ارمغانِ حجاز (فارسی) · علامہ محمد اقبال

Chapter 3: حضورِ ملت

به منزل کوش مانند مه نودرین نیلی فضا هر دم فزون شومقام خویش اگر خواهی درین دیربه حق دل بند و راه مصطفی رو

چو موج از بحر خود بالیده ام منبخود مثل گهر پیچیده ام مناز آن نمرود با من سر گران استبه تعمیر حرم کوشیده ام من

بیا ساقی بگردان ساتگین رابیفشان بر دو گیتی آستین راحقیقت را به رندی فاش کردندکه ملا کم شناسد رمز دین را

بیا ساقی نقاب از رخ برافکنچکید از چشم من خون دل منبه آن لحنی که نه شرقی نه غربی استنوائی از مقام «لاتخف» زن

برون از سینه کش تکبیر خود رابخاک خویش زن اکسیر خود راخودی را گیر و محکم گیر و خوش زیمده در دست کس تقدیر خود را

مسلمان از خودی مرد تمام استبخاکش تا خودی میرد غلام استاگر خود را متاع خویش دانینگه را جز بخود بستن حرام است

مسلمانان که خود را فاش دیدندبه هر دریا چو گوهر آرمیدنداگر از خود رمیدند اندرین دیربجان تو که مرگ خود خریدند

گشودم پردهء از روی تقدیرمشو نومید و راه مصطفی گیراگر باور نداری آنچه گفتمز دین بگریز و مرگ کافری میر

به ترکان بسته درها را گشادندبنای مصریان محکم نهادندتو هم دستی بدامان خودی زنکه بی او ملک و دین کس را ندادند

هر آن قومی که می ریزد بهارشنسازد جز به بوهای رمیدهز خاکش لاله می روید ولیکنقبائی دارد از رنگ پریده

خدا آن ملتی را سروری دادکه تقدیرش به دست خویش بنوشتبه آن ملت سروکاری نداردکه دهقانش برای دیگران کشت

ز رازی حکمت قرآن بیاموزچراغی از چراغ او بر افروزولی این نکته را از من فرا گیرکه نتوان زیستن بی مستی و سوز

کسی کو بر خودی زد «لااله» راز خاک مرده رویاند نگه رامده از دست دامان چنین مردکه دیدم در کمندش مهر و مه را

تو ای نادان دل آگاه دریاببخود مثل نیاکان راه دریابچسان مؤمن کند پوشیده را فاشز «لا» موجود «الا الله» دریاب

دل تو داغ پنهانی نداردتب و تاب مسلمانی نداردخیابان خودی را داده ئی آباز آن دریا که طوفانی ندارد

اناالحق جز مقام کبریا نیستسزای او چلیپا هست یا نیستاگر فردی بگوید سر زنش بهاگر قومی بگوید ناروا نیست

به آن ملت اناالحق سازگار استکه از خونش نم هر شاخسار استنهان اندر جلال او جمالیکه او را نه سپهر آئینه دار است

میان امتان والا مقام استکه آن امت دو گیتی را امام استنیاساید ز کار آفرینشکه خواب و خستگی بر وی حرام است

وجودش شعله از سوز درون استچو خس او را جهان چند و چون استکند شرح اناالحق همت اوپی هر «کن» که میگوید «یکون» است

پرد در وسعت گردون یگانهنگاه او به شاخ آشیانهمه و انجم گرفتار کمندشبدست اوست تقدیر زمانه

به باغان عندلیبی خوش صفیریبه راغان جره بازی زود گیریامیر او به سلطانی فقیریفقیر او به درویشی امیری

بجام نو کهن می از سبو ریزفروغ خویش را بر کاخ و کو ریزاگر خواهی ثمر از شاخ منصوربه دل «لا غالب الا الله» فرو ریز

گرفتم حضرت ملا ترش روستنگاهش مغز را نشناسد از پوستاگر با این مسلمانی که دارممرا از کعبه میراند حق او ست

فرنگی صید بست از کعبه و دیرصدا از خانقاهان رفت «لاغیر»حکایت پیش ملا باز گفتمدعا فرمود «یا رب عاقبت خیر»

به بند صوفی و ملا اسیریحیات از حکمت قرآن نگیریبه آیاتش ترا کاری جز این نیستکه از «یٰسن» او آسان بمیری

ز قرآن پیش خود آئینه آویزدگرگون گشته‌ای از خویش بگریزترازویی بنه کردار خود راقیامتهای پیشین را برانگیز

ز من بر صوفی و ملا سلامیکه پیغام خدا گفتند ما راولی تأویل شان در حیرت انداختخدا و جبرئیل و مصطفی را

ز دوزخ واعظ کافر گری گفتحدیثی خوشتر از وی کافری گفت«نداند آن غلام احوال خود راکه دوزخ را مقام دیگری گفت»

مریدی خود شناسی پخته کاریبه پیری گفت حرف نیش داریبمرگ ناتمامی جان سپردنگرفتن روزی از خاک مزاری

پسر را گفت پیری خرقه بازیترا این نکته باید حرز جان کردبه نمرودان این دور آشنا باشز فیض شان براهیمی توان کرد

به کام خود دگر آن کهنه می ریزکه با جامش نیرزد ملک پرویزز اشعار جلال الدین رومیبه دیوار حریم دل بیاویز

بگیر از ساغرشن لاله رنگیکه تاثیرش دهد لعلی به سنگیغزالی را دل شیری ببخشدبشوید داغ از پشت پلنگی

نصیبی بردم از تاب و تب اوشبم مانند روز از کوکب اوغزالی در بیابان حرم بینکه ریزد خنده شیر از لب او

سراپا درد و سوز آشنائیوصال او زبان دان جدائیجمال عشق گیرد از نی اونصیبی از جلال کبریائی

بروی من در دل باز کردندز خاک من جهانی ساز کردندز فیض او گرفتم اعتباریکه با من ماه و انجم ساز کردند

ز رومی گیر اسرار فقیریکهن فقر است محسود امیریحذر زان فقر و درویشی که از ویرسیدی بر مقام سر بزیری

خیالش با مه و انجم نشیندنگاهشن سوی پروین ببینددل بیتاب خود را پیش او نهدم او رعشه از سیماب چیند

خودی تا گشت مهجور خدائیبه فقرموختداب گدائیز چشم مست رومی وام کردمسروری از مقام کبریائی

می روشن ز تاک من فرو ریختخوشا مردی که در دامانمویختنصیب از آتشی دارم که اولسنائی از دل رومی برانگیخت

تو ای باد بیابان از عرب خیزز نیل مصریان موجی برانگیزبگو فاروق را پیغام فاروقکه خود در فقر و سلطانی بیامیز

خلافت فقر با تاج و سریر استزهی دولت که پایان ناپذیر استجوان بختا ! مده از دست، این فقرکه بی او پادشاهی زود میر است

جوانمردی که خود را فاش بیندجهان کهنه را بازفریندهزاران انجمن اندر طوافشکه او با خویشتن خلوت گزیند

به روی عقل و دل بگشای هر دربگیر از پیر هر میخانه ساغر«دران کوش از نیاز سینه پرورکه دامن پاک داریستین تر»

خنکن ملتی بر خود رسیدهز درد جستجو نارمیدهدرخش او ته این نیلگون چرخچو تیغی از میان بیرون کشیده

چه خوش زد ترک ملاحی سرودیرخ او احمری چشمش کبودیبه دریا گر گره افتد به کارمبجز طوفان نمیخواهم گشودی

جهانگیری بخاک ما سرشتندامامت در جبین ما نوشتنددرون خویش بنگرن جهان راکه تخمش در دل فاروق کشتند

مسلمانی که خود را امتحان کردغبار راه خود راسمان کردشرار شوق اگر داری نگهدارکه با ویفتابی میتوان کرد

بگو از من نواخوان عرب رابهای کم نهادم لعل لب راازن نوری که از قر ن گرفتمسحر کردم صد و سی ساله شب را

به جانهافریدم های و هو راکف خاکی شمردم کاخ و کو راشود روزی حریف بحر پر شورزشوبی که دادمب جو را

تو هم بگذارن صورت نگاریمجو غیر از ضمیر خویش یاریبباغ ما بروردی پر و بالمسلمان را بده سوزی که داری

بخاک ما دلی ، در دل غمی هستهنوز این کهنه شاخی را نمی هستبه افسون هنرن چشمه بگشایدرون هر مسلمان زمزمی هست

مسلمان بنده مولا صفات استدل او سری از اسرار ذات استجمالش جز به نور حق نه بینیکه اصلش در ضمیر کائنات است

بده با خاک اون سوز و تابیکه زاید از شب اوفتابینوان زن که از فیض تو او رادگر بخشند ذوق انقلابی

مسلمانی غم دل در خریدنچو سیماب از تپ یاران تپیدنحضور ملت از خود در گذشتندگر بانگ «انا الملت» کشیدن

کسی کو فاش دید اسرار جانرانبیند جز به چشم خود جهان رانوائیفرین در سینه خویشبهاری میتوان کردن خزان را

نگهدارنچه درب و گل تستسرور و سوز و مستی حاصل تستتهی دیدم سبوی این ون رامی باقی به مینای دل تست

شب این کوه و دشت سینه تابینه در وی مرغکی نی موجبینگردد روشن از قندیل رهبانتو میدانی که بایدفتابی

نکو میخوان خط سیمای خود رابدستور رگ فردای خود راچو من پا در بیابان حرم نهکه بینی اندرو پهنای خود را

سحرگاهان که روشن شد در و دشتصدا زد مرغی از شاخ نخیلیفروهل خیمه ای فرزند صحراکه نتوان زیست بی ذوق رحیلی

عرب را حق دلیل کاروان کردکه او با فقر خود را امتحان کرداگر فقر تهی دستان غیور استجهانی را ته و بالا توان کرد

درن شبها خروش صبح فرداستکه روشن از تجلیهای سیناستتن و جان محکم از باد در و دشتطلوع امتان از کوه و صحراست

دگرئین تسلیم و رضا گیرطریق صدق و اخلاص و وفا گیرمگو شعرم چنین است و چنان نیستجنون زیرکی از من فراگیر

چمن‌ها زان جنون ویرانه گرددکه از هنگامه‌ها بیگانه گرددازآن هویی که افکندم درین شهرجنون ماند ولی فرزانه گردد

نخستین لاله صبح بهارمپیا پی سوزم از داغی که دارمبچشم کم مبین تنهائیم راکه من صد کاروان گل در کنارم

پریشانم چو گرد ره گذاریکه بر دوش هوا گیرد قراریخوشا بختی و خرم روزگاریکه بیرون آید از من شهسواری

خوشن قومی پریشان روزگاریکه زاید از ضمیرش پخته کارینمودش سری از اسرار غیب استز هر گردی برون ناید سواری

به بحر خویش چون موجی تپیدمتپیدم تا به طوفانی رسیدمدگر رنگی ازین خوشتر ندیدمبخون خویش تصویرش کشیدم

نگاهش پر کند خالی سبوهادواند می به تاک آرزوهاز طوفانی که بخشد رایگانیحریف بحر گردد آب جوها

چو بر گیرد زمام کاروان رادهد ذوق تجلی هر نهان راکند افلاکیان را آنچنان فاشته پا می کشد نه آسمان را

مبارکباد کنن پاک جان راکه زایدن امیر کاروان رازغوش چنین فرخنده مادرخجالت می دهم حور جنان را

دل اندر سینه گوید دلبری هستمتاعی آفرین غارتگری هستبه گوشم آمد از گردون دم مرگ«شکوفه چون فرو ریزد بری هست»

عرب خود را به نور مصطفی سوختچراغ مردهٔ مشرق بر افروختولیکنن خلافت راه گم کردکه اول مؤمنان را شاهی آموخت

خلافت بر مقام ما گواهی استحرام استنچه بر ما پادشاهی استملوکیت همه مکر است و نیرنگخلافت حفظ ناموس الهی است

در افتد با ملوکیت کلیمیفقیری بی کلاهی ، بی گلیمیگهی باشد که بازیهای تقدیربگیرد کار صرصر از نسیمی

هنوز اندر جهاندم غلام استنظامش خام و کارش ناتمام استغلام فقرن گیتی پناهمکه در دینش ملوکیت حرام است

محبت از نگاهش پایدار استسلوکش عشق و مستی را عیار استمقامش عبده‘مد ولیکنجهان شوق را پروردگار است

به ملک خویش عثمانی امیر استدلشگاه و چشم او بصیر استنپنداری که رست از بند افرنگهنوز اندر طلسم او اسیر است

خنک مردان که سحر او شکستندبه پیمان فرنگی دل نبستندمشو نومید و با خودشنا باشکه مردان پیش ازین بودند و هستند

به ترکانرزوئی تازه دادندبنای کار شان دیگر نهادندولیکن کو مسلمانی که بیندنقاب از روی تقدیری گشادند

بهل ای دخترک این دلبری هامسلمان را نزیبد کافری هامنه دل بر جمال غازه پروردبیاموز از نگه غارتگری ها

نگاه تست شمشیر خدا دادبه زخمش جان ما را حق بما داددل کامل عیارن پاک جان بردکه تیغ خویش راب از حیا داد

ضمیر عصر حاضر بی نقاب استگشادش در نمود رنگ وب استجهانتابی ز نور حق بیاموزکه او با صد تجلی در حجاب است

جهان را محکمی از امهات استنهادشان امین ممکنات استاگر این نکته را قومی نداندنظام کار و بارش بی ثبات است

مرا داد این خرد پرور جنونینگاه مادر پاک اندرونیز مکتب چشم و دل نتوان گرفتنکه مکتب نیست جز سحر و فسونی

خنکن ملتی کز وارداتشقیامتها ببیند کایناتشچه پیشید ، چه پیش افتاد او راتوان دید از جبین امهاتش

اگر پندی ز درویشی پذیریهزار امت بمیرد تو نمیریبتولی باش و پنهان شو ازین عصرکه درآغوش شب گیری بگیری

ز شام ما برونور سحر رابه قرآن باز خوان اهل نظر راتو میدانی که سوز قرأت تودگرگون کرد تقدیر عمر را

چه عصر است این که دین فریادی اوستهزاران بند درزادی اوستز رویدمیت رنگ و نم بردغلط نقشی که از بهزادی اوست

نگاهش نقشبند کافری هاکمال صنعت اوزری هاحذر از حلقهٔ بازارگانشقمار است این همه سوداگری ها

جوانان را بدموز است این عصرشب ابلیس را روز است این عصربدامانش مثال شعله پیچمکه بی نور است و بی سوز است این عصر

مسلمان فقر و سلطانی بهم کردضمیرش باقی و فانی بهم کردولیکن الامان از عصر حاضرکه سلطانی به شیطانی بهم کرد

چه گویم رقص تو چون است و چون نیستحشیش است این نشاط اندرون نیستبه تقلید فرنگی پای کوبیبه رگهای تون طغیان خون نیست

در صد فتنه را بر خود گشادیدو گامی رفتی و از پا فتادیبرهمن از بتان طاق خودراستتو قر ن را سر طاقی نهادی

برهمن را نگویم هیچ کارهکند سنگ گران را پاره پارهنیاید جز به زور دست و بازوخدائی را تراشیدن ز خاره

نگه دارد برهمن کار خود رانمی گوید به کس اسرار خود رابمن گوید که از تسبیح بگذربدوش خود برد زنار خود را

برهمن گفت برخیز از در غیرز یاران وطن ناید به جز خیربیک مسجد دو ملا می نگنجدز افسون بتان گنجد بیک دیر

تب و تابی که باشد جاودانهسمند زندگی را تازیانهبه فرزندان بیاموز این تب و تابکتاب و مکتب افسون و فسانه

ز علم چاره سازی بی گدازیبسی خوشتر نگاه پاک بازینکو تر از نگاه پاک بازیولی از هر دو عالم بی نیازی

بهن مؤمن خدا کاری نداردکه در تن جان بیداری نداردازن از مکتب یاران گریزمجوانی خود نگهداری ندارد

ز من گیر این که مردی کور چشمیز بینای غلط بینی نکو ترز من گیر این که نادانی نکو کیشز دانشمند بی دینی نکو تر

ازن فکر فلک پیما چه حاصل؟که گرد ثابت و سیاره گرددمثال پاره ای ابری که از بادبه پهنای فضاواره گردد

ادب پیرایه نادان و داناستخوشنکو از ادب خود را بیاراستندارمن مسلمان زاده را دوستکه در دانش فزو دود رادب کاست

ترا نومیدی از طفلان روا نیستچه پروا گر دماغ شان رسا نیستبگو ای شیخ مکتب گر بدانیکه دل در سینهٔ شان هست یا نیست

به پور خویش دین و دانشموزکه تابد چون مه و انجم نگینشبدست او اگر دادی هنر راید بیضاست اندرستینش

نوا از سینه مرغ چمن بردز خون لالهن سوز کهن بردبه این مکتب ، به این دانش چه نازیکه نان در کف نداد و جان ز تن برد

خدایا وقتن درویش خوش بادکه دلها از دمش چون غنچه بگشادبه طفل مکتب ما این دعا گفتپی نانی به بند کس میفتاد

کسی کو «لا اله» را در گره بستز بند مکتب و ملا برون جستبهن دین و بهن دانش مپردازکه از ما میبرد چشم و دل و دست

چو می بینی که رهزن کاروان کشتچه پرسی کاروانی را چسان کشتمباش ایمن ازن علمی که خوانیکه از وی روح قومی میتوان کشت

جوانی خوش گلی رنگین کلاهینگاه او چو شیران بی پناهیبه مکتب علم میشی را بیاموختمیسر نایدش برگ گیاهی

شتر را بچه او گفت در دشتنمی بینم خدای چار سو راپدر گفت ای پسر چون پا بلغزدشتر هم خویش را بیند هم او را

پریدن از سر بامی به بامینبخشد جره بازان را مقامیز نخچیری که جز مشت پری نیستهمان بهتر که میری درکنامی

نگر خود را بچشم محرمانهنگاه ماست ما را تازیانهتلاش رزق ازن دادند ما راکه باشد پر گشودن را بهانه

نهنگی بچه خود را چه خوش گفتبه دین ما حرام آمد کرانهبه موج آویز و از ساحل بپرهیزهمه دریاست ما را آشیانه

تو در دریا نئی او در بر تستبه طوفان در فتادن جوهر تستچو یک دم از تلاطم ها بیاسودهمین دریای تو غارتگر تست

نه از ساقی نه از پیمانه گفتمحدیث عشق بی‌باکانه گفتمشنیدم آنچه از پاکان امتتو را با شوخی رندانه گفتم

بخود باز او دامان دلی گیردرون سینه خود منزلی گیربده این کشت را خونابهٔ خویشفشاندم دانه من تو حاصلی گیر

حرم جز قبله قلب و نظر نیستطواف او طواف بام و در نیستمیان ما و بیت الله رمزیستکه جبریل امین را هم خبر نیست