جاوید نامه · علامہ محمد اقبال

Chapter 1: تمهید

دیباچه

خیال من به تماشای آسمان بود استبدوش ماه و به آغوش کهکشان بود استگمان مبر که همین خاکدان نشیمن ماستکه هر ستاره جهان است یا جهان بود است

مناجات

آدمی اندر جهان هفت رنگهر زمان گرم فغان مانند چنگ

آرزوی هم نفس می سوزدشناله های دل نواز آموزدش

لیکن این عالم که از آب و گل استکی توان گفتن که دارای دل است

بحر و دشت و کوه و که خاموش و کرآسمان و مهر و مه خاموش و کر

گرچه بر گردون هجوم اختر استهر یکی از دیگری تنها تر است

هر یکی مانند ما بیچاره ایستدر فضای نیلگون آواره ایست

کاروان برگ سفر ناکرده سازبیکران افلاک و شب ها دیر یاز

این جهان صید است و صیادیم مایا اسیر رفته از یادیم ما

زار نالیدم صدائی برنخاستهم نفس فرزند آدم را کجاست

دیده ام روز جهان چار سویآنکه نورش بر فروزد کاخ و کوی

از رم سیاره ئی او را وجودنیست الا اینکه گوئی رفت و بود

ای خوش آن روزی که از ایام نیستصبح او را نیمروز و شام نیست

روشن از نورش اگر گردد روانصوت را چون رنگ دیدن میتوان

غیب ها از تاب او گردد حضورنوبت او لایزال و بی مرور

ای خدا روزی کن آن روزی مراوارهان زین روز بی سوزی مرا

آیهٔ تسخیر اندر شأن کیست؟این سپهر نیلگون حیران کیست؟

رازدان علم الاسما که بودمست آن ساقی و آن صهبا که بود

برگزیدی از همه عالم کرا؟کردی از راز درون محرم کرا؟

ای ترا تیری که ما را سینه سفتحرف «ادعونی» که گفت و با که گفت؟

روی تو ایمان من قرآن منجلوه ئی داری دریغ از جان من

از زیان صد شعاع آفتابکم نمیگردد متاع آفتاب

عصر حاضر را خرد زنجیر پاستجان بیتابی که من دارم کجاست؟

عمر ها بر خویش می پیچد وجودتا یکی بیتاب جان آید فرود

گر نرنجی این زمین شوره زارنیست تخم آرزو را سازگار

از درون این گل بی حاصلیبس غنیمت دان اگر روید دلی

تو مهی اندر شبستانم گذریک زمان بی نوری جانم نگر

شعله را پرهیز از خاشاک چیست؟برق را از برفتادن باک چیست؟

زیستم تا زیستم اندر فراقوانما آنسوی این نیلی رواق

بسته در ها را برویم باز کنخاک را با قدسیان همراز کن

آتشی در سینهٔ من برفروزعود را بگذار و هیزم را بسوز

باز بر آتش بنه عود مرادر جهان آشفته کن دود مرا

آتش پیمانهٔ من تیز کنبا تغافل یک نگه آمیز کن

ما ترا جوئیم و تو از دیده دورنی غلط ، ما کور و تو اندر حضور

یا گشا این پردهٔ اسرار رایا بگیر این جان بی دیدار را

نخل فکرم ناامید از برگ و بریا تبر بفرست یا باد سحر

عقل دادی هم جنونی ده مراره به جذب اندرونی ده مرا

علم در اندیشه می گیرد مقامعشق را کاشانه قلب لاینام

علم تا از عشق برخوردار نیستجز تماشا خانهٔ افکار نیست

این تماشا خانه سحر سامری استعلم بی روح القدس افسونگری است

بی تجلی مرد دانا ره نبرداز لکد کوب خیال خویش مرد

بی تجلی زندگی رنجوری استعقل مهجوری و دین مجبوری است

این جهان کوه و دشت و بحر و برما نظر خواهیم و او گوید خبر

منزلی بخش این دل آواره راباز ده با ماه این مهپاره را

گرچه از خاکم نروید جز کلامحرف مهجوری نمی گردد تمام

زیر گردون خویش را یابم غریبز آنسوی گردون بگو «انی قریب»

تا مثال مهر و مه گردد غروباین جهات و این شمال و این جنوب

از طلسم دوش و فردا بگذرماز مه و مهر و ثریا بگذرم

تو فروغ جاودان ما چون شراریک دو دم داریم و آن هم مستعار

ای تو نشناسی نزاع مرگ و زیسترشک بر یزدان برد این بنده کیست

بندهٔ آفاق گیر و ناصبورنی غیاب او را خوش آید نی حضور

آنیم من جاودانی کن مرااز زمینی آسمانی کن مرا

ضبط در گفتار و کرداری بدهجاده ها پیداست رفتاری بده

آنچه گفتم از جهانی دیگر استاین کتاب از آسمانی دیگر است

بحرم و از من کم آشوبی خطاستآنکه در قعرم فرو آید کجاست

یک جهان بر ساحل من آرمیداز کران غیر از رم موجی ندید

من که نومیدم ز پیران کهندارم از روزی که میآید سخن

بر جوانان سهل کن حرف مرابهرشان پایاب کن ژرف مرا

تمهید آسمانی — نخستین روز آفرینش نکوهش می کند آسمان زمین را

زندگی از لذت غیب و حضوربست نقش این جهان نزد و دور

آنچنان تار نفس از هم گسیخترنگ حیرت خانهٔ ایام ریخت

هر کجا از ذوق و شوق خود گرینعرهٔ «من دیگرم ، تو دیگری»

ماه و اختر را خرام آموختندصد چراغ اندر فضا افروختند

بر سپهر نیلگون زد آفتابخیمهٔ زر بفت با سیمین طناب

از افق صبح نخستین سر کشیدعالم نو زاده را در بر کشید

ملک آدم خاکدانی بود و بسدشت او بی کاروانی بود و بس

نی به کوهی آب جوئی در ستیزنی به صحرائی سحابی ریزریز

نی سرود طایران در شاخسارنی رم آهو میان مرغزار

بی تجلی های جان بحر و برشدود پیچان طیلسان پیکرش

سبزه باد فرودین نادیده ئیاندر اعماق زمین خوابیده ئی

طعنه ئی زد چرخ نیلی بر زمینروزگار کس ندیدم این چنین

چون تو در پهنای من کوری کجاجز به قندیلم ترا نوری کجا

خاک اگر الوند شد جز خاک نیستروشن و پاینده چون افلاک نیست

یا بزی با ساز و برگ دلبرییا بمیر از ننگ و عار کمتری

شد زمین از طعنهٔ گردون خجلنا امید و دل گران و مضمحل

پیش حق از درد بی نوری تپیدتا ندائی ز آنسوی گردون رسید

ای امینی از امانت بی خبرغم مخور اندر ضمیر خود نگر

روز ها روشن ز غوغای حیاتنی از آن نوری که بینی در جهات

نور صبح از آفتاب داغ دارنور جان پاک از غبار روزگار

نور جان بی جاده ها اندر سفراز شعاع مهر و مه سیار تر

شسته ئی از لوح جان نقش امیدنور جان از خاک تو آید پدید

عقل آدم بر جهان شبخون زندعشق او بر لامکان شبخون زند

راه دان اندیشهٔ او بی دلیلچشم او بیدار تر از جبرئیل

خاک و در پرواز مانند ملکیک رباط کهنه در راهش فلک

می خلد اندر وجود آسمانمثل نوک سوزن اندر پرنیان

داغها شوید ز دامان وجودبی نگاه او جهان کور و کبود

گرچه کم تسبیح و خونریز است اوروزگاران را چو مهمیز است او

چشم او روشن شود از کائناتتا ببیند ذات را اندر صفات

«هر که عاشق شد جمال ذات رااوست سید جمله موجودات را»

نغمه ملائک

فروغ مشت خاک از نوریان افزون شود روزیزمین ازکوکب تقدیر او گردون شود روزی

خیال او که از سیل حوادث پرورش گیردز گرداب سپهر نیلگون بیرون شود روزی

یکی در معنی آدم نگر از ما چه می پرسیهنوز اندر طبیعت می خلد موزون شود روزی

چنان موزون شود این پیش پا افتاده مضمونیکه یزدان را دل از تأثیر او پر خون شود روزی

تمهید زمینی — آشکارا می شود روح حضرت رومی و شرح میدهد اسرار معراج را

عشق شور انگیز بی پروای شهرشعلهٔ او میرد از غوغای شهر

خلوتی جوید بدشت و کوهساریا لب دریای ناپیدا کنار

من که در یاران ندیدم محرمیبر لب دریا بیاسودم دمی

بحر و هنگام غروب آفتابنیلگون آب از شفق لعل مذاب

کور را ذوق نظر بخشد غروبشام را رنگ سحر بخشد غروب

با دل خود گفتگوها داشتمآرزوها جستجوها داشتم

آنی و از جاودانی بی نصیبزنده و از زندگانی بی نصیب

تشنه و دور از کنار چشمه سارمی سرودم این غزل بی اختیار

غزل

بگشای لب که قند فراوانم آرزوستبنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یاررقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا ، بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

ای عقل تو ز شوق پراکنده گوی شوای عشق نکته های پریشانم آرزوست

این آب و نان چرخ چو سیل است بیوفامن ماهیم نهنگم و عمانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوآن نور جیب موسی عمرانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوست

گفتم که یافت می نشود جسته ایم ماگفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

رومی

موج مضطر خفت بر سنجاب آبشد افق تار از زیان آفتاب

از متاعش پاره ئی دزدید شامکوکبی چون شاهدی بالای بام

روح رومی پرده ها را بر دریداز پس که پاره ئی آمد پدید

طلعتش رخشنده مثل آفتابشیب او فرخنده چون عهد شباب

پیکری روشن ز نور سرمدیدر سراپایش سرور سرمدی

بر لب او سر پنهان وجودبند های حرف و صوت از خود گشود

حرف او آئینه ئی آویختهعلم با سوز درون آمیخته

گفتمش موجود و ناموجود چیستمعنی محمود و نامحمود چیست

گفت موجود آنکه می خواهد نمودآشکارائی تقاضای وجود

زندگی خود را بخویش آراستنبر وجود خود شهادت خواستن

انجمن روز الست آراستندبر وجود خود شهادت خواستند

زنده ئی یا مرده ئی یا جان بلباز سه شاهد کن شهادت را طلب

شاهد اول شعور خویشتنخویش را دیدن بنور خویشتن

شاهد ثانی شعور دیگریخویش را دیدن بنور دیگری

شاهد ثالث شعور ذات حقخویش را دیدن بنور ذات حق

پیش این نور ار بمانی استوارحی و قائم چون خدا خود را شمار

بر مقام خود رسیدن زندگی استذات را بی پرده دیدن زندگی است

مرد مؤمن در نسازد با صفاتمصطفی راضی نشد الا به ذات

چیست معراج آرزوی شاهدیامتحانی روبروی شاهدی

شاهد عادل که بی تصدیق اوزندگی ما را چو گل را رنگ و بو

در حضورش کس نماند استوارور بماند هست او کامل عیار

ذره ئی از کف مده تابی که هستپخته گیر اندر گره تابی که هست

تاب خود را بر فزودن خوشتر استپیش خورشید آزمودن خوشتر است

پیکر فرسوده را دیگر تراشامتحان خویش کن موجود باش

این چنین موجود محمود است و بسورنه نار زندگی دود است و بس

باز گفتم پیش حق رفتن چسانکوه خاک و آب را گفتن چسان

آمر و خالق برون از امر و خلقما ز شست روزگاران خسته حلق

گفت اگر سلطان ترا آید بدستمی توان افلاک را از هم شکست

باش تا عریان شود این کائناتشوید از دامان خود گرد جهات

در وجود او نه کم بینی نه بیشخویش را بینی ازو ، او را ز خویش

نکتهٔ «الا بسلطان» یاد گیرورنه چون مور و ملخ در گل بمیر

از طریق زادن ای مرد نکوآمدی اندر جهان چار سو

هم برون جستن بزادن میتوانبندها از خود گشادن میتوان

لیکن این زادن نه از آب و گل استداند آن مردی که او صاحبدل است

آن ز مجبوری است ، این از اختیارآن نهان در پرده ها این آشکار

آن یکی با گریه ، این با خنده ایستیعنی آن جوینده ، این یابنده ایست

آن سکون و سیر اندر کائناتاین سراپا سیر بیرون از جهات

آن یکی محتاج روز و شب استوان دگر روز و شب او را مرکب است

زادن طفل از شکست اشکم استزادن مرد از شکست عالم است

هر دو زادن را دلیل آمد اذانآن بلب گویند و این از عین جان

جان بیداری چو زاید در بدنلرزه ها افتد درین دیر کهن»

گفتم این زادن نمیدانم که چیستگفت شأنی از شؤن زندگی است

شیوه های زندگی غیب و حضورآن یکی اندر ثبات آن در مرور

گه بجلوت می گدازد خویش راگه بخلوت جمع سازد خویش را

جلوت او روشن از نور صفاتخلوت او مستنیر از نور ذات

عقل او را سوی جلوت می کشدعشق او را سوی خلوت می کشد

عقل هم خود را بدین عالم زندتا طلسم آب و گل را بشکند

می شود هر سنگ ره او را ادیبمی شود برق و سحاب او را خطیب

چشمش از ذوق نگه بیگانه نیستلیکن او را جرأت رندانه نیست

پس ز ترس راه چون کوری رودنرم نرمک صورت موری رود

تا خرد پیچیده تر بر رنگ و بوستمیرود آهسته اندر راه دوست

کارش از تدریج می یابد نظاممن ندانم کی شود کارش تمام

می نداند عشق سال و ماه رادیر و زود و نزد و دور راه را

عقل در کوهی شکافی میکندیا بگرد او طوافی می کند

کوه پیش عشق چون کاهی بوددل سریع السیر چون ماهی بود

عشق ، شبخونی زدن بر لامکانگور را نادیده رفتن از جهان

زور عشق از باد و خاک و آب نیستقوتش از سختی اعصاب نیست

عشق با نان جوین خیبر گشادعشق در اندام مه چاکی نهاد

کله نمرود بی ضربی شکستلشکر فرعون بی حربی شکست

عشق در جان چون بچشم اندر نظرهم درون خانه هم بیرون در

عشق هم خاکستر و هم اخگر استکار او از دین و دانش برتر است

عشق سلطان است و برهان مبینهر دو عالم عشق را زیر نگین

لا زمان و دوش فردائی ازولامکان و زیر و بالائی ازو

چون خودی را از خدا طالب شودجمله عالم مرکب او راکب شود

آشکارا تر مقام دل ازوجذب این دیر کهن باطل ازو

عاشقان خود را به یزدان میدهندعقل تأویلی به قربان میدهند

عاشقی از سو به بی سوئی خراممرگ را بر خویشتن گردان حرام

ای مثال مرده در صندوق گورمی توان برخاستن بی بانگ صور

در گلو داری نواها خوب و نغزچند اندر گل بنالی مثل چغز

بر مکان و بر زمان اسوار شوفارغ از پیچاک این زنار شو

تیز تر کن این دو چشم و این دو گوشهر چه می بینی نیوش از راه هوش

آن کسی کو بانگ موران بشنودهم ز دوران سر دوران بشنود

آن نگاه پرده سوز از من بگیرکو بچشم اندر نمیگردد اسیر

«آدمی دید است باقی پوست استدید آن باشد که دید دوست است

جمله تن را در گداز اندر بصردر نظر رو ، در نظر رو ، در نظر»

رومی

تو ازین نه آسمان ترسی ، مترساز فراخای جهان ترسی مترس

چشم بگشا بر زمان و بر مکاناین دو یک حال است از احوال جان

تا نگه از جلوه پیش افتاده استاختلاف دوش و فردا زاده است

دانه اندر گل به ظلمت خانه ئیاز فضای آسمان بیگانه ئی

هیچ میداند که در جای فراخمی توان خود را نمودن شاخ شاخ

جوهر او چیست یک ذوق نموستهم مقام اوست این جوهر هم اوست

ایکه گوئی محمل جان است تنسر جان را در نگر بر تن متن

محملی نی ، حالی از احوال اوستمحملش خواندن فریب گفتگوست

چیست جان جذب و سرور و سوز و دردذوق تسخیر سپهر گرد گرد

چیست تن با رنگ و بو خو کردن استبا مقام چار سو خو کردن است

از شعور است این که گوئی نزد و دورچیست معراج؟ انقلاب اندر شعور

انقلاب اندر شعور از جذب و شوقوارهاند جذب و شوق از تحت و فوق

این بدن با جان ما انباز نیستمشت خاکی مانع پرواز نیست»

زروان که روح زمان و مکان است مسافر را بسیاحت عالم علوی میبرد

از کلامش جان من بیتاب شددر تنم هر ذره چون سیماب شد

ناگهان دیدم میان غرب و شرقآسمان در یک سحاب نور غرق

زان سحاب افرشته ئی آمد فرودبا دو طلعت این چو آتش آن چو دود

آن چو شب تاریک و این روشن شهابچشم این بیدار و چشم آن بخواب

بال او را رنگهای سرخ و زردسبز و سیمین و کبود و لاجورد

چون خیال اندر مزاج او رمیاز زمین تا کهکشان او را دمی

هر زمان او را هوای دیگریپر گشادن در فضای دیگری

گفت «زروانم جهان را قاهرمهم نهانم از نگه هم ظاهرم

بسته هر تدبیر با تقدیر منناطق و صامت همه نخچیر من

غنچه اندر شاخ می بالد ز منمرغک اندر آشیان نالد ز من

دانه از پرواز من گردد نهالهر فراق از فیض من گردد وصال

هم عتابی هم خطابی آورمتشنه سازم تا شرابی آورم

من حیاتم من مماتم من نشورمن حساب و دوزخ و فردوس و حور

آدم و افرشته در بند من استعالم شش روزه فرزند من است

هر گلی کز شاخ می چینی منمام هر چیزی که می بینی منم

در طلسم من اسیر است این جهاناز دمم هر لحظه پیر است این جهان

لی مع الله هر که را در دل نشستآن جوانمردی طلسم من شکست

گر تو خواهی من نباشم در میانلی مع الله باز خوان از عین جان»

در نگاه او نمیدانم چه بوداز نگاهم این کهن عالم ربود

یا نگاهم بر دگر عالم گشودیا دگرگون شد همان عالم که بود

مردم اندر کائنات رنگ و بوزادم اندر عالم بی های و هو

رشتهٔ من زان کهن عالم گسستیک جهان تازه ئی آمد بدست

از زیان عالمی جانم تپیدتا دگر عالم ز خاکم بر دمید

تن سبک تر گشت و جان سیار ترچشم دل بیننده و بیدار تر

پردگی ها بی حجاب آمد پدیدنغمهٔ انجم بگوش من رسید

زمزمهٔ انجم

عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائناتپیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات

زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگراز پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات

در ره دوست جلوه‌هاست تازه به تازه نو به نوصاحب شوق و آرزو دل ندهد به کلیات

صدق و صفاست زندگی نشو و نماست زندگی«تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی»

شوق غزل سرای را رخصت های و هو بدهباز به رند و محتسب باده سبو سبو بده

شام و عراق و هند و پارس خو به نبات کرده‌اندخو به نبات کرده را تلخی آرزو بده

تا به یم بلند موج معرکه‌ای بنا کندلذت سیل تند رو با دل آب جو بده

مرد فقیر آتش است میری و قیصری خس استفال و فر ملوک را حرف برهنه‌ای بس است

دبدبهٔ قلندری ، طنطنهٔ سکندریآن همه جذبهٔ کلیم این همه سحر و سامری

آن به نگاه می‌کشد این به سپاه می‌کشدآن همه صلح و آشتی این همه جنگ و داوری

هر دو جهان‌گشاستند هر دو دوام خواستنداین به دلیل قاهری ، آن به دلیل دلبری

ضرب قلندری بیار سد سکندری شکنرسم کلیم تازه کن رونق ساحری شکن