دل ما، بیدلان بردند و رفتندمثال شعله، افسردند و رفتندبیا یک لحظه با عامان درآمیزکه خاصان، بادهها خوردند و رفتند
سخنها رفت از بود و نبودممن از خِجْلَت، لبِ خود، کم گشودمسجودِ زندهمردان میشناسی؟عیارِ کارِ من گیر از سجودم
دلِ من، در گُشادِ چون و چند استنگاهش، از مه و پروین بلند استبده ویرانهای در دوزخ، او راکه این کافر، بسی، خلوتپسند است
چه شور است این که در آب و گِل افتاد؟ز یک دل، عشق را صد مشکل افتادقرارِ یک نَفَس بر من حرام استبه من رحمی که کارم با دل افتاد
جهان از خود برون آوردهٔ کیست؟جمالش، جلوهٔ بیپردهٔ کیست؟مرا گویی که از شیطان حذر کنبگو با من که او پروردهٔ کیست؟
دلِ بیقیدِ من، در پیچ و تابیستنصیبِ من، عِتابی یا خِطابیستدلِ ابلیس هم نتوانم آزردگناهِ گاهگاهِ من صوابیست
صبنت الکاس عنا ام عمرووکان الکاس مجراها الیمینااگر این است رسم دوستداریبه دیوار حرم زن جام و مینا
به خود پیچیدگان در دل اسیرندهمه دردند و درمانناپذیرندسجود از ما چه میخواهی که شاهانخَراجی از دهِ ویران نگیرند
رَوَم راهی که او را مَنْزِلی نیستاز آن تخمی که ریزم، حاصلی نیستمن از غمها نمیترسم ولیکنمده آن غم که شایانِ دلی نیست
میِ من از تُنُکجامان نگه دارشرابِ پخته از خامان نگه دارشَرَر از نیستانی دورتر بهبه خاصان بخش و از عامان نگه دار
تو را این کشمکش اندر طلب نیستتو را این درد و داغ و تاب و تب نیستاز آن از لامکان بگریختم منکه آنجا نالههای نیمشب نیست
ز من هنگامهای وه این جهان رادگرگون کن زمین و آسمان راز خاکِ ما دگر آدم برانگیزبِکُش این بندهٔ سود و زیان را
جهانی تیرهتر با آفتابیصَواب او سراپا ناصَوابیندانم تا کجا ویرانهای رادهی از خونِ آدم، رنگ و آبی
غلامم، جز رضای تو نجویمجز آن راهی که فرمودی، نپویمولیکن گر به این نادان بگوییخری را اسبِ تازی گو، نگویم
دلی در سینه دارم بیسرورینه سوزی در کفِ خاکم، نه نوریبگیر از من که بر من، بارِ دوش استثوابِ این نمازِ بیحضوری
چه گویم قصهٔ دین و وطن راکه نتوان فاش گفتن این سخن رامرنج از من که از بیمهری توبنا کردم همان دیرِ کهن را
مسلمانی که در بندِ فرنگ استدلش در دستِ او آسان نیایدز سیمایی که سودم بر درِ غیرسجودِ بوذر و سلمان نیاید
نخواهم این جهان و آن جهان رامرا این بس که دانم رمزِ جان راسجودی ده که از سوز و سرورشبه وجد آرم زمین و آسمان را
چه میخواهی از این مرد تنآسای؟به هر بادی که آمد رفتم از جایسحر جاوید را در سجده دیدمبه صبحش، چهرهٔ شامم بیارای
به آن قوم از تو میخواهم گشادیفقیهش بییقینی، کمسوادیبسی نادیدنی را دیدهام من«مرا ای کاشکی مادر نزادی»
نگاهِ تو، عتابآلود تا چند؟بتان حاضر و موجود تا چند؟درین بتخانه، اولادِ براهیمنمکپروردهٔ نمرود تا چند؟
سرود رفته باز آید که ناید؟نسیمی از حجاز آید که ناید؟سرآمد روزگار این فقیریدگر دانای راز آید که ناید؟
اگر میآید آن دانای رازیبده او را نوای دلگدازیضمیر امتان را میکند پاککلیمی یا حکیمی نینوازی
متاعِ من، دلِ دردآشنای استنصیبِ من، فغانِ نارسای استبه خاکِ مرقدِ من، لاله خوشترکه هم خاموش و هم خونیننوای است
دل از دست کسی بردن نداندغم اندر سینه پروردن ندانددم خود را دمیدی اندر آن خاککه غیر از خوردن و مردن نداند
دلِ ما از کنارِ ما رمیدهبه صورت مانده و معنی ندیدهز ما آن راندهٔ درگاه، خوشترحق او را دیده و ما را شنیده
نداند جبرئیل این های و هو راکه نشناسد مقامِ جستوجو رابپرس از بندهٔ بیچارهٔ خویشکه داند نیش و نوشِ آرزو را
شبِ این انجمن آراستم منچو مَه از گردشِ خود کاستم منحکایت از تغافلهای تو رفتولیکن از میان برخاستم من
چنین دور آسمان کم دیده باشدکه جبرئیل امین را دل خراشدچه خوش دیری بنا کردند آنجاپرستد مومن و کافر تراشد
عطا کن شورِ رومی، سوزِ خسروعطا کن صدق و اخلاصِ سناییچنان با بندگی در ساختم مننگیرم گر مرا بخشی خدایی
مسلمان، فاقه مست و ژندهپوش استز کارش جبرئیل اندر خروش استبیا نقشِ دگر ملت بریزیمکه این ملت، جهان را بارِ دوش است
دگر ملت که کاری پیش گیرددگر ملت که نوش از نیش گیردنگردد با یکی عالم رضامنددو عالم را به دوش خویش گیرد
دگر قومی که ذکر لاالهشبرآرد از دل شب صبحگاهششناسد منزلش را آفتابیکه ریگ کهکشان روبد ز راهش
جهان تست در دست خسی چندکسان او به بند ناکسی چندهنرور میان کارگاهانکشد خود را به عیش کرکسی چند
مریدی فاقه مستی گفت با شیخکه یزدان را ز حالِ ما خبر نیستبه ما نزدیکتر از شهرگِ ماستولیکن از شکم نزدیکتر نیست
دگرگون کشور هندوستان استدگرگون آن زمین و آسمان استمجو از ما نمازِ پنجگانهغلامان را صفآرایی گران است
ز محکومی مسلمان خودفروش استگرفتارِ طلسمِ چشم و گوش استز محکومی رگان در تن، چنان سستکه ما را شرع و آیین، بارِ دوش است
یکی اندازه کن سود و زیان راچو جنت جاودانی کن جهان رانمیبینی که ما خاکینهادانچه خوش آراستیم این خاکدان را؟
تو میدانی حیاتِ جاودان چیست؟نمیدانی که مرگِ ناگهان چیست؟ز اوقات تو یکدم کم نگردداگر من جاودان باشم زیان چیست؟
به پایان چون رسد این عالَمِ پیرشود بیپرده هر پوشیده تقدیرمکن رسوا حضور خواجه، ما راحسابِ من ز چشمِ او نهان گیر
بدن وامانده و جانم در تک و پوستسوی شهری که بطحا در ره اوستتو باش اینجا و با خاصان بیامیزکه من دارم هوای منزل دوست