیمغربیان از تیغ گفتارش دو نیم
همنشین بر جذبه او پی نبردبندهٔ مجذوب را مجنون شمرد
عاقلان از عشق و مستی بی نصیبنبض او دادند در دست طبیب
با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگوای مجذوبی که زاد اندر فرنگ
ابن سینا بر بیاضی دل نهدرگ زند یا حب خواب آور دهد
بود حلاجی به شهر خود غریبجان ز ملا برد و کشت او را طبیب
مرد ره دانی نبود اندر فرنگپس فزون شد نغمه اش از تار چنگ
راهرو را کس نشان از ره ندادصد خلل در واردات او فتاد
نقد بود و کس عیار او را نکردکاردانی مرد کار او را نکرد
عاشقی در آه خود گم گشته ئیسالکی در راه خود گم گشته ئی
مستی او هر زجاجی را شکستاز خدا ببرید و هم از خود گسست
خواست تا بیند به چشم ظاهریاختلاط قاهری با دلبری
خواست تا از آب و گل آید برونخوشه ئی کز کشت دل آید برون
آنچه او جوید مقام کبریاستاین مقام از عقل و حکمت ماوراست
زندگی شرح اشارات خودی استلا و الا از مقامات خودی است
او به لا درماند و تا الا نرفتاز مقام عبده بیگانه رفت
با تجلی همکنار و بی خبردور تر چون میوه از بیخ شجر
چشم او جز رؤیت آدم نخواستنعره بیباکانه زد «آدم کجاست»
قطعه
ورنه او از خاکیان بیزار بودمثل موسی طالب دیدار بود
کاش بودی در زمان احمدیتا رسیدی بر سرور سرمدی
عقل او با خویشتن در گفتگوستتو ره خود رو که راه خود نکوست
پیش نه گامی که آمد آن مقامکاندرو بی حرف می روید کلام»
حرکت بجنت الفردوس
در گذشتم از حد این کائناتپا نهادم در جهان بی جهات
بی یمین و بی یسار است این جهانفارغ از لیل و نهار است این جهان
پیش او قندیل ادراکم فسردحرف من از هیبت معنی بمرد
با زبان آب و گل گفتار جاندر قفس پرواز میآید گران
اندکی اندر جهان دل نگرتا ز نور خود شوی روشن بصر
چیست دل یک عالم بی رنگ و بوستعالم بی رنگ و بو بی چار سوست
ساکن و هر لحظه سیار است دلعالم احوال و افکار است دل
از حقایق تا حقایق رفته عقلسیر او بی جاده و رفتار و نقل
صد خیال و هر یک از دیگر جداستاین بگردون آشنا آن نارساست
کس نگوید این که گردون آشناستبر یمین آن خیال نارساست
یا سروری کاید از دیدار دوستنیم گامی از هوای کوی اوست
چشم تو بیدار باشد یا بخوابدل ببیند بی شعاع آفتاب
آن جهان را بر جهان دل شناسمن چگویم زانچه ناید در قیاس
اندر آن عالم جهانی دیگریاصل او از کن فکانی دیگری
لازوال و هر زمان نوع دگرناید اندر وهم و آید در نظر
هر زمان او را کمالی دیگریهر زمان او را جمالی دیگری
روزگارش بی نیاز از ماه و مهرگنجد اندر ساحت او نه سپهر
هر چه در غیب است آید روبروپیش از آن کز دل بروید آرزو
در زبان خود چسان گویم که چیستاین جهان نور و حضور و زندگیست
لاله ها آسوده در کهسار هانهر ها گردنده در گلزار ها
غنچه های سرخ و اسپید و کبوداز دم قدوسیان او را گشود
آبها سیمین ، هوا ها عنبرینقصرها با قبه های زمردین
خیمه ها یاقوت گون زرین طنابشاهدان با طلعت آئینه تاب
گفت رومی «ای گرفتار قیاسدر گذر از اعتبارات حواس
از تجلی کارهای خوب و زشتمی شود آن دوزخ این گردد بهشت
این که بینی قصر های رنگ رنگاصلش از اعمال و نی از خشت و سنگ
آنچه خوانی کوثر و غلمان و حورجلوهٔ این عالم جذب و سرور
زندگی اینجا ز دیدار است و بسذوق دیدار است و گفتار است و بس»
قصر شرف النسا
گفتم این کاشانه ئی از لعل نابآنکه میگیرد خراج از آفتاب
این مقام این منزل این کاخ بلندحوریان بر درگهش احرام بند
ای تو دادی سالکانرا جستجویصاحب او کیست با من باز گوی
گفت «این کاشانهٔ شرف النساستمرغ بامش با ملائک هم نواست
قلزم ما اینچنین گوهر نزادهیچ مادر اینچنین دختر نزاد
خاک لاهور از مزارش آسمانکس نداند راز او را در جهان
آن سراپا ذوق و شوق و درد و داغحاکم پنجاب را چشم و چراغ
آن فروغ دودهٔ عبد الصمدفقر او نقشی که ماند تا ابد
تا ز قرآن پاک می سوزد وجوداز تلاوت یک نفس فارغ نبود
در کمر تیغ دو رو ، قرآن بدستتن بدن هوش و حواس الله مست
خلوت و شمشیر و قرآن و نمازایخوش آن عمری که رفت اندر نیاز
بر لب او چون دم آخر رسیدسوی مادر دید و مشتاقانه دید
گفت اگر از راز من داری خبرسوی این شمشیر و این قرآن نگر
این دو قوت حافظ یکدیگرندکائنات زندگی را محورند
اندرین عالم که میرد هر نفسدخترت را ایندو محرم بود و بس
وقت رخصت با تو دارم این سخنتیغ و قرآن را جدا از من مکن
دل به آن حرفی که میگویم بنهقبر من بی گنبد و قندیل به
مؤمنان را تیغ با قرآن بس استتربت ما را همین سامان بس است
عمر ها در زیر این زرین قباببر مزارش بود شمشیر و کتاب
مرقدش اندر جهان بی ثباتاهل حق را داد پیغام حیات
تا مسلمان کرد با خود آنچه کردگردش دوران بساطش در نورد
مرد حق از غیر حق اندیشه کردشیر مولا روبهی را پیشه کرد
از دلش تاب و تب سیماب رفتخود بدانی آنچه بر پنجاب رفت
خالصه شمشیر و قرآن را ببرداندر آن کشور مسلمانی بمرد»
زیارت امیر کبیر حضرت سید علی همدانی و ملا طاهر غنی کشمیری
حرف رومی در دلم سوزی فکندآه پنجاب آن زمین ارجمند
از تپ یاران تپیدم در بهشتکهنه غمها را خریدم در بهشت
تا در آن گلشن صدائی دردمنداز کنار حوض کوثر شد بلند
«جمع کردم مشت خاشاکی که سوزم خویش راگل گمان دارد که بندم آشیان در گلستان»
غنی
گفت رومی «آنچه می آید نگردل مده با آنچه بگذشت ای پسر
شاعر رنگین نوا طاهر غنیفقر او باطن غنی ، ظاهر غنی
نغمه ئی می خواند آن مست مدامدر حضور سید والا مقام
سید السادات ، سالار عجمدست او معمار تقدیر امم
تا غزالی درس الله هو گرفتذکر و فکر از دودمان او گرفت
مرشد آن کشور مینو نظیرمیر و درویش و سلاطین را مشیر
خطه را آن شاه دریا آستینداد علم و صنعت و تهذیب و دین
آفرید آن مرد ایران صغیربا هنر های غریب و دلپذیر
یک نگاه او گشاید صد گرهخیز و تیرش را بدل راهی بده»
در حضور شاه همدان
زنده رود
از تو خواهم سر یزدان را کلیدطاعت از ما جست و شیطان آفرید
زشت و ناخوش را چنان آراستندر عمل از ما نکوئی خواستن
از تو پرسم این فسون سازی که چهبا قمار بدنشین بازی که چه
مشت خاک و این سپهر گرد گردخود بگو می زیبدش کاری که کرد
کار ما ، افکار ما ، آزار مادست با دندان گزیدن کار ما
شاه همدان
بنده ئی کز خویشتن دارد خبرآفریند منفعت را از ضرر
بزم با دیو است آدم را وبالرزم با دیو است آدم را جمال
خویش را بر اهرمن باید زدنتو همه تیغ آن همه سنگ فسن
تیز تر شو تا فتد ضرب تو سختورنه باشی در دو گیتی تیره بخت
زنده رود
زیر گردون آدم آدم را خوردملتی بر ملتی دیگر چرد
جان ز اهل خطه سوزد چون سپندخیزد از دل ناله های دردمند
زیرک و دراک و خوش گل ملتی استدر جهان تر دستی او آیتی است
ساغرش غلطنده اندر خون اوستدر نی من ناله از مضمون اوست
از خودی تا بی نصیب افتاده استدر دیار خود غریب افتاده است
دستمزد او بدست دیگرانماهی رودش به شست دیکران
کاروانها سوی منزل گام گامکار او نا خوب و بی اندام و خام
از غلامی جذبه های او بمردآتشی اندر رگ تاکش فسرد
تا نپنداری که بود است اینچینجبهه را همواره سود است اینچنین
در زمانی صف شکن هم بوده استچیره و جانباز و پر دم بوده است
کوههای خنگ سار او نگرآتشین دست چنار او نگر
در بهاران لعل میریزد ز سنگخیزد از خاکش یکی طوفان رنگ
لکه های ابر در کوه و دمنپنبه پران از کمان پنبه زن
کوه و دریا و غروب آفتابمن خدارا دیدم آنجا بی حجاب
با نسیم آواره بودم در نشاط«بشنو از نی» می سرودم در نشاط
مرغکی می گفت اندر شاخساربا پشیزی می نیرزد این بهار
لاله رست و نرگس شهلا دمیدباد نو روزی گریبانش درید
عمرها بالید ازین کوه و کمرنستر از نور قمر پاکیزه تر
عمر ها گل رخت بر بست و گشادخاک ما دیگر شهاب الدین نزاد
نالهٔ پر سوز آن مرغ سحرداد جانم را تب و تاب دگر
تا یکی دیوانه دیدم در خروشآنکه برد از من متاع صبر و هوش
«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئی مجویبگذر ز شاخ گل که طلسمی است رنگ و بوی
گفتی که شبنم از ورق لاله می چکدغافلی دلی است اینکه بگرید کنار جوی
این مشت پر کجا و سرود اینچنین کجاروح غنی است ماتمی مرگ آرزوی
باد صبا اگر به جنیوا گذر کنی،حرفی ز ما به مجلس اقوام باز گوی
دهقان و کشت و جوی و خیابان فروختندقومی فروختند و چه ارزان فروختند»
شاه همدان
با تو گویم رمز باریک ای پسرتن همه خاک است و جان والا گهر
جسم را از بهر جان باید گداختپاک را از خاک می باید شناخت
گر ببری پارهٔ تن را ز تنرفت از دست تو آن لخت بدن
لیکن آن جانی که گردد جلوه مستگر ز دست او را دهی آید بدست
جوهرش با هیچ شی مانند نیستهست اندر بند و اندر بند نیست
گر نگهداری بمیرد در بدنور بیفشانی ، فروغ انجمن
چیست جان جلوه مست ای مرد رادچیست جان دادن ز دست ایمرد راد
چیست جان دادن بحق پرداختنکوه را با سوز جان بگداختن
جلوه مستی خویش را دریافتندر شبان چون کوکبی بر تافتن
خویش را نایافتن نابودن استیافتن خود را بخود بخشودن است
هر که خود را دید و غیر از خود ندیدرخت از زندان خود بیرون کشید
جلوه بد مستی که بیند خویش راخوشتر از نوشینه داند نیش را
در نگاهش جان چو باد ارزان شودپیش او زندان او لرزان شود
تیشهٔ او خاره را بر می دردتا نصیب خود ز گیتی می برد
تا ز جان بگذشت جانش جان اوستورنه جانش یکدو دم مهمان اوست
زنده رود
گفته ئی از حکمت زشت و نکویپیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی
مرشد معنی نگاهان بوده ئیمحرم اسرار شاهان بوده ئی
ما فقیر و حکمران خواهد خراجچیست اصل اعتبار تخت و تاج
شاه همدان
اصل شاهی چیست اندر شرق و غربیا رضای امتان یا حرب و ضرب
فاش گویم با تو ای والا مقامباج را جز با دو کس دادن حرام
یا «اولی الامری» که «منکم» شأن اوستآیهٔ حق حجت و برهان اوست
یا جوانمردی چو صرصر تند خیزشهر گیر و خویش باز اندر ستیز
روز کین کشور گشا از قاهریروز صلح از شیوه های دلبری
می توان ایران و هندوستان خریدپادشاهی را ز کس نتوان خرید
جام جم را ای جوان باهنرکس نگیرد از دکان شیشه گر
ور بگیرد مال او جز شیشه نیستشیشه را غیر از شکستن پیشه نیست
غنی
هند را این ذوق آزادی که دادصید را سودای صیادی که داد
آن برهمن زادگان زنده دللالهٔ احمر ز روی شان خجل
تیزبین و پخته کار و سخت کوشاز نگاهشان فرنگ اندر خروش
اصلشان از خاک دامنگیر ماستمطلع این اختران کشمیر ماست
خاک ما را بی شرر دانی اگربر درون خود یکی بگشا نظر
اینهمه سوزی که داری از کجاستاین دم باد بهاری از کجاست
این همان باد است کز تأثیر اوکوهسار ما بگیرد رنگ و بو
هیچ میدانی که روزی در ولرموجه ئی می گفت با موج دگر
چند در قلزم به یکدیگر زنیمخیز تا یک دم بساحل سر زنیم
زادهٔ ما یعنی آن جوی کهنشور او در وادی و کوه و دمن
هر زمان بر سنگ ره خود را زندتا بنای کوه را بر می کند
آن جوان کو شهر و دشت و در گرفتپرورش از شیر صد مادر گرفت
سطوت او خاکیان را محشری استاین همه از ماست، نی از دیگری است
زیستن اندر حد ساحل خطاستساحل ما سنگی اندر راه ماست
با کران در ساختن مرگ دوامگرچه اندر بحر غلتی صبح و شام
زندگی جولان میان کوه و دشتای خنک موجی که از ساحل گذشت
ایکه خواندی خط سیمای حیاتای به خاور داده غوغای حیات
ای ترا آهی که می سوزد جگرتو ازو بیتاب و ما بیتاب تر
ای ز تو مرغ چمن را های و هوسبزه از اشک تو می گیرد وضو
ایکه از طبع تو کشت گل دمیدای ز امید تو جانها پر امید
کاروانها را صدای تو دراتو ز اهل خطه نومیدی چرا
دل میان سینهٔ شان مرده نیستاخگر شان زیر یخ افسرده نیست
باش تا بینی که بی آواز صورملتی بر خیزد از خاک قبور
غم مخور ای بندهٔ صاحب نظربر کش آن آهی که سوزد خشک و تر
شهر ها زیر سپهر لاجوردسوخت از سوز دل درویش مرد
سلطنت نازکتر آمد از حباباز دمی او را توان کردن خراب
از نوا تشکیل تقدیر امماز نوا تخریب و تعمیر امم
نشتر تو گرچه در دلها خلیدمر ترا چونانکه هستی کس ندید
پردهٔ تو از نوای شاعری استآنچه گوئی ماورای شاعری است
تازه آشوبی فکن اندر بهشتیک نوا مستانه زن اندر بهشت
زنده رود
با نشئه درویشی در ساز و دمادم زنچون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آیا بتو می سازدگفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیستبا رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوختاین داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
تو سوز درون او تو گرمی خون اوباور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاری نهعشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزملعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن
صحبت با شاعر هندی برتری هری
حوریان را در قصور و در خیامناله من دعوت سوز تمام
آن یکی از خیمه سر بیرون کشیدوان دگر از غرفه رخ بنمود و دید
هر دلی را در بهشت جاوداندادم از درد و غم آن خاکدان
زیر لب خندید پیر پاک زادگفت «ای جادو گر هندی نژاد»
آن نوا پرداز هندی را نگرشبنم از فیض نگاه او گهر
نکته آرائی که نامش برتری استفطرت او چون سحاب آذری است
از چمن جز غنچه نورس نچیدنغمه تو سوی ما او را کشید
پادشاهی با نوای ارجمندهم به فقر اندر مقام او بلند
نقش خوبی بندد از فکر شگرفیک جهان معنی نهان اندر دو حرف
کارگاه زندگی را محرم استاو جم است و شعر او جام جم است‘‘
ما به تعظیم هنر برخاستیمباز با وی صحبتی آراستیم
زنده رود
ای که گفتی نکته های دلنوازمشرق از گفتار تو دانای راز
شعر را سوز از کجا آید بگویاز خودی یا از خدا آید بگوی
برتری هری
کس نداند در جهان شاعر کجاستپرده او از بم و زیر نواست
آن دل گرمی که دارد در کنارپیش یزدان هم نمی گیرد قرار
جان ما را لذت اندر جستجوستشعر را سوز از مقام آرزوست
ای تو از تاک سخن مست مدامگر ترا آید میسر این مقام
با دو بیتی در جهان سنگ و خشتمی توان بردن دل از حور بهشت
زنده رود
هندیان را دیده ام در پیچ و تابسر حق وقتست گوئی بی حجاب
برتری هری
این خدایان تنک مایه ز سنگ اند و ز خشتبرتری هست که دور است ز دیر و ز کنشت
سجده بی ذوق عمل خشک و بجائی نرسدزندگانی همه کردار ، چه زیبا و چه زشت
فاش گویم بتو حرفی که نداند همه کسای خوش آن بنده که بر لوح دل او را بنوشت
این جهانی که تو بینی اثر یزدان نیستچرخه از تست و هم آن رشته که بر دوک تو رشت
پیش آئین مکافات عمل سجده گزارزانکه خیزد ز عمل دوزخ و اعراف و بهشت
برتری هری
حرکت به کاخ سلاطین مشرق
نادر ، ابدالی ، سلطان شهید
رفت در جانم صدای برتریمست بودم از نوای برتری
گفت رومی «چشم دل بیدار بهپا برون از حلقهٔ افکار نه
کرده ئی بر بزم درویشان گذریک نظر کاخ سلاطین هم نگر
خسروان مشرق اندر انجمنسطوت ایران و افغان و دکن
نادر آن دانای رمز اتحادبا مسلمان داد پیغام وداد
مرد ابدالی وجودش آیتیداد افغان را اساس ملتی
آن شهیدان محبت را امامآبروی هند و چین و روم و شام
نامش از خورشید و مه تابنده ترخاک قبرش از من و تو زنده تر
عشق رازی بود بر صحرا نهادتو ندانی جان چه مشتاقانه داد
از نگاه خواجهٔ بدر و حنینفقر سلطان وارث جذب حسین
رفت سلطان زین سرای هفت روزنوبت او در دکن باقی هنوز»
حرف و صوتم خام و فکرم ناتمامکی توان گفتن حدیث آن مقام
نوریان از جلوه های او بصیرزنده و دانا و گویا و خبیر،
قصری از فیروزه دیوار و درشآسمان نیلگون اندر برش
رفعت او برتر از چند و چگونمی کند اندیشه را خوار و زبون
آن گل و سرو و سمن آن شاخساراز لطافت مثل تصویر بهار
هر زمان برگ گل و برگ شجردارد از ذوق نمو رنگ دگر
اینقدر باد صبا افسونگر استتا مژه برهم زنی زرد احمر است
هر طرف فواره ها گوهر فروشمرغک فردوس زاد اندر خروش
بارگاهی اندر آن کاخی بلندذره او آفتاب اندر کمند
سقف و دیوار و اساطین از عقیقفرش او از یشم و پرچین از عقیق
بر یمین و بر یسار آن وثاقحوریان صف بسته با زرین نطاق
در میان بنشسته بر اورنگ زرخسروان جم حشم بهرام فر
رومی آن آئینهٔ حسن ادببا کمال دلبری بگشاد لب
گفت «مردی شاعری از خاور استشاعری یا ساحری از خاور است
فکر او باریک و جانش دردمندشعر او در خاوران سوزی فکند»
نادر
خوش بیا ای نکته سنج خاوریای که می زیبد ترا حرف دری
محرم رازیم با ما راز گویآنچه میدانی ز ایران باز گوی
زنده رود
بعد مدت چشم خود بر خود گشادلیکن اندر حلقهٔ دامی فتاد
کشتهٔ ناز بتان شوخ و شنگخالق تهذیب و تقلید فرنگ
کار آن وارفتهٔ ملک و نسبذکر شاپور است و تحقیر عرب
روزگار او تهی از وارداتاز قبور کهنه می جوید حیات
با وطن پیوست و از خود در گذشتدل به رستم داد و از حیدر گذشت
نقش باطل می پذیرد از فرنگسر گذشت خود بگیرد از فرنگ
پیری ایران زمان یزد جردچهرهٔ او بی فروغ از خون سرد
دین و آئین و نظام او کهنشید و تار صبح و شام او کهن
موج می در شیشهٔ تاکش نبودیک شرر در تودهٔ خاکش نبود
تا ز صحرائی رسیدش محشریآنکه داد او را حیات دیگری
اینچین حشر از عنایات خداستپارس باقی ، رومةالکبری کجاست
آنکه رفت از پیکر او جان پاکبی قیامت بر نمی آید ز خاک
مرد صحرائی به ایران جان دمیدباز سوی ریگزار خود رمید
کهنه را از لوح ما بسترد و رفتبرگ و ساز عصر نو آورد و رفت
آه ، احسان عرب نشناحتنداز تش افرنگیان بگداختند
نمودار میشود روح ناصر خسرو علوی و غزلی مستانه سرائیده غائب میشود
«دست را چون مرکب تیغ و قلم کردی مدارهیچ غم گر مرکب تن لنگ باشد یا عرن
از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنرای برادر، همچو نور از نار و نار از نارون
بیهنر دان نزد بیدین هم قلم هم تیغ راچون نباشد دین، نباشد کلک و آهن را ثمن
دین گرامی شد به دانا و به نادان خوار گشتپیش نادان دین چو پیش گاو باشد یاسمن
همچو کرپاسی که از یک نیمه زو الیاس راکرته آید، زو دگر نیمه یهودی را کفن»
ابدالی
آن جوان کو سلطنتها آفریدباز در کوه و قفار خود رمید
آتشی در کوهسارش بر فروختخوشعیار آمد برون یا پاک سوخت
زندهرود
امّتان اندر اخوّت گرمخیزاو برادر با برادر، در ستیز
از حیات او حیات خاور استطفلک ده ساله اش لشکرگر است
بیخبر خود را ز خود پرداختهممکنات خویش را نشناخته
هست دارای دل و غافل ز دلتن ز تن اندر فراق و دل ز دل
مرد رهرو را به منزل راه نیستاز مقاصد جان او آگاه نیست
خوش سرود آن شاعر افغانشناسآنکه بیند باز گوید بیهراس
آن حکیم ملت افغانیانآن طبیب علت افغانیان
راز قومی دید و بیباکانه گفتحرف حق با شوخی رندانه گفت
«اشتری یابد اگر افغانِ حربا یراق و ساز و با انبار دُر
همت دونش از آن انبارِ دُرمیشود خوشنود با زنگ شتر»
ابدالی
در نهاد ما تب و تاب از دل استخاک را بیداری و خواب از دل است
تن ز مرگِ دل دگرگون می شوددر مساماتش عرق خون میشود
از فساد دل بدن هیچ است هیچدیده بر دل بند و جز بر دل مپیچ
آسیا یک پیکر آب و گل استملت افغان در آن پیکر دل است
از فساد او فساد آسیادر گشاد او گشاد آسیا
تا دل آزاد است، آزاد است تنورنه کاهی در ره باد است تن
همچو تن پابند آئین است دلمرده از کین زنده از دین است دل
قوّت دین از مقام وحدت استوحدت ار مشهود گردد ملت است
شرق را از خود برد تقلیدِ غربباید این اقوام را تنقیدِ غرب
قوّت مغرب نه از چنگ و ربابنی ز رقص دختران بیحجاب
نی ز سحر ساحران لالهروستنی ز عریان ساق و نی از قطع موست
محکمی او را نه از لادینی استنی فروغش از خط لاتینی است
قوّت افرنگ از علم و فن استاز همین آتش چراغش روشن است
حکمت از قطع و برید جامه نیست
علم و فن را ای جوان شوخ و شنگمغز میباید نه ملبوس فرنگ
اندرین ره جز نگه مطلوب نیستاین کله یا آن کله مطلوب نیست
فکر چالاکی اگر داری بس استطبع درّاکی اگر داری بس است
گر کسی شبها خورد دود چراغگیرد از علم و فن و حکمت سراغ
مُلک معنی کس حد او را نبستبیجهاد پی همی ناید بدست
تُرک از خود رفته و مست فرنگزهر نوشین خورده از دست فرنگ
زانکه تریاق عراق از دست دادمن چه گویم جز خدایش یار باد
بندهٔ افرنگ از ذوق نمودمیبرد از غربیان رقص و سرود
نقد جان خویش در بازد به لهوعلم دشوار است، میسازد به لهو
از تنآسانی بگیرد سهل رافطرت او در پذیرد سهل را
سهل را جستن درین دیر کهناین دلیل آنکه جان رفت از بدن
زندهرود
میشناسی چیست تهذیب فرنگدر جهان او دو صد فردوس رنگ
جلوههایش خانمانها سوختهشاخ و برگ و آشیانها سوخته
ظاهرش تابنده و گیرندهایستدل ضعیف است و نگه را بندهایست
چشم بیند دل بلغزد اندرونپیش این بتخانه افتد سرنگون
کس نداند شرق را تقدیر چیستدل به ظاهر بسته را تدبیر چیست
ابدالی
آنچه بر تقدیر مشرق قادر استحِزم و حَزم پهلوی و نادر است
پهلوی آن وارث تخت قبادناخن او عقدهٔ ایران گشاد
نادر آن سرمایهٔ دُرّانیانآن نظام ملت افغانیان
از غم دین و وطن زار و زبونلشکرش از کوهسار آمد برون
هم سپاهی هم سپهگر هم امیربا عدو فولاد و با یاران حریر
من فدای آنکه خود را دیده استعصر حاضر را نکو سنجیده است
غربیان را شیوههای ساحریستتکیه جز بر خویش کردن کافریست
سلطان شهید
باز گو از هند و از هندوستانآنکه با کاهش نیرزد بوستان
آنکه اندر مسجدش هنگامه مردآنکه اندر دیر او آتش فسرد
آنکه دل از بهر او خون کردهایمآنکه یادش را به جان پروردهایم
از غم ما کن غم او را قیاسآه از آن معشوقِ عاشقناشناس
زندهرود
هندیان منکر ز قانون فرنگدر نگیرد سحر و افسون فرنگ
روح را بار گران آئین غیرگرچه آید ز آسمان آئین غیر
سلطان شهید
چون بروید آدم از مشت گلیبا دلی، با آرزوی در دلی
لذت عصیان چشیدن کار اوستغیر خود چیزی ندیدن کار اوست
زانکه بیعصیان خودی ناید به دستتا خودی ناید به دست، آید شکست
زائر شهر و دیارم بودهایچشم خود را بر مزارم سودهای
ای شناسای حدود کائناتدر دکن دیدی ز آثار حیات
زندهرود
تخم اشکی ریختم اندر دکنلالهها روید ز خاک آن چمن
رود کاویری مدام اندر سفردیدهام در جان او شوری دگر
سلطان شهید
ای تو را دادند حرف دلفروزاز تپ اشک تو میسوزم هنوز
کاو کاو ناخن مردان رازجوی خون بگشاد از رگهای ساز
آن نوا کز جان تو آید برونمیدهد هر سینه را سوز درون
بودهام در حضرت مولای کلآنکه بی او طی نمیگردد سبل
گرچه آنجا جرأت گفتار نیستروح را کاری به جز دیدار نیست
سوختم از گرمی اشعار توبر زبانم رفت از افکار تو
گفت این بیتی که بر خواندی ز کیستاندرو هنگامههای زندگیست
با همان سوزی که در سازد به جانیک دو حرف از ما به کاویری رسان
در جهان تو زنده رود او زنده رودخوشترک آید سرود اندر سرود
پیغام سلطان شهید به رود کاویری
حقیقت حیات و مرگ و شهادت
رود کاویری یکی نرمک خرامخسته ئی شاید که از سیر دوام
در کهستان عمر ها نالیده ئیراه خود را با مژه کاویده ئی
ای مرا خوشتر ز جیحون و فراتای دکن را آب تو آب حیات
آه شهری کو در آغوش تو بودحسن نوشین جلوه از نوش تو بود
کهنه گردیدی شباب تو همانپیچ و تاب و رنگ و آب تو همان
موج تو جز دانه گوهر نزادطره تو تا ابد شوریده باد
ای ترا سازی که سوز زندگی استهیچ میدانی که این پیغام کیست؟
آنکه میکردی طواف سطوتشبوده ئی آئینه دار دولتش
آنکه صحرا ها ز تدبیرش بهشتآنکه نقش خود بخون خود نوشت
آنکه خاکش مرجع صد آرزوستاضطراب موج تو از خون اوست
آنکه گفتارش همه کردار بودمشرق اندر خواب و او بیدار بود
ای من و تو موجی از رود حیاتهر نفس دیگر شود این کائنات
زندگانی انقلاب هر دمی استزانکه او اندر سراغ عالمی است
تار و پود هر وجود از رفت و بوداینهمه ذوق نمود از رفت و بود
جاده ها چون رهروان اندر سفرهر کجا پنهان سفر پیدا حضر
کاروان و ناقه و دشت و نخیلهر چه بینی نالد از درد رحیل
در چمن گل میهمان یک نفسرنگ و آبش امتحان یک نفس
موسم گل ماتم و هم نای و نوشغنچه در آغوش و نعش گل بدوش
لاله را گفتم یکی دیگر بسوزگفت راز ما نمی دانی هنوز
از خس و خاشاک تعمیر وجودغیر حسرت چیست پاداش نمود
در سرای هست و بود آئی میااز عدم سوی وجود آئی میا
ور بیائی چون شرار از خود مرودر تلاش خرمنی آواره شو
تاب و تب داری اگر مانند مهرپا بنه در وسعت آباد سپهر
کوه و مرغ و گلشن و صحرا بسوزماهیان را در ته دریا بسوز
سینه ئی داری اگر در خورد تیردر جهان شاهین بزی شاهین بمیر
زانکه در عرض حیات آمد ثباتاز خدا کم خواستم طول حیات
زندگی را چیست رسم و دین و کیشیک دم شیری به از صد سال میش
زندگی محکم ز تسلیم و رضاستموت نیرنج و طلسم و سیمیاست
بندهٔ حق ضیغم و آهوست مرگیک مقام از صد مقام اوست مرگ
می فتد بر مرگ آن مرد تماممثل شاهینی که افتد بر حمام
هر زمان میرد غلام از بیم مرگزندگی او را حرام از بیم مرگ
بندهٔ آزاد را شأنی دگرمرگ او را میدهد جانی دگر
او خود اندیش است مرگ اندیش نیستمرگ آزادان ز آنی بیش نیست
بگذر از مرگی که سازد با لحدزانکه این مرگست مرگ دام و دد
مرد مؤمن خواهد از یزدان پاکآن دگر مرگی که بر گیرد ز خاک
آن دگر مرگ انتهای راه شوقآخرین تکبیر در جنگاه شوق
گرچه هر مرگ است بر مؤمن شکرمرگ پور مرتضی چیزی دگر
جنگ شاهان جهان غارتگری استجنگ مؤمن سنت پیغمبری است
جنگ مؤمن چیست؟ هجرت سوی دوستترک عالم اختیار کوی دوست
آنکه حرف شوق با اقوام گفتجنگ را رهبانی اسلام گفت
کس نداند جز شهید این نکته راکو بخون خود خرید این نکته را
زنده رود رخصت میشود از فردوس برین و تقاضای حوران بهشتی
شیشهٔ صبر و سکونم ریز ریزپیر رومی گفت در گوشم که خیز
آن حدیث شوق و آن جذب و یقینآه آن ایوان و آن کاخ برین
با دل پر خون رسیدم بر درشیک هجوم حور دیدم بر درش
بر لب شان زنده رود ای زنده رودزنده رود ای صاحب سوز و سرود
شور و غوغا از یسار و از یمینیکدو دم با ما نشین ، با ما نشین
زنده رود
راهرو کو داند اسرار سفرترسد از منزل ز رهزن بیشتر
عشق در هجر و وصال آسوده نیستبی جمال لایزال آسوده نیست
ابتدا پیش بتان افتادگیانتها از دلبران آزادگی
عشق بی پروا و هر دم در رحیلدر مکان و لامکان ابن السبیل
کیش ما مانند موج تیز گاماختیار جاده و ترک مقام
حوران بهشت
شیوه ها داری مثال روزگاریک نوای خوش دریغ از ما مدار
غزل زنده رود
به آدمی نرسیدی ، خدا چه میجوییز خود گریختهای آشنا چه میجویی
دگر به شاخ گل آویز و آب و نم درکشپریده رنگ ز باد صبا چه میجویی
دو قطره خون دلست آنچه مشک مینامندتو ای غزال حرم در ختا چه میجویی
عیار فقر ز سلطانی و جهانگیری استسریر جم بطلب، بوریا چه میجویی
سراغ او ز خیابان لاله میگیرندنوای خون شدهٔ ما ز ما چه میجویی
نظر ز صحبت روشندلان بیفزایدز درد کمبصری توتیا چه میجویی
قلندریم و کرامات ما جهانبینی استز ما نگاه طلب ، کیمیا چه میجویی
حضور
گرچه جنت از تجلی های اوستجان نیاساید به جز دیدار دوست
ما ز اصل خویشتن در پرده ایمطائریم و آشیان گم کرده ایم
علم اگر کج فطرت و بد گوهر استپیش چشم ما حجاب اکبر است
علم را مقصود اگر باشد نظرمی شود هم جاده و هم راهبر
می نهد پیش تو از قشر وجودتا تو پرسی چیست راز این نمود
جاده را هموار سازد اینچینشوق را بیدار سازد اینچنین
درد و داغ و تاب و تب بخشد تراگریه های نیم شب بخشد ترا
علم تفسیر جهان رنگ و بودیده و دل پرورش گیرد ازو
بر مقام جذب و شوق آرد تراباز چون جبریل بگذارد ترا
عشق کس را کی بخلوت می برداو ز چشم خویش غیرت می برد
اول او هم رفیق و هم طریقآخر او راه رفتن بی رفیق
در گذشتم زان همه حور و قصورزورق جان باختم در بحر نور
غرق بودم در تماشای جمالهر زمان در انقلاب و لایزال
گم شدم اندر ضمیر کائناتچون رباب آمد بچشم من حیات
آنکه هر تارش رباب دیگریهر نوا از دیگری خونین تری
ما همه یک دودمان نار و نورآدم و مهر و مه و جبریل و حور
پیش جان آئینه ئی آویختندحیرتی را با یقین آمیختند
صبح امروزی که نورش ظاهر استدر حضورش دوش و فردا حاضر است
حق هویدا با همه اسرار خویشبا نگاه من کند دیدار خویش
دیدنش افزودن بی کاستندیدنش از قبر تن برخاستن
عبد و مولا در کمین یکدگرهر دو بیتاب اند از ذوق نظر
زندگی هر جا که باشد جستجوستحل نشد این نکته من صیدم که اوست
عشق جان را لذت دیدار دادبا زبانم جرأت گفتار داد
ای دو عالم از تو با نور و نظراندکی آن خاکدانی را نگر
بندهٔ آزاد را ناسازگاربر دمد از سنبل او نیش خار
غالبان غرق اند در عیش و طربکار مغلوبان شمار روز و شب
از ملوکیت جهان تو خرابتیره شب در آستین آفتاب
دانش افرنگیان غارتگریدیر ها خیبر شد از بی حیدری
آنکه گوید لااله بیچاره ایستفکرش از بی مرکزی آواره ایست
چار مرگ اندر پی این دیر میرسود خوار و والی و ملا و پیر
اینچنین عالم کجا شایان تستآب و گل داغی که بر دامان تست
ندای جمال
کلک حق از نقشهای خوب و زشتهر چه ما را سازگار آمد نوشت
چیست بودن دانی ای مرد نجیب؟از جمال ذات حق بردن نصیب
آفریدن جستجوی دلبریوانمودن خویش را بر دیگری
اینهمه هنگامه های هست و بودبی جمال ما نیاید در وجود
زندگی هم فانی و هم باقی استاین همه خلاقی و مشتاقی است
زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شوهمچو ما گیرندهٔ آفاق شو
در شکن آنرا که ناید سازگاراز ضمیر خود دگر عالم بیار
بندهٔ آزاد را آید گرانزیستن اندر جهان دیگران
هر که او را قوت تخلیق نیستپیش ما جز کافر و زندیق نیست
قطعه
از جمال ما نصیب خود نبرداز نخیل زندگانی بر نخورد
مرد حق برنده چون شمشیر باشخود جهان خویش را تقدیر باش
زنده رود
چیست آئین جهان رنگ و بوجز که آب رفته می ناید بجو
زندگانی را سر تکرار نیستفطرت او خوگر تکرار نیست
زیر گردون رجعت او را نارواستچون ز پا افتاد قومی برنخاست
ملتی چون مرد ، کم خیزد ز قبرچارهٔ او چیست غیر از قبر و صبر
ندای جمال
زندگانی نیست تکرار نفساصل او از حی و قیوم است و بس
قرب جان با آنکه گفت «انی قریب»از حیات جاودان بردن نصیب
فرد از توحید لاهوتی شودملت از توحید جبروتی شود
بایزید و شبلی و بوذر ازوستامتان را طغرل و سنجر ازوست
بی تجلی نیست آڈم را ثباتجلوهٔ ما فرد و ملت را حیات
هر دو از توحید می گیرد کمالزندگی این را جلال ، آنرا جمال
این سلیمانی است آن سلمانی استآن سراپا فقر و این سلطانی است
آن یکی را بیند ، این گردد یکیدر جهان با آن نشین با این بزی
چیست ملت ایکه گوئی لاالهبا هزاران چشم بودن یک نگه
اهل حق را حجت و دعوی یکیستخیمه های ما جدا دلها یکی است
ذره ها از یک نگاه آفتابیک نگه شو تا شود حق بی حجاب
یک نگاهی را بچشم کم مبیناز تجلی های توحید است این
ملتی چون می شود توحید مستقوت و جبروت می آید بدست
روح ملت را وجود از انجمنروح ملت نیست محتاج بدن
تا وجودش را نمود از صحبت استمرد چون شیرازهٔ صحبت شکست
مرده ئی از یک نگاهی زنده شوبگذر از بی مرکزی پاینده شو
وحدت افکار و کردار آفرینتا شوی اندر جهان صاحب نگین
زنده رود
من کیم تو کیستی عالم کجاستدر میان ما و تو دوری چراست
من چرا در بند تقدیرم بگویتو نمیری من چرا میرم بگوی
ندای جمال
بوده ئی اندر جهان چار سوهر که گنجد اندرو میرد درو
زندگی خواهی خودی را پیش کنچار سو را غرق اندر خویش کن
باز بینی من کیم تو کیستیدر جهان چون مردی و چون زیستی
زنده رود
پوزش این مرد نادان در پذیرپرده را از چهرهٔ تقدیر گیر
انقلاب روس و آلمان دیده امشور در جان مسلمان دیده ام
دیده ام تدبیر های غرب و شرقوانما تقدیر های غرب و شرق
افتادن تجلی جلال
ناگهان دیدم جهان خویش راآن زمین و آسمان خویش را
غرق در نور شفق گون دیدمشسرخ مانند طبر خون دیدمش
زان تجلی ها که در جانم شکستچون کلیم الله فتادم جلوه مست
نور او هر پردگی را وانمودتاب گفتار از زبان من ربود
از ضمیر عالم بی چند و چونیک نوای سوزناک آمد برون
«بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشوکه نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئیهم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود استای که در قافله ئی ، بی همه شو با همه رو
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئیآنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
چون پرکاه که در رهگذر باد افتادرفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
از تنک جامی تو میکده رسوا گردیدشیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»
خطاب به جاوید
سخنی به نژاد نو
این سخن آراستن بیحاصل استبر نیاید آنچه در قعر دل است
گرچه من صد نکته گفتم بی حجابنکته ئی دارم که ناید در کتاب
گر بگویم می شود پیچیده ترحرف و صوت او را کند پوشیده تر
سوز او را از نگاه من بگیریا ز آه صبحگاه من بگیر
مادرت درس نخستین با تو دادغنچهٔ تو از نسیم او گشاد
از نسیم او ترا این رنگ و بوستای متاع ما بهای تو ازوست
دولت جاوید ازو اندوختیاز لب او لااله آموختی
ای پسر ذوق نگه از من بگیرسوختن در لااله از من بگیر
لااله گوئی بگو از روی جانتا ز اندام تو آید بوی جان
مهر و مه گردد ز سوز لاالهدیده ام این سوز را در کوه و که
این دو حرف لااله گفتار نیستلااله جز تیغ بی زنهار نیست
زیستن با سوز او قهاری استلااله ضرب است و ضرب کاری است
مؤمن و پیش کسان بستن نطاقمؤمن و غداری و فقر و نفاق
با پشیزی دین و ملت را فروختهم متاع خانه و هم خانه سوخت
لااله اندر نمازش بود و نیستنازها اندر نیازش بود و نیست
نور در صوم و صلوت او نماندجلوه ئی در کائنات او نماند
آنکه بود الله او را ساز و برگفتنهٔ او حب مال و ترس مرگ
رفت ازو آن مستی و ذوق و سروردین او اندر کتاب و او بگور
صحبتش با عصر حاضر در گرفتحرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت
آن ز ایران بود و این هندی نژادآن ز حج بیگانه و این از جهاد
تا جهاد و حج نماند از واجباترفت جان از پیکر صوم و صلوت
روح چون رفت از صلوت و از صیامفرد ناهموار و ملت بی نظام
سینه ها از گرمی قرآن تهیاز چنین مردان چه امید بهی
از خودی مرد مسلمان در گذشتای خضر دستی که آب از سر گذشت
سجده ئی کزوی زمین لرزیده استبر مرادش مهر و مه گردیده است
قطعه
سنگ اگر گیرد نشان آن سجوددر هوا آشفته گردد همچو دود
این زمان جز سر بزیری هیچ نیستاندر و جز ضعف پیری هیچ نیست
آن شکوه ربی الاعلی کجاستاین گناه اوست یا تقصیر ماست
هر کسی بر جادهٔ خود تند روناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو
صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟العجب ثم العجب ثم العجب!
گر خدا سازد ترا صاحب نظرروزگاری را که می آید نگر
عقلها بیباک و دلها بی گدازچشمها بی شرم و غرق اندر مجاز
علم و فن دین و سیاست ، عقل و دلزوج زوج اندر طواف آب و گل
آسیا آن مرز و بوم آفتابغیر بین از خویشتن اندر حجاب
قلب او بی واردات نو بنوحاصلش را کس نگیرد باد و جو
روزگارش اندرین دیرینه دیرساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر
صید ملایان و نخچیر ملوکآهوی اندیشه او لنگ و لوک
عقل و دین و دانش و ناموس و ننگبسته فتراک لردان فرنگ
تاختم بر عالم افکار اوبر دریدم پردهٔ اسرار او
در میان سینه دل خون کرده امتا جهانش را دگرگون کرده ام
من بطبع عصر خود گفتم دو حرفکرده ام بحرین را اندر دو ظرف
حرف پیچاپیچ و حرف نیش دارتا کنم عقل و دل مردان شکار
حرف ته داری باند از فرنگنالهٔ مستانه ئی از تار چنگ
اصل این از ذکر و اصل آن ز فکرای تو بادا وارث این فکر و ذکر
آب جویم از دو بحر اصل من استفصل من فصل است و هم وصل من است
تا مزاج عصر من دیگر فتادطبع من هنگامهٔ دیگر نهاد
نوجوانان تشنه لب خالی ایاغشسته رو تاریک جان روشن دماغ
کم نگاه و بی یقین و نا امیدچشم شان اندر جهان چیزی ندید
ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیرخشت بند از خاکشان معمار دیر
مکتب از مقصود خویش آگاه نیستتا بجذب اندرونش راه نیست
نور فطرت راز جانها پاک شستیک گل رعنا ز شاخ او نرست
خشت را معمار ما کج می نهدخوی بط با بچهٔ شاهین دهد
علم تا سوزی نگیرد از حیاتدل نگیرد لذتی از واردات
علم جز شرح مقامات تو نیستعلم جز تفسیر آیات تو نیست
سوختن میباید اندر نار حستا بدانی نقرهٔ خود را ز مس
علم حق اول حواس آخر حضورآخر او می نگنجد در شعور
صد کتاب آموزی از اهل هنرخوشتر آن درسی که گیری از نظر
هر کسی زان می که ریزد از نظرمست می گردد بانداز دگر
از دم باد سحر میرد چراغلاله زان باد سحر ، می در ایاغ
کم خور و کم خواب و کم گفتار باشگرد خود گردنده چون پرگار باش
منکر حق نزد ملا کافر استمنکر خود نزد من کافر تر است
آن به انکار وجود آمد «عجول،این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»
شیوهٔ اخلاص را محکم بگیرپاک شو از خوف سلطان و امیر
عدل در قهر و رضا از کف مدهقصد در فقر و غنا از کف مده
حکم دشوار است تأویلی مجوجز به قلب خویش قندیلی مجو
حفظ جانها ذکر و فکر بی حسابحفظ تنها ضبط نفس اندر شباب
حاکمی در عالم بالا و پستجز به حفظ جان و تن ناید بدست
لذت سیر است مقصود سفرگر نگه بر آشیان داری مپر
ماه گردد تا شود صاحب مقامسیر آدم را مقام آمد حرام
زندگی جز لذت پرواز نیستآشیان با فطرت او ساز نیست
رزق زاغ و کرکس اندر خاک گوررزق بازان در سواد ماه و هور
سر دین صدق مقال اکل حلالخلوت و جلوت تماشای جمال
در ره دین سخت چون الماس زیدل بحق بر بند و بی وسواس زی
سری از اسرار دین بر گویمتداستانی از مظفر گویمت
اندر اخلاص عمل فرد فریدپادشاهی با مقام با یزید
پیش او اسبی چو فرزندان عزیزسخت کوش چون صاحب خود در ستیز
سبزه رنگی از نجیبان عربباوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب
مرد مؤمن را عزیز ای نکته رسچیست جز قرآن و شمشیر و فرس
من چه گویم وصف آن خیر الجیادکوه و روی آبها رفتی چو باد
روز هیجا از نظر آماده ترتند بادی طایف کوه و کمر
در تک او فتنه های رستخیزسنگ از ضرب سم او ریز ریز
روزی آن حیوان چو انسان ارجمندگشت از درد شکم زار و نژند
کرد بیطاری علاجش از شراباسب شه را وارهاند از پیچ و تاب
شاه حق بین دیگر آن یکران نخواستشرع تقوی از طریق ما جداست
ای ترا بخشد خدا قلب و جگرطاعت مرد مسلمانی نگر
دین سراپا سوختن اندر طلبانتهایش عشق و آغازش ادب
آبروی گل ز رنگ و بوی اوستبی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست
نوجوانی را چو بینم بی ادبروز من تاریک می گردد چو شب
تاب و تب در سینه افزاید مرایاد عهد مصطفی آید مرا
از زمان خود پشیمان میشومدر قرون رفته پنهان میشوم
ستر زن یا زوج یا خاک لحدستر مردان حفظ خویش از یار بد
حرف بد را بر لب آوردن خطاستکافر و مؤمن همه خلق خداست
آدمیت ، احترام آدمیبا خبر شو از مقام آدمی
آدمی از ربط و ضبط تن به تنبر طریق دوستی گامی بزن
بندهٔ عشق از خدا گیرد طریقمی شود بر کافر و مؤمن شفیق
کفر و دین را گیر در پهنای دلدل اگر بگریزد از دل وای دل
گرچه دل زندانی آب و گل استاینهمه آفاق آفاق دل است
گرچه باشی از خداوندان دهفقر را از کف مده از کف مده
سوز او خوابیده در جان تو هستاین کهن می از نیاگان تو هست
در جهان جز درد دل سامان مخواهنعمت از حق خواه و از سلطان مخواه
ای بسا مرد حق اندیش و بصیرمی شود از کثرت نعمت ضریر
کثرت نعمت گداز از دل بردناز می آرد نیاز از دل برد
سالها اندر جهان گردیده امنم به چشم منعمان کم دیده ام
من فدای آنکه درویشانه زیستوای آنکو از خدا بیگانه زیست
در مسلمانان مجو آن ذوق و شوقآن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق
عالمان از علم قرآن بی نیازصوفیان درنده گرگ و مو دراز
گرچه اندر خانقاهان های و هوستکو جوانمردی که صهبا در کدوست
هم مسلمانان افرنگی مآبچشمهٔ کوثر بجویند از سراب
بی خبر از سر دین اند این همهاهل کین اند اهل کین اند این همه
خیر و خوبی بر خواص آمد حرامدیده ام صدق و صفا را در عوام
اهل دین را باز دان از اهل کینهم نشین حق بجو با او نشین
کرکسان را رسم و آئین دیگر استسطوت پرواز شاهین دیگرست
مرد حق از آسمان افتد چو برقهیزم او شهر و دشت غرب و شرق
ما هنوز اندر ظلام کائناتاو شریک اهتمام کائنات
او کلیم و او مسیح و او خلیلاو محمد او کتاب او جبرئیل
آفتاب کائنات اهل دلاز شعاع او حیات اهل دل
اول اندر نار خود سوزد تراباز سلطانی بیاموزد ترا
ما همه با سوز او صاحبدلیمورنه نقش باطل آب و گلیم
ترسم این عصری که تو زادی درآندر بدن غرق است و کم داند ز جان
چون بدن از قحط جان ارزان شودمرد حق در خویشتن پنهان شود
در نیابد جستجو آن مرد راگرچه بیند روبرو آن مرد را
تو مگر ذوق طلب از کف مدهگرچه در کار تو افتد صد گره
گر نیابی صحبت مرد خبیراز اب وجد آنچه من دارم بگیر
پیر رومی را رفیق راه سازتا خدا بخشد ترا سوز و گداز
زانکه رومی مغز را داند ز پوستپای او محکم فتد در کوی دوست
شرح او کردند و او را کس ندیدمعنی او چون غزال از ما رمید
رقص تن از حرف او آموختندچشم را از رقص جان بر دوختند
رقص تن در گردش آرد خاک رارقص جان برهم زند افلاک را
علم و حکم از رقص جان آید بدستهم زمین هم آسمان آید بدست
فرد ازوی صاحب جذب کلیمملت ازوی وارث ملک عظیم
رقص جان آموختن کاری بودغیر حق را سوختن کاری بود
تا ز نار حرص و غم سوزد جگرجان برقص اندر نیاید ای پسر
ضعف ایمانست و دلگیریست غمنوجوانا «نیمه پیری است غم»
می شناسی حرص «فقر حاضر» استمن غلام آنکه بر خود قاهر است
ای مرا تسکین جان ناشکیبتو اگر از رقص جان گیری نصیب
سر دین مصطفی گویم تراهم به قبر اندر دعا گویم ترا