جاوید نامه · علامہ محمد اقبال

Chapter 5: فلک مریخ

اهل مریخ

چشم را یک لحظه بستم اندر آباندکی از خود گسستم اندر آب

رخت بردم زی جهانی دیگریبا زمان و با مکانی دیگری

آفتاب ما به آفاقش رسیدروز و شب را نوع دیگر آفرید

تن ز رسم و راه جان بیگانه ایستدر زمان و از زمان بیگانه ایست

جان ما سازد بهر سوزی که هستوقت او خرم بهر روزی که هست

می نگردد کهنه از پرواز روزروزها از نور او عالم فروز

روز و شب را گردش پیهم ازوستسیر او کن زانکه هر عالم ازوست

مرغزاری با رصدگاه بلنددور بین او ثریا در کمند

خلوت نه گنبد خضراست اینیا سواد خاکدان ماست این

گاه جستم وسعت او را کرانگاه دیدم در فضای آسمان

پیر روم آن مرشد اهل نظرگفت «مریخ است این عالم نگر

چون جهان ما طلسم رنگ و بوستصاحب شهر و دیار و کاخ و کوست

ساکنانش چون فرنگان ذوفنوندر علوم جان و تن از ما فزون

بر زمان و بر مکان قاهرترندزانکه در علم فضا ماهرترند

بر وجودش آنچنان پیچیده اندهر خم و پیچ فضا را دیده اند

خاکیان را دل به بند آب و گلاندرین عالم بدن در بند دل

چون دلی در آب و گل منزل کندهر چه می خواهد به آب و گل کند

مستی و ذوق و سرور از حکم جانجسم را غیب و حضور از حکم جان

در جهان ما دو تا آمد وجودجان و تن آن بی نمود آن با نمود

خاکیان را جان و تن مرغ و قفسفکر مریخی یک اندیش است و بس

چون کسی را میرسد روز فراقچست تر می گردد از سوز فراق

یک دو روزی پیشتر از آن مرگمی کند پیش کسان اعلان مرگ

جانشان پروردهٔ اندام نیستلاجرم خو کردهٔ اندام نیست

تن بخویش اندر کشیدن مردن استاز جهان در خود رمیدن مردن است

برتر از فکر تو آمد این سخنزانکه جان تست محکوم بدن

رخت اینجا یکدو دم باید گشاداینچین فرصت خدا کس را نداد

برآمدن انجم شناس مریخی از رصدگاه

پیر مردی ریش او مانند برفسالها در علم و حکمت کرده صرف

تیز بین مانند دانایان غربکسوتش چون پیر ترسایان غرب

دیر سال و قامتش بالا چو سروطلعتش تابنده چون ترکان مرو

آشنای رسم و راه هر طریقآشکار از چشم او فکر عمیق

آدمی را دید و چون گل بر شکفتدر زبان طوسی و خیام گفت

«پیکر گل آن اسیر چند و چوناز مقام تحت و فوق آمد برون

خاک را پرواز بی طیاره دادثابتان را جوهر سیاره داد»

نطق و ادراکش روان چون آب جومحو حیرت بودم از گفتار او

این همه خوابست یا افسونگریبر لب مریخیان حرف دری

گفت «بود اندر زمان مصطفیمردی از مریخیان با صفا

بر جهان چشم جهان بین را گشاددل به سیر خطه آدم نهاد

پر گشود اندر فضا های وجودتا به صحرای حجاز آمد فرود

آنچه دید از مشرق و مغرب نوشتنقش او رنگین تر از باغ بهشت

بوده ام من هم به ایران و فرنگگشته ام در ملک نیل و رود گنگ

دیده ام امریک و هم ژاپون و چینبهر تحقیق فلزات زمین

از شب و روز زمین دارم خبرکرده ام اندر بر و بحرش سفر

پیش ما هنگامه های آدم استگرچه او از کار ما نامحرم است»

رومی

من ز افلاکم رفیق من ز خاکسر خوش و نا خورده از رگهای تاک

مرد بی پروا و نامش زنده رودمستی او از تماشای وجود

ما که در شهر شما افتاد ایمدر جهان و از جهان آزاده ایم

در تلاش جلوه های نو بنویک زمان ما را رفیق راه شو

حکیم مریخی

این نواح مرغدین برخیاستبر خیا نام ابوآلابای ماست

فرز مرز ، آن آمر کردار زشترفت پیش برخیا اندر بهشت

گفت «تو اینجا چسان آسوده ئیعمرها محکوم یزدان بوده ئی

از مقام تو نکوتر عالمی استپیش او جنت بهار یکدمی است

آن جهان از هر جهان بالاتر استآن جهان از لامکان بالاتر است

نیست یزدان را از آن عالم خبرمن ندیدم عالمی آزاد تر

نی خدائی در نظام او دخیلنی کتاب و نی رسول و جبرئیل

نی طوافی ، نی سجودی اندرونی دعائی نی درودی اندرو»

برخیا گفت« ای فسون پرداز خیز،نقش خود را اندر آن عالم بریز»

تا ابوآلابا فریب او نخوردحق جهانی دیگری با ما سپرد

اندرین ملک خدا دادی گذرمرغدین و رسم و آئینش نگر

گردش در شهر مرغدین

مرغدین و آن عمارات بلندمن چه گویم زان مقام ارجمند

ساکنانش در سخن شیرین چو نوشخوب روی و نرم خوی و ساده پوش

فکرشان بی درد و سوز اکتسابرازدان کیمیای آفتاب

هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نورچون نمک گیریم ما از آب شور

خدمت آمد مقصد علم و هنرکارها را کس نمی سنجد بزر

کس ز دینار و درم آگاه نیستاین بتان را در حرمها راه نیست

بر طبیعت دیو ماشین چیره نیستآسمانها از دخانها تیره نیست

سخت کش دهقان چراغش روشن استاز نهاب دهخدایان ایمن است

کشت و کارش بی نزاع آب جوستحاصلش بی شرکت غیری ازوست

اندر آن عالم نه لشکر نی قشوننی کسی روزی خورد از کشت و خون

نی قلم در مرغدین گیرد فروغاز فن تحریر و تشهیر دروغ

نی به بازاران ز بیکاران خروشنی صدا های گدایان درد گوش

حکیم مریخی

کس در اینجا سائل و محروم نیستعبد و مولا حاکم و محکوم نیست

زنده رود

سائل و محروم تقدیر حق استحاکم و محکوم تقدیر حق است

جز خدا کس خالق تقدیر نیستچارهٔ تقدیر از تدبیر نیست

حکیم مریخی

گر ز یک تقدیر خون گردد جگرخواه از حق حکم تقدیر دگر

تو اگر تقدیر نو خواهی رواستزانکه تقدیرات حق لا انتهاست

ارضیان نقد خودی در باختندنکتهٔ تقدیر را نشناختند

رمز باریکش بحرفی مضمر استتو اگر دیگر شوی او دیگر است

خاک شو نذر هوا سازد تراسنگ شو بر شیشه اندازد ترا

شبنمی؟ افتندگی تقدیر تستقلزمی؟ پایندگی تقدیر تست

هر زمان سازی همان لات و مناتاز بتان جوئی ثبات ای بی ثبات»

تا بخود ناساختن ایمان تستعالم افکار تو زندان تست

رنج بی گنج است تقدیر اینچنینگنج بی رنج است تقدیر اینچنین

اصل دین این است اگر ای بیخبر،می شود محتاج ازو محتاج تر

وای آن دینی که خواب آرد تراباز در خواب گران دارد ترا

سحر و افسون است یا دین است اینحب افیون است یا دین است این

می شناسی طبع دراک از کجاستحوری اندر بنگه خاک از کجاست

قوت فکر حکیمان از کجاستطاقت ذکر کلیمان از کجاست

این دل و این واردات او ز کیستاین فنون و معجزات او ز کیست

گرمی گفتار داری از تو نیستشعله کردار داری از تو نیست

اینهمه فیض از بهار فطرت استفطرت از پرودگار فطرت است

زندگانی چیست کان گوهر استتو امینی صاحب او دیگر است

طبع روشن مرد حق را آبروستخدمت خلق خدا مقصود اوست

خدمت از رسم و ره پیغمبری استمزد خدمت خواستن سوداگری است

همچنان این باد و خاک و ابر و کشتباغ و راغ و کاخ و کوی و سنگ و خشت

ایکه میگوئی متاع ما ز ماستمرد نادان این همه ملک خداست

ارض حق را ارض خود دانی بگوچیست شرح آیهٔ لاتفسدوا

ابن آدم دل به ابلیسی نهادمن ز ابلیسی ندیدم جز فساد

کس امانت را بکار خود نبردایخوش آنکو ملک حق با حق سپرد

برده ئی چیزی که از آن تو نیستداغم از کاری که شایان تو نیست

گر تو باشی صاحب شی می سزدور نباشی خود بگو کی می سزد

ملک یزدان را به یزدان باز دهتا ز کار خویش بگشائی گره

زیر گردن فقر و مسکینی چراستآنچه از مولاست میگوئی ز ماست

بنده ئی کز آب و گل بیرون نجستشیشهٔ خود را به سنگ خود شکست

ایکه منزل را نمی دانی ز رهقیمت هر شی ز انداز نگه

تا متاع تست گوهر ، گوهر استورنه سنگ است از پشیزی کمتر است

نوع دیگر بین جهان دیگر شوداین زمین و آسمان دیگر شود

احوال دوشیزهٔ مریخ که دعوی رسالت کرده

در گذشتیم از هزاران کوی و کاخبر کنار شهر میدان فراخ

اندر آن میدان هجوم مرد و زندر میان یک زن قدش چون نارون

چهره اش روشن ولی بی نور جانمعنی او بر بیان او گران

حرف او بی سوز و چشمش بی نمیاز سرور آرزو نامحرمی

فارغ از جوش جوانی سینه اشکور و صورت ناپذیر آئینه اش

بیخبر از عشق و از آئین عشقصعوهٔ رد کردهٔ شاهین عشق

گفت با ما آن حکیم نکته دان«نیست این دوشیزه از مریخیان

ساده و آزاده و بی ریو و رنگفرز مرز او را بدزدید از فرنگ

پخته در کار نبوت ساختش،اندرین عالم فرو انداختش

گفت نازل گشته ام از آسماندعوت من دعوت آخر زمان

از مقام مرد و زن دارد سخنفاش تر می گوید اسرار بدن

نزد این آخر زمان تقدیر زیستدر زبان ارضیان گویم که چیست»

تذکیر نبیهٔ مریخ

ای زنان ای مادران ای خواهرانزیستن تا کی مثال دلبران

دلبری اندر جهان مظلومی استدلبری محکومی و محرومی است

در دو گیسو شانه گردانیم مامرد را نخچیر خود دانیم ما

مرد صیادی به نخچیری کندگرد تو گردد که زنجیری کند

خود گدازیهای او مکر و فریبدرد و داغ و آرزو مکر و فریب

گرچه آن کافر حرم سازد ترامبتلای درد و غم سازد ترا

همبر او بودن آزار حیاتوصل او زهر و فراق او نبات

مار پیچان از خم و پیچش گریززهرهایش را بخون خود مریز

از امومت زرد روی مادرانای خنک آزادی بی شوهران

وحی یزدان پی به پی آید مرالذت ایمان بیفزاید مرا

آمد آن وقتی که از اعجاز فنمی توان دیدن جنین اندر بدن

حاصلی برداری از کشت حیاتهر چه خواهی از بنین و از بنات

گر نباشد بر مراد ما جنین،بی محابا کشتن او عین دین

در پس این عصر اعصار دگرآشکارا گردد اسرار دگر

پرورش گیرد جنین نوع دگربی شب ارحام دریابد سحر

تا بمیرد آن سراپا اهرمنهمچو حیوانات ایام کهن

لاله ها بی داغ و با دامان پاکبی نیاز از شبنمی خیزد ز خاک

خود بخود بیرون فتد اسرار زیستنغمه بی مضراب بخشد تار زیست

آنچه از نیسان فرو ریزد مگیرای صدف در زیر دریا تشنه میر

خیز و با فطرت بیا اندر ستیزتا ز پیکار تو حر گردد کنیز

رستن از ربط دو تن توحید زنحافظ خود باش و بر مردان متن

رومی

مذهب عصر نو آئینی نگرحاصل تهذیب لادینی نگر

زندگی را شرع و آئین است عشقاصل تهذیب است دین ، دین است عشق

ظاهر او سوزناک و آتشینباطن او نور رب العالمین

از تب و تاب درونش علم و فناز جنون ذوفنونش علم و فن

دین نگردد پخته بی آداب عشقدین بگیر از صحبت ارباب عشق