جاوید نامه · علامہ محمد اقبال

Chapter 3: فلک عطارد

زیارت ارواح جمال الدین افغانی و سعید حلیم پاشا

مشت خاکی کار خود را برده پیشدر تماشای تجلی های خویش

یا من افتادم بدام هست و بودیا بدام من اسیر آمد وجود

اندرین نیلی تتق چاک از من استمن ز افلاکم که افلاک از من است

یا ضمیرم را فلک در بر گرفتیا ضمیر من فلک را در گرفت

اندرونست این که بیرون است چیست؟آنچه می بیند نگه چون است چیست؟

پر زنم بر آسمانی دیگریپیش خود بینم جهانی دیگری

عالمی با کوه و دشت و بحر و برعالمی از خاک ما دیرینه تر

عالمی از ابرکی بالیده ئیدستبرد آدمی نادیده ئی

نقشها نابسته بر لوح وجودخرده گیر فطرت آنجا کس نبود

من به رومی گفتم این صحرا خوش استدر کهستان شورش دریا خوش است

من نیابم از حیات اینجا نشاناز کجا می آید آواز اذان

گفت رومی این مقام اولیاستآشنا این خاکدان با خاک ماست

بوالبشر چون رخت از فردوس بستیک دو روزی اندرین عالم نشست

این فضاها سوز آهش دیده استناله های صبحگاهش دیده است

زائران این مقام ارجمندپاک مردان از مقامات بلند

پاک مردان چون فضیل و بوسعیدعارفان مثل جنید و با یزید

خیز تا ما را نماز آید بدستیک دو دم سوز و گداز آید بدست

رفتم و دیدم دو مرد اندر قیاممقتدی تاتار و افغانی امام

پیر رومی هر زمان اندر حضورطلعتش برتافت از ذوق و سرور

گفت «مشرق زین دو کس بهتر نزادناخن‌شان عقده‌های ما گشود

سیدالسادات مولانا جمالزنده از گفتار او سنگ و سفال

ترک سالار آن حلیم دردمندفکر او مثل مقام او بلند

با چنین مردان دو رکعت طاعت استورنه آن کاری که مزدش جنت است»

قرأت آن پیر مرد سخت کوشسوره والنجم و آن دشت خموش

قرأتی کز وی خلیل آید به وجدروح پاک جبرئیل آید به وجد

دل ازو در سینه گردد ناصبورشور الا الله خیزد از قبور

اضطراب شعله بخشد دود راسوز و مستی میدهد داؤد را

آشکارا هر غیاب از قرأتشبی حجاب ام الکتاب از قرأتش

من ز جا بر خاستم بعد از نمازدست او بوسیدم از راه نیاز

گفت رومی «ذرهٔ گردون نورددر دل او یک جهان سوز و درد

چشم جز بر خویشتن نگشاده ئیدل بکس ناداده ئی آزاده ئی

تند سیر اندر فراخای وجودمن ز شوخی گویم او را زنده رود»

افغانی

زنده رود از خاکدان ما بگویاز زمین و آسمان ما بگوی

خاکی و چون قدسیان روشن بصراز مسلمانان بده ما را خبر

زنده رود

در ضمیر ملت گیتی شکندیده ام آویزش دین و وطن

روح در تن مرده از ضعف یقینناامید از قوت دین مبین

ترک و ایران و عرب مست فرنگهر کسی را در گلو شست فرنگ

مشرق از سلطانی مغرب خراباشتراک از دین و ملت برده تاب

افغانی

دین و وطن

لرد مغرب آن سراپا مکر و فناهل دین را داد تعلیم وطن

او بفکر مرکز و تو در نفاقبگذر از شام و فلسطین و عراق

تو اگر داری تمیز خوب و زشتدل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت

چیست دین برخاستن از روی خاکتا ز خود آگاه گردد جان پاک

می نگنجد آنکه گفت الله هودر حدود این نظام چار سو

پر که از خاک و برخیزد ز خاکحیف اگر در خاک میرد جان پاک

گرچه آدم بردمید از آب و گلرنگ و نم چون گل کشید از آب و گل

حیف اگر در آب و گل غلطد مدامحیف اگر برتر نپرد زین مقام

گفت تن در شو بخاک رهگذرگفت جان پهنای عالم را نگر

جان نگنجد در جهات ای هوشمندمرد حر بیگانه از هر قید و بند

حر ز خاک تیره آید در خروشزانکه از بازان نیاید کار موش

آن کف خاکی که نامیدی وطناینکه گوئی مصر و ایران و یمن

با وطن اهل وطن را نسبتی استزانکه از خاکش طلوع ملتی است

اندرین نسبت اگر داری نظرنکته ئی بینی ز مو باریک تر

گرچه از مشرق برآید آفتاببا تجلی های شوخ و بی حجاب

در تب و تاب است از سوز درونتا ز قید شرق و غرب آید برون

بر دمد از مشرق خود جلوه مستتا همه آفاق را آرد بدست

فطرتش از مشرق و مغرب بری استگرچه او از روی نسبت خاوری است

اشتراک و ملوکیت

صاحب سرمایه از نسل خلیلیعنی آن پیغمبری بی جبرئیل

زانکه حق در باطل او مضمر استقلب او مؤمن دماغش کافر است

غربیان گم کرده اند افلاک رادر شکم جویند جان پاک را

رنگ و بو از تن نگیرد جان پاکجز به تن کاری ندارد اشتراک

دین آن پیغمبری حق ناشناسبر مساوات شکم دارد اساس

تا اخوت را مقام اندر دل استبیخ او در دل نه در آب و گل است

هم ملوکیت بدن را فربهی استسینهٔ بی نور او از دل تهی است

مثل زنبوری که بر گل میچردبرگ را بگذارد و شهدش برد

شاخ و برگ و رنگ و بوی گل همانبر جمالش نالهٔ بلبل همان

از طلسم رنگ و بوی او گذرترک صورت گوی و در معنی نگر

مرگ باطن گرچه دیدن مشکل استگل مخوان او را که در معنی گل است

هر دو را جان ناصبور و ناشکیبهر دو یزدان ناشناس آدم فریب

زندگی این را خروج آن را خراجدر میان این دو سنگ آدم زجاج

این به علم و دین و فن آرد شکستآن برد جان را ز تن نان را ز دست

غرق دیدم هر دو را در آب و گلهر دو را تن روشن و تاریک دل

زندگانی سوختن با ساختندر گلی تخم دلی انداختن

سعید حلیم پاشا

شرق و غرب

غربیان را زیرکی ساز حیاتشرقیان را عشق راز کائنات

زیرکی از عشق گردد حق شناسکار عشق از زیرکی محکم اساس

عشق چون با زیرکی همبر شودنقشبند عالم دیگر شود

خیز و نقش عالم دیگر بنهعشق را با زیرکی آمیز ده

شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایستچشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

زخمها خوردند از شمشیر خویشبسمل افتادند چون نخچیر خویش

سوز و مستی را مجو از تاک شانعصر دیگر نیست در افلاک شان

زندگی را سوز و ساز از نار تستعالم نو آفریدن کار تست

مصطفی کو از تجدد می سرودگفت نقش کهنه را باید زدود

نو نگردد کعبه را رخت حیاتگر ز افرنگ آیدش لات و منات

ترک را آهنگ نو در چنگ نیستتازه اش جز کهنهٔ افرنگ نیست

سینه او را دمی دیگر نبوددر ضمیرش عالمی دیگر نبود

لا جرم با عالم موجود ساختمثل موم از سوز این عالم گداخت

طرفگی ها در نهاد کائناتنیست از تقلید ، تقویم حیات

زنده دل خلاق اعصار و دهورجانش از تقلید گردد بی حضور

چون مسلمانان اگر داری جگردر ضمیر خویش و در قرآن نگر

صد جهان تازه در آیات اوستعصرها پیچیده در آنات اوست

یک جهانش عصر حاضر را بس استگیر اگر در سینه دل معنی رس است

بندهٔ مومن ز آیات خداستهر جهان اندر بر او چون قباست

چون کهن گردد جهانی در برشمی دهد قرآن جهانی دیگرش

زنده رود

زورق ما خاکیان بی ناخداستکس نداند عالم قرآن کجاست

افغانی

عالمی در سینهٔ ما گم هنوزعالمی در انتظار قم هنوز

عالمی بی امیتاز خون و رنگشام او روشن تر از صبح فرنگ

عالمی پاک از سلاطین و عبیدچون دل مؤمن کرانش ناپدید

عالمی رعنا که فیض یک نظرتخم او افکند در جان عمر

لایزال و وارداتش نو به نوبرگ و بار محکماتش نو به نو

باطن او از تغیر بی غمیظاهر او انقلاب هر دمی

اندرون تست آن عالم نگرمی دهم از محکمات او خبر

محکمات عالم قرآنی — خلافت آدم

در دو عالم هر کجا آثار عشقابن آدم سری از اسرار عشق

سر عشق از عالم ارحام نیستاو ز سام و حام و روم و شام نیست

کوکب بی شرق و غرب و بی غروبدر مدارش نی شمال و نی جنوب

حرف انی جاعل تقدیر اواز زمین تا آسمان تفسیر او

مرگ و قبر و حشر و نشر احوال اوستنور و نار آن جهان اعمال اوست

او امام و او صلوت و او حرماو مداد و او کتاب و او قلم

خرده خرده غیب او گردد حضورنی حدود او را نه ملکش را ثغور

از وجودش اعتبار ممکناتاعتدال او عیار ممکنات

من چه گویم از یم بی ساحلشغرق اعصار و دهور اندر دلش

آنچه در آدم بگنجد عالم استآنچه در عالم نگنجد آدم است

آشکارا مهر و مه از جلوتشنیست ره جبریل را در خلوتش

برتر از گردون مقام آدم استاصل تهذیب احترام آدم است

زندگی ای زنده دل دانی که چیستعشق یک بین در تماشای دوئی است

مرد و زن وابستهٔ یکدیگرندکائنات شوق را صورتگرند

زن نگهدارندهٔ نار حیاتفطرت او لوح اسرار حیات

آتش ما را بجان خود زندجوهر او خاک را آدم کند

در ضمیرش ممکنات زندگیاز تب و تابش ثبات زندگی

شعله ئی کز وی شرر ها در گسستجان و تن بی سوز او صورت نبست

ارج ما از ارجمندیهای اوما همه از نقشبندیهای او

حق ترا داد است اگر تاب نظرپاک شو قدسیت او را نگر

ای ز دینت عصر حاضر برده تابفاش گویم با تو اسرار حجاب

ذوق تخلیق آتشی اندر بدناز فروغ او فروغ انجمن

هر که بردارد ازین آتش نصیبسوز و ساز خویش را گردد رقیب

هر زمان بر نقش خود بندد نظرتا نگیرد لوح او نقش دگر

مصطفی اندر حرا خلوت گزیدمدتی جز خویشتن کس را ندید

نقش ما را در دل او ریختندملتی از خلوتش انگیختند

می توانی منکر یزدان شدنمنکر از شأن نبی نتوان شدن

گرچه داری جان روشن چون کلیمهست افکار تو بی خلوت عقیم

از کم آمیزی تخیل زنده ترزنده تر جوینده تر یابنده تر

علم و هم شوق از مقامات حیاتهر دو می گیرد نصیب از واردات

علم از تحقیق لذت می بردعشق از تخلیق لذت می برد

صاحب تحقیق را جلوت عزیزصاحب تخلیق را خلوت عزیز

چشم موسی خواست دیدار وجوداین همه از لذت تحقیق بود

لن ترانی نکته ها دارد رقیقاندکی گم شو درین بحر عمیق

هر کجا بی پرده آثار حیاتچشمه زارش در ضمیر کائنات

در نگر هنگامهٔ آفاق رازحمت جلوت مده خلاق را

حفظ هر نقش آفرین از خلوت استخاتم او را نگین از خلوت است

حکومت الهی

بندهٔ حق بی نیاز از هر مقامنی غلام او را نه او کس را غلام

رسم و راه و دین و آئینش ز حقزشت و خوب و تلخ و نوشینش ز حق

عقل خود بین غافل از بهبود غیرسود خود بیند نبیند سود غیر

وحی حق بینندهٔ سود همهدر نگاهش سود و بهبود همه

عادل اندر صلح و هم اندر مصافوصل و فصلش لایراعی لایخاف

غیر حق چون ناهی و آمر شودزور ور بر ناتوان قاهر شود

زیر گردون آمری از قاهری استآمری از «ما سوی الله» کافری است

قاهر آمر که باشد پخته کاراز قوانین گرد خود بندد حصار

جره شاهین تیز چنگ و زود گیرصعوه را در کارها گیرد مشیر

قاهری را شرع و دستوری دهدبی بصیرت سرمه با کوری دهد

حاصل آئین و دستور ملوکدهخدایان فربه و دهقان چو دوک

وای بر دستور جمهور فرنگمرده تر شد مرده از صور فرنگ

حقه بازان چون سپهر گرد گرداز امم بر تختهٔ خود چیده نرد

شاطران این گنج ور آن رنج برهر زمان اندر کمین یکدگر

فاش باید گفت سر دلبرانما متاع و این همه سوداگران

دیده ها بی نم ز حب سیم و زرمادران را بار دوش آمد پسر

وای بر قومی که از بیم ثمرمی برد نم را ز اندام شجر

تا نیارد زخمه از تارش سرودمی کشد نازاده را اندر وجود

گرچه دارد شیوه های رنگ رنگمن به جز عبرت نگیرم از فرنگ

ای به تقلیدش اسیر آزاد شودامن قرآن بگیر آزاد شو

ارض ملک خداست

سر گذشت آدم اندر شرق و غرببهر خاکی فتنه های حرب و ضرب

یک عروس و شوهر او ما همهآن فسونگر بی همه هم با همه

عشوه های او همه مکر و فن استنی از آن تو نه از آن من است

در نسازد با تو این سنگ و حجراین ز اسباب حضر تو در سفر

اختلاط خفته و بیدار چیستثابتی را کار با سیار چیست

حق زمین را جز متاع ما نگفتاین متاع بی بها مفت است مفت

ده خدایا نکته ئی از من پذیررزق و گور از وی بگیر او را مگیر

صحبتش تا کی تو بود و او نبودتو وجود و او نمود بی وجود

تو عقابی طایف افلاک شوبال و پر بگشا و پاک از خاک شو

باطن «الارض ﷲ» ظاهر استهر که این ظاهر نبیند کافر است

من نگویم در گذر از کاخ و کویدولت تست این جهان رنگ و بوی

دانه دانه گوهر از خاکش بگیرصید چون شاهین ز افلاکش بگیر

تیشهٔ خود را به کهسارش بزننوری از خود گیر و بر نارش بزن

از طریق آزری بیگانه باشبر مراد خود جهان نو تراش

دل به رنگ و بوی و کاخ و کو مدهدل حریم اوست جز با او مده

مردن بی برگ و بی گور و کفنگم شدن در نقره و فرزند و زن

هر که حرف لااله از بر کندعالمی را گم بخویش اندر کند

فقر جوع و رقص و عریانی کجاست؟فقر سلطانی است رهبانی کجاست؟

حکمت خیرکثیر است

گفت حکمت را خدا خیر کثیرهر کجا این خیر را بینی بگیر

علم حرف و صوت را شهپر دهدپاکی گوهر به نا گوهر دهد

علم را بر اوج افلاک است رهتا ز چشم مهر بر کندد نگه

نسخهٔ او نسخهٔ تفسیر کلبستهٔ تدبیر او تقدیر کل

دشت را گوید حبابی ده ، دهدبحر را گوید سرابی ده ، دهد

چشم او بر واردات کائناتتا ببیند محکمات کائنات

دل اگر بندد به حق پیغمبری استور ز حق بیگانه گردد کافری است

علم را بی سوز دل خوانی شر استنور او تاریکی بحر و بر است

عالمی از غاز او کور و کبودفرودینش برگ ریز هست و بود

بحر و دشت و کوهسار و باغ و راغاز بم طیارهٔ او داغ داغ

سینه افرنگ را ناری ازوستلذت شبخون و یلغاری ازوست

سیر واژونی دهد ایام رامی برد سرمایهٔ اقوام را

قوتش ابلیس را یاری شودنور ، نار از صحبت ناری شود

کشتن ابلیس کاری مشکل استزانکه او گم اندر اعماق دل است

خوشتر آن باشد مسلمانش کنیکشتهٔ شمشیر قرآنش کنی

از جلال بی جمالی الاماناز فراق بی وصالی الامان

علم بی عشق است از طاغوتیانعلم با عشق است از لاهوتیان

بی محبت علم و حکمت مرده ئیعقل تیری بر هدف ناخورده ئی

کور را بیننده از دیدار کنبولهب را حیدر کرار کن

زنده رود

محکماتش وانمودی از کتابهست آن عالم هنوز اندر حجاب

پرده را از چهره نگشاید چرااز ضمیر ما برون ناید چرا

پیش ما یک عالم فرسوده ایستملت اندر خاک او آسوده ایست

رفت سوز سینهٔ تاتار و کردیا مسلمان مرد یا قرآن بمرد

سعید حلیم پاشا

دین حق از کافری رسوا تر استزانکه ملا مؤمن کافر گر است

شبنم ما در نگاه ما یم استاز نگاه او یم ما شبنم است

از شگرفیهای آن قرآن فروشدیده ام روح الامین را در خروش

زانسوی گردون دلش بیگانه ئینزد او ام الکتاب افسانه ئی

بی نصیب از حکمت دین نبیآسمانش تیره از بی کوکبی

کم نگاه و کور ذوق و هرزه گردملت از قال و اقولش فرد فرد

مکتب و ملا و اسرار کتابکور مادر زاد و نور آفتاب

دین کافر فکر و تدبیر جهاددین ملا فی سبیل الله فساد

مرد حق جان جهان چار سویآن بخلوت رفته را از من بگوی

ای ز افکار تو مؤمن را حیاتاز نفسهای تو ملت را ثبات

حفظ قرآن عظیم آئین تستحرف حق را فاش گفتن دین تست

تو کلیمی چند باشی سرنگوندست خویش از آستین آور برون

سر گذشت ملت بیضا بگویبا غزال از وسعت صحرا بگوی

فطرت تو مستنیر از مصطفی استباز گو آخر مقام ما کجاست

مرد حق از کس نگیرد رنگ و بومرد حق از حق پذیرد رنگ و بو

هر زمان اندر تنش جانی دگرهر زمان او را چو حق شانی دگر

رازها با مرد مؤمن باز گویشرح رمز «کل یوم» باز گوی

جز حرم منزل ندارد کاروانغیر حق در دل ندارد کاروان

من نمی گویم که راهش دیگر استکاروان دیگر نگاهش دیگر است

افغانی

از حدیث مصطفی داری نصیبدین حق اندر جهان آمد غریب

با تو گویم معنی این حرف بکرغربت دین نیست فقر اهل ذکر

بهر آن مردی که صاحب جستجوستغربت دین ندرت آیات اوست

غربت دین هر زمان نوع دگرنکته را دریاب اگر داری نظر

دل به آیات مبین دیگر ببندتا بگیری عصر نو را در کمند

کس نمی داند ز اسرار کتابشرقیان هم غربیان در پیچ و تاب

روسیان نقش نوی انداختندآب و نان بردند و دین در باختند

حق ببین حق گوی و غیر از حق مجوییک دو حرف از من به آن ملت بگوی

پیغام افغانی با ملت روسیه

منزل و مقصود قرآن دیگر استرسم و آئین مسلمان دیگر است

در دل او آتش سوزنده نیستمصطفی در سینه او زنده نیست

بنده مؤمن ز قرآن بر نخورددر ایاغ او نه می دیدم نه درد

خود طلسم قیصر و کسری شکستخود سر تخت ملوکیت نشست

تا نهال سلطنت قوت گرفتدین او نقش از ملوکیت گرفت

از ملوکیت نگه گردد دگرعقل و هوش و رسم و ره گردد دگر

تو که طرح دیگری انداختیدل ز دستور کهن پرداختی

همچو ما اسلامیان اندر جهانقیصریت را شکستی استخوان

تا بر افروزی چراغی در ضمیرعبرتی از سر گذشت ما بگیر

پای خود محکم گذار اندر نبردگرد این لات و هبل دیگر مگرد

ملتی می خواهد این دنیای پیرآنکه باشد هم بشیر و هم نذیر

باز می آئی سوی اقوام شرقبسته ایام تو با ایام شرق

تو بجان افکنده ئی سوزی دگردر ضمیر تو شب و روزی دگر

کهنه شد افرنگ را آئین و دینسوی آن دیر کهن دیگر مبین

کرده ئی کار خداوندان تمامبگذر از لا جانب الا خرام

در گذر از لا اگر جوینده ئیتا ره اثبات گیری زنده ئی

ای که می خواهی نظام عالمیجسته ئی او را اساس محکمی؟

داستان کهنه شستی باب بابفکر را روشن کن از ام الکتاب

با سیه فامان ید بیضا که دادمژدهٔ لا قیصر و کسری که داد

در گذر از جلوه های رنگ رنگخویش را دریاب از ترک فرنگ

گر ز مکر غربیان باشی خبیرروبهی بگذار و شیری پیشه گیر

چیست روباهی تلاش ساز و برگشیر مولا جوید آزادی و مرگ

جز به قرآن ضیغمی روباهی استفقر قرآن اصل شاهنشاهی است

فقر قرآن اختلاط ذکر و فکرفکر را کامل ندیدم جز به ذکر

ذکر ذوق و شوق را دادن ادبکار جان است این ، کار کام و لب

خیزد از وی شعله های سینه سوزبا مزاج تو نمی سازد هنوز

ای شهید شاهد رعنای فکربا تو گویم از تجلی های فکر

چیست قرآن؟ خواجه را پیغام مرگدستگیر بندهٔ بی ساز و برگ

هیچ خیر از مردک زرکش مجو،«لن تنالوا البر حتی تنفقوا»

از ربا آخر چه می زاید فتنکش نداند لذت قرض حسن

از ربا جان تیره دل چون خشت و سنگآدمی درنده بی دندان و چنگ

رزق خود را از زمین بردن رواستاین متاع بنده و ملک خداست

بندهٔ مؤمن امین ، حق مالک استغیر حق هر شی که بینی هالک است

رایت حق از ملوک آمد نگونقریه ها از دخل شان خوار و زبون

آب و نان ماست از یک مائدهدودهٔ آدم «کنفس واحده»

نقش قرآن تا درین عالم نشستنقشهای کاهن و پاپا شکست

فاش گویم آنچه در دل مضمر استاین کتابی نیست چیزی دیگر است

چون بجان در رفت جان دیگر شودجان چو دیگر شد جهان دیگر شود

مثل حق پنهان و هم پیداست اینزنده و پاینده و گویاست این

اندرو تقدیر های غرب و شرقسرعت اندیشه پیدا کن چو برق

با مسلمان گفت جان بر کف بنههر چه از حاجت فزون داری بده

آفریدی شرع و آئینی دگراندکی با نور قرآنش نگر

از بم و زیر حیات آگه شویهم ز تقدیر حیات آگه شوی

محفل ما بی می و بی ساقی استساز قرآن را نواها باقی است

زخمهٔ ما بی اثر افتد اگرآسمان دارد هزاران زخمه ور

ذکر حق از امتان آمد غنیاز زمان و از مکان آمد غنی

ذکر حق از ذکر هر ذاکر جداستاحتیاج روم و شام او را کجاست

حق اگر از پیش ما برداردشپیش قومی دیگری بگذاردش

از مسلمان دیده ام تقلید و ظنهر زمان جانم بلرزد در بدن

ترسم از روزی که محرومش کنندآتش خود بر دل دیگر زنند

پیر رومی به زنده رود می گوید که شعری بیار

پیر رومی آن سراپا جذب و درداین سخن دانم که با جانش چه کرد

از درون آهی جگر دوزی کشیداشک او رنگین تر از خون شهید

آنکه تیرش جز دل مردان نسفتسوی افغانی نگاهی کرد و گفت

«دل بخون مثل شفق باید زدندست در فتراک حق باید زدن

جان ز امید است چون جوئی روانترک امید است مرگ جاودان»

باز در من دید و گفت ای زنده رودبا دو بیتی آتش افکن در وجود

ناقهٔ ما خسته و محمل گرانتلخ تر باید نوای ساربان

امتحان پاک مردان از بلاستتشنگان را تشنه تر کردن رواست

در گذر مثل کلیم از رود نیلسوی آتش گام زن مثل خلیل

نغمهٔ مردی که دارد بوی دوستملتی را میبرد تا کوی دوست»

غزل زنده رود

این گل و لاله تو گویی که مقیمند همهراه‌پیماصفت موج نسیمند همه

معنی تازه که جوییم و نیابیم کجاستمسجد و مکتب و میخانه عقیمند همه

حرفی از خویشتن آموز و در آن حرف بسوزکه درین خانقه بی‌سوز کلیمند همه

از صفا کوشی این تکیه‌نشینان کم گویموی ژولیده و ناشُسته گلیمند همه

چه حرم‌ها که درون حرمی ساخته‌انداهل توحید یک‌اندیش و دو نیمند همه

مشکل این نیست که بزم از سر هنگامه گذشتمشکل این است که بی‌نقل و ندیمند همه